will be wearingچه زمانیه

از همه غم انگیز تر زمانیه که ی که دوستش داری و هیچ تلاشی برای نگه داشتنت نمی کنه!
قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
من این جا هستم: t.me/minimug hy
عجیب آنچه که در بیرون می بینیم، درون خود ماست ...گره بر گره زد آدمی ... رستگاری آدم زمانیه که بتونه توی سکوت، خودش رو بفهمه! خودش رو وزن کنه، در نهایت صدق و راستی ...
وقتى که میگى :
"دیگه برای همیشه فراموشش کردى"
و هیچ احتیاجى بهش ندارى و تمام بد و بیراه های دنیا رو نصیبش میکنى ...
دقیقا همون زمانیه که :
بیشتر از همیشه دلت براش تنگ شده ...
یکی از بدترین ح ها زمانیه که حساسیت شدید بهاریم با یه مریضی وحشتناک ویروسی 3هفته ای تداخل پیدا میکنه و من نمیدونم به کدوم دردم بمیرم تازه جدیدا دقت کردین چه قدر پشه ها زیاد شدن؟ هرجا میرم یه پشه یا صاف میاد میره تو چشم بال بال میزنه یا میچسبه به مانتو و لباسام
نقطه باخت هر آدمى زمانیه که دیگه خودش رو دوست نداشته باشه!

خیلی وقت خودمو دوست ندارم
تکاپوی آدما تو روز ناگهان نمیه شب به آرامشی تبدیل میشه که حتی وجب سنگفرش ها هم زیر آسمون خاموش این شهر هم جذاب بنظر میاد. اون تنها زمانیه که فک میکنی مث بقیه ای. مث بقیه آروم یا شایدم بقیه مث تو. این شبا کارم دوره خیابوناس. مث خونه اما سرد تر. من عاشق شبای بی ستاره ی شهرمم.
بسم الله الرحمن الرحیم
ای ! چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بخاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام می کنی؟! و خداوند آمرزنده و رحیم است.

سوره مبارکه حج آیه 39. اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا وان الله علی نصرهم لقدیر به انی که [ستمکارانه] مورد جنگ و هجوم قرار می گیرند، چون به آنان ستم شده اذن جنگ داده شده، مسلماً خدا بر یاری دادن آنان تواناست.
الان زمانیه که خدا به ما اجازه جنگ داده پس نباید حلال خدا را حرام کرد وگفت جنگ ن واجبه و ما سید علی این رو میدونه
شاید الان بیشتر از 100 تا شهید بدیم ولی حتما پیروز می شیم

نمیدونم اسم ش رو حکمت خدا میزارن یا چی !؟ ولی بدترین حالی که تجربه میکنی اون زمانیه که خدا یه چیزی رو تو مسیرت بزاره ، بعد باهاش آشنا میشی ، اون موقع که خوب باهاش انس گرفتی یهو ازت جداش کنه ! جوری که هیچ رد و نشونی ازش نمونه ! اون وقت تو می مونی و چند تا خاطره و یه آهنگ که وقت و بی وقت تو ذهنت پلی میشه تا اون خاطرات به طور عذاب آوری واست مرور بشه !
:)
بسم الله الرحمن الرحیم
ای ! چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده بخاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام می کنی؟! و خداوند آمرزنده و رحیم است.

سوره مبارکه حج آیه 39. اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا وان الله علی نصرهم لقدیر به انی که [ستمکارانه] مورد جنگ و هجوم قرار می گیرند، چون به آنان ستم شده اذن جنگ داده شده، مسلماً خدا بر یاری دادن آنان تواناست.
الان زمانیه که خدا به ما اجازه جنگ داده پس نباید حلال خدا را حرام کرد وگفت جنگ ن واجبه و ما سید علی این رو میدونه
شاید الان بیشتر از 100 تا شهید بدیم ولی حتما پیروز می شیم
کانال بنده به نام انتهامربوط به انتهای تاریخ
http://uupload.ir/files/6g9_%d8%a2%d8%ae%d8%b1%db%8c%d9%86.jpg آ ین ای که خوشحال بودم مال زمانیه که ها صبح زی زی گولو نشون میداد. yadeshbekheir
http://uupload.ir/files/6g9_%d8%a2%d8%ae%d8%b1%db%8c%d9%86.jpg آ ین ای که خوشحال بودم مال زمانیه که ها صبح زی زی گولو نشون میداد. yadeshbekheir
خب این قرار بود یه داستان بلند باشه :|شایدم بعدا نوشتمش ولی خو فعلا یه وانشات با اون جو تقدیم به شما ی نکته:تو داستان که اینم ی وان شات ازشه لیتوک همین سنی میمونه یعنی سنش زیاد نمیشه.ولی شیوون که ی آدم عادیه بزرگ میشه.این وان شات برا زمانیه که شیوون هنوز بچست!حدودا 11 سالشه!

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
سلام دوستان عزیز سوالی داشتم از محضرتون
ممنون میشم راهنمایی کنید بهترین زمان ممکن ( رنج سنی ) برای اینکه به بچه مون بگیم پدر مادر واقعیش نیستیم چه زمانیه؟ آیا بین دختر و پسر فرقی داره؟ خودمون بگیم بهتره یا یکی از نزدیکان رو انجام این مهم یم ؟ با چه عبارت و ادبیاتی این کارو انجام بدیم ؟
یه نگاه انداختم به پستایی که تو این وبلاگ گذاشتم و به غرایی که درمورد رابطم زدم. خیلی واسم شفاف شد که داشتم اذیت میشدم از همه جهت. مخصوصا تو یه سری از بازه های زمانی.همه ی اینا هم از علاقه ی بیش از حده. بیش از حد. بیش از اندازه.اکثرشونو پاک . شاید واقعا رفتنش یه گام رو به جلو باشه. اگه این نمایشنامه اوکی شه.. اگه برسم فرانسه رو یاد بگیرم.. درس درس درس. باشگاه! ویالون-ــ- زمانایی که میشینم میشمارم میبینم زندگیم شلوغ تر از مدت زمانیه که دارم روزانه تلف میکنم. حالا ببینیم ایندفعه چه خاکی به سرمون میریزیم.

این ع مال زمانیه که عید رفته بودیم اونجا ... این سنگ قبر هم، سنگ قبر مادربزرگ مامانم یا همون بی بی ^_^ هست :)
اینجا محوطه اطراف قبر بی بی هستش :) میدونید خیلی خیلی جای قشنگ و دوست داشتنی ای هست ^___^ دوست دارم وقتی مردم اینجا خاکم کنن :)
پ.ن: میشود امشب که شب پنجشنبه ست یه فاتحه برای همه اموات بخونید :)
از دیوانگی های دوره ای من همین پیش نویس پست های منتشر شدست چیزی ست شبیه حس نو خانه یا تغییر دکوراسیون؛ درسته که کاملا خلاف سنت وبلاگ نویسیه ولی من ازش حس خوبی می گیرم. البته هیچ کدام از پست ها رو پاک نمی کنم و با همه نظرات برای خودم بایگانی میکنم دوستانی که از دو سه سال پیش از پرشین بلاگ منو می شناسن میدونن که تا الان حدود 6-5 بار این کارو انجام دادم
دوست عزیز و با معرفتم لویی، ممنون که جویای احوالم شدی و دوستای وبلاگیت رو فراموش نمی کنی. حالم کاملا خوبه و فکر جوخه هم هنوز از سرم بیرون نرفته فکر نکنی حواسم نیست ها:)) این بستن کامنت ها موقتیه و فقط تا زمانیه که دوباره پستی بذارم + اینم زیر خاکی شده ولی من دوسش دارم
قسمتی از دیالوگ اندرسون در ماتری 1
مایلم یکی از یافته هامو بهت بگم. مربوط ب زمانیه ک میخاستم گونه شما (انسانها) را طبقه بندی کنم و متوجه شدم شما در واقع دار نیستید!!!
داران در این سیاره ب طور غریضی نوعی توازن طبیعی با محیط اطراف ایجاد میکنند اما شما آدمها نه شما میرین ب ی ناحیه و خودتونا تکثیر میکنین تا اونجا که تمام منابع طبیعی نابود بشه و تنها راه ادامه بقا اینه ک برید ب ی ناحیه ی دیگه.
یک ارگانیزم دیگه در زمین وجود داره که از همین الگو تبعیت میکنه
میدونی چیه؟
ویروس...
انسانها نوعی مرضن! سرطان روی زمین! شما بلایید و ما پادزهرش...!

پی یرچراغ خانیه ، می خوا ، دباشه یا دَنُبودُلی ، بُهانیه ، می خوا ، دباشه یا دَنُبو
همون قشنگ صدا ، لیله لیله جان که میگواُوی ، ترانیه ، می خوا دباشه یا دَنُبو
یُکی میگو که ، اُجاقه ، اگه نَبو خُنُکهگته نُشانیه ، می خوا دباشه یا دَنُبو
حُصارَ ، سَر دَرَ ، شاید بُلند دروازهحریم خانیه ، می خوا دباشه یا دَنُبو
بُلای روزگار، اگه کج کنه ، خدا نکنهپُل زمانیه ، می خوا دباشه یا دَنُبو
خجیر خنده ، میگم شایدم خجیر نفسهوای آشیانیه ، می خوا دباشه یا دَنُبو
خیال زُلفُم اگه ، با جُوانیش جُور بُو قشنگ شانیه ، می خوا دباشه یا دَنُبو
پی یر همونه ، که اُسمُش ، زُلاله عین اشکخودُش روانیه ، می خوا دباشه یا دَنُبو
خُدا بَگُت ، که پس از مُن ، وظیفه معلومهجز این ، بُهانیه ، می خوا دَباشه یا دَنُبو
خیلی وقت بود که میخواستم مجموعه ی سیمپسون ها رو کنم چون یه جایی خونده بودم که برای یادگیری زبان و یادگرفتن فرهنگ زندگی غربی گزینه ی مناسبیه .امروز فصل اولشو گرفتم. و فکر کنم 27 تا فصلشو تا الان ساخته باشن . توضیحات این مجموعه رو اینجا بخونید .فصل اولش مال زمانیه که من هنوز به دنیا نیومده بودم .امیدوارم کلی چیز جدید یاد بگیرم. + امروز 2 قسمت دیگه کره ای رو دیدم و پاکش تا الان نصف رفته .+ از بخش دستگاه عصبی توی زیست شناسی خوشم میاد.+ تصمیم گرفتم خودم رو بشناسم و یه مروری از زندگی گذشته م داشته باشم. و یاد بگیرم که چطور از ش ت های زندگیم درس بگیرم و منفی نگر نباشم .
از آنجایی که دخترا خیلی حسودن الان میان میگن آقا ما روز پسر نداریم که ... خدمت اون دسته از عزیزان عارضم که داریم آقا خوبش داریم (:[ از خود میپرسد چرا حسودی کنند اینها که خودشان روز دارند آن هم نه یکی چندتاااا ] خلاصه از آنجایی که گفتم دخترها خیلی حسودن نمیخواهند ما هم یک روز داشته باشیم و همش را برای خودشان میخواهند ): به همین خاطر روز پسر در تقویم به صورت علنی حذف و به صورت غیر علنی اضافه شده است و در روزهای ولادت علی... رضا و حضرت علی اکبر اضافه شده است (: پس ما هم داریم نه یکی بلکه چندتا ((((: بنده به شخصه پیشنهادم روز تولد علی چون پسرا از بچگی مردن
میلاد حضرت معصومه و روز دختر رو به دختران گرامی تبریک میگم

پی نوشت : ع هم یک هدیه به شما طراح : خودم (: مال زمانیه که حس و حال طراحی بود (:
نقطه ی عطف زندگیه متمدن، زمانیه که نه درسی برای خوندن داری و نه روز کاری در پیش داری . نه احساست به جایی بنده و نه فرزندی برای پرورش داری . هیچ کاری برای بیرون رفتن نداری و هیچ حسی برای موندن توی خونه هم نداری. نوشتن و خوندن بار و بی فایده به نظر میرسه . متصل شدن به جریان های قبلی هم یا غیر ممکنه یا در هرشرایط فعلی چندان انگیزه بخش نیست. خورشید گرچه میتابه اما به نظر میاد چیز لذت بخشی توی طبیعت نیست . و تازه حس پوچی فوران میکنه و جدا ازت میپرسه که داری چیکار میکنی ؟ و آیا این راهی که تا این جا اومدی یه اشتباه محض نبوده ؟ حس میکنم این ترحم برانگیز ترین چهره ایه که یه آدم متمدن داره . ادمی که فکر میکنه بر حسب شانس توی محیط بهتری متولد شده . بعید میدونم .
خب من آدم هیات برویی نبوده و نیستم. تو عمرم شاید سه بار بیشتر هیات نرفته باشم. یعنی کلا مذهبی نیستم. به هرحال، امسال هیات خودش اومده خونه من. یه کوچه 6 متری رو تصور کنین که دقیقا روبروی آپارتمان شما هیات باشه. از ساعت 7 شروع میشه و ممتد تا 12 شب ادامه داره و این همون زمانیه که من باید هم کارهای پژوهشیم رو انجام بدم، هم مقاله بنویسم، هم درس بخونم، هم آشپزی کنم و قاعدتا استراحت کنم. باور ندارید بشنوید ص رو که من باید حداقل ده روز گوش کنم.
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


سلام الان که این مطلب روو مینویسم خیلی تنهامخدمت سربازی و تنها توی اتاقی که یکی از دوستام رفته پایان دوره و آ این ماه تموم میشه و اون یکی هم نگهبانه و امروز فرداست که انتقالیش برسه دستش و بره تهران
من میمونم و تنهایی بیش از پیشتنها بودن روو تا حالا اینقدر حس نکرده بودم
توی شهر غریب که درسته همزبون هستن اما فرهنگ و برخوردشون متفاوته
آرزوی خوشبختی میکنم برای همه جوونا
انشالا که هیچ ی از خانوادش دور نباشه و هیچ تنها نباشه
و امیدوارم همه برای تنها نبودن همدیگه تلاش کنن
امیدوارم همه همونجایی باشن که دوست دارنخیلی دلم گرفته و چاره ای نیستخدا به داد جوونا برسه
تنهام اما تنهایی واقعی زمانیه که توی قبر باشی و ی صداتم نشنوه اینجا حداقل یه نفر پیدا میشه از اینجا رد بشه و صدامو بشنوه
توکل بخدا


دور بر سن های 17 سالگی برام زیاد چت ، زیاد توی نت گشتن، و زیاد توی فضاهای مجازی بودن جذاب بود.. ولی الان مدت هاست که از این فضا فرار میکنم! کافیه حس کنم زمانی که دارم این دور و بر میپلکم بیشتر از زمانیه که باید خوش بگذرونم! یهو ترس برم میداره و به طرز محسوسی غیب میشم!
الان وقتشه که موزیک گوش کنم، از هنر، خوراکی های خوشمزه، و معا با آدمالذت ببرم با خودم خیال پردازی کنم! احساس موفقیت و پیشرفت کنم و پر از حسای خوب شم! حس کنم دارم زندگی میکنم! چت خوش میگذره! ولی نه به اندازه ی حس موفقیت، قوی بودن و پیشرفت . موسیقی همیشه حالمو خوب میکنه.. مخصوصا موسیقی های قدیمی! (که باهاشون خاطره دارم یا توی یه بازه ای زیاد گوش می و واسم آشناس..)
+تو سایه ها بمونی، درگیر سایه ها شی... مفهوم زندگی رو، از یاد برده باشی... ++من خوب خوبم... :) +++نزار گریه هامو ببینی عزیز، یه کاری نکن کم بیارم برو...
وقتی قصد دارید به مسافرت برید ، بهتراست راجع به مقصدی که در نظر گرفتید ، تحقیق کنید . اطلاعاتی راجع به دیدنی ها ، هتل ها و … یکی از چیزهایی که دونستن اون ضرورت داره ، آگاهی از آب و هوا و همچنین زمانیه که میخاید به اونجا برید . یکی از ای ایران که همواره مقصد بسیاری از هموطنانه ، مشهده . این شهر همیشه مملو از زائر و مسافر تور مشهد از جای جای ایران و همچنین زوار خارجیه .
بهترین زمان سفر به مشهد
اما اگر بخواهیم دقیقتر بگوییمبهترین زمان مسافرت به مشهد از تاریخ 13 فروردین تا 15 داد هست. چرا؟ به چند دلیل: 1- هوای مشهد در فصل بهار واقعا عالیه. 2- قیمت هتلها در این زمان از نصف هم کمتر میشه. 3- شهر و حرم مطهر خیلی خلوت تر از فصول دیگر هستند. 4- به خاطر فصل بهار، مناطق ییلاقی مشهد بسیار زیباتر از دیگر زمانها هستند. 5- کلیه اجناس داخل شهر ارزانتر هستند. 6- برای رفتن به جاهای دیدنی شهر ترافیک بسیار کمتری را تحمل میکنید و در محدوده حرم طرح ترافیک اجرا نمیشود. 7- بلیط انواع وسایل نقلیه برای برگشت به شهرتان به وفور و با قیمت کمتر موجود است.
منبع:
بهترین زمان سفر به مشهد
سلام آقا پسرها چطور باید دختری رو انتخاب کنن که وقتی رفتن خواستگاری و نه شنیدن زیاد ضربه روحی نخورن؟ یه ضربه ممکنه از این جهت باشه که طرف دختر از اشناها و فامیل باشه و بعد جواب نه دادن تو فامیل و اشنا پخش کنن که به فلانی جواب نه دادیم و برا خودشون کلاس بذارن و بازار گرم کنن که سطح خودشون و دخترشونو بالا ببرن که فکر نمیکنم راه حلی این مشکل داشته باشه،اگه داره راهنمایی بفرمایید! یه مشکل دیگه زمانیه که خانواده دختر فهمیده و راز دارن و این قضیه رو بین خودشون نگه میدارن و جار نمیزنن همه جا ، ولی اون اقا پسر تو برخود با اون خانواده به علت اشنا بودن یا فامیل بودن همیشه سر افکندس و احساس حقارت ممکنه ه چون ممکنه همون خانواده براش کلاس گذاشته باشن و این رو در حد خودشون و خواسته ها و انتظاراتشون از داماد اینده نداشته باشن که این مورد هم فکر نمیکنم راه حلی داشته باشه!!؟؟ ادامه مطلب
دارم به شبی فکر می کنم که خیال می ترکم می کنه.. به خواب پناه اوردم .. اینقدر که پشت سرم صاف شده بود و درد می کرد. خواب منو محکم به اغوش کشیده بود. مثه اینکه چند تا وس توی محله باشن، قبل از سحر شروع به قوقولی خونی هایی که "قاف" نداشت. شبیه به یه ناله ی عجیب... حس می تنها منم که دارم این صدارو میشنوم . به همسایه ها فکر . حتی از تخت جدا شدم و توی خیالم به پنجره نگاه . اما همه چیز نادیده گرفته شد و به خواب برگشتم. اون شب ترکم نکرد. پیامش اینقدر نا اشنا به نظر میومد که دیگه اهمیتی نداشت اما تسکین دهنده بود. دردِ واقعی، طولانی و کابوس های ت دهنده ان ممکن نیست این شبها رو نخوام. اونقدر به من اطمینان نده تا ترسِ از دست دادنت رو نداشته باشم! جنگ واقعی زمانیه که همه ی دردها از بین برن.. من از ارامش بعد از طوفان بیشتر واهمه دارم.. اون وقته که معلوم میشه ثمره ای داشتی یا نه. اینکه ی از درونت بلند شه و درِ گوشت بلند نمره ات رو فریاد بزنه . اون موقع از ترس اینکه چه ای از خودم رو میشنوم حتی میترسم جیشم بگیره






این نمودار استرس بر زمان منه:بیشتر بهره استرس بخاطر پروژه ی یکی از درسهامه که ددلاینشه.همونطوری که مشاهده میکنید من من با سطح استرسی پایین تر از افراد عادی شروع و بیشتر زمانمو طی . نزدیک ددلاین که شدم، نمودار رفتار نمایی نشون داد. t1 ده دقه بعد زمانیه که پروژه رو توی مکانیکال ترک پست و جوابهای اول رو سریع گرفتم. (یکی از گروه ها خیلی دیر نتیجه گرفته بود و مجبور شده بود قیمت و خیلی بالا ببره و کلی اذیت شده بودن... و سوای قیمت من اصلا زمان چندانی برام باقی نمونده)t2 وقتی که دوباره چک و دیدم نرخ جواب گرفتنم کم شده. نمودار دوباره رفتار نمایی داشت پیدا میکرد.t3 وقتیه که india rises یعنی تو هند صبح شد و هندی های عزیز شروع به قبول تسک و نرخ جواب گرفتنم بهتر شد.
این جوریه که انگار بستنم به ریل قطار و رفتن! بعد هرثانیه باید از استرس مردن دیویست بار بمیرم. باید زندگی م به انتظار مردن بگذره! حالا شاید اصن ریل بلااستفاده ست. شاید قطاری وجود نداره که بیاد. شاید اصن یه کم تلاش کنم بتونم دستامو باز کنم و پاشم برم پی زندگی م! ولی چسبیدم همین جا و عین یه بزدل احمق می لرزم به خودم و منتظرم یکی بیاد دستامو باز کنه مثلاً. یا قطار بیاد رد شه از روم. یا دلشون بسوزه و دست و پامو باز کنن برم! یعنی تا این حد. خلاصه. زندگی این جوری برام می گذره فعلاً. ی که بسته شده به ریل، اصن حوصله داره فکر کنه باید با چی خوش حال بشه و فلان؟ اصن فکرش جا داره به چیز دیگه ای جز قطار کی میاد فکر کنه؟ عمق فاجعه زمانیه که همین جور قطارای خیالی روزی هزار بار از روش رد می شن و نمی فهمه! شاید به قول باید برم یوری کان پیانو و ریمی شو گوش بدم و بگم به درک که فلایت چی هست و چی نیست و چه قدر خوبه و خوب بود و چی شد که هیچی نشد و نمی شه. به درک که چاهار تا امتحان دارم تو این اوضاع و احوال! به درک که یه ماه دیگه می شه یه سال. به درک که پرسش نامه هامو کی پر کنه. به درک دیگه! ته ته ش همین دست و پا و صورتمونو همین سوسکی که ازش فرار می کنیم می خوره! خب چرا فرار کنیم دیگه؟
اینکه پکیج و یخچال و تلویزیونی که دو ماه پیش یداری شدن و نصب و اینها شدن به صورت دومینویی یکی پس از دیگری اب شن چه دلیلی میتونه داشته باشه جز حضورِ نفسِ شومِ شیاطین تو این خونه نفرین شده؟ :| سه چار روز پیش گوشیمم افتاد از دستم، البته بار اولش نیست تو این سه سال که میوفته، ولی خب بار اولشه که منو یادِ پیرمردی میندازه که زمین خورده و سر استخون فمورش از مفصل در اومده و تنها کاری که از دستمون برمیاد دعائه، ولی وجدانن الان به شدت زمانیه که اصلا وختش نیست :| بنده هم نظر به اتفاقات افتاده دارم فکر میکنم برم لباسامو تو تشت خودم بسابم و پهنشون کنم زیرِ فرش که اتو شن! چون اول اینکه اتو گارانتی نداره، دوم اینکه من دیگه پول ندارم بدم یه آقایی بیاد دستمال کاغذی مچاله کنه و فرو کنه بین در و لاستیکِ متصل به در و بعد دستهاش رو بکوبه بهم بگه خبببب تموم شد :| (خدا شاهده یخچالو اینجوری درستش کرد)! حالا نظر خودم اینه که فردا به این نصابِ تلویزیون که از قضا به دلیل پی ام های نصف شبانه ش بلاکش کرده بودم، بگم ببین داداچ اگه اینم با دستمالی چیزی حل میشه این همه راه نیا :/ البته فکر میکنم با توجه به امتیازی که توی کانال بهش ندادم و بلاکی اصن نیاد :|
از بین کل ساعت های روز، من سحر رو دوست دارم. سحر تنها زمانیه که همه چیز از جلوی چشم آدم کنار می ره و بندگی معنای خودش رو باز می یابه. اون حس و حالی که آدم توی خلوت خودش با خدا پیدا می کنه رو هیچ وقت دیگه ای نمی تونه تجربه کنه. و اینکه فرصت محدودی برای عبادت و خلوت داری هم، به نظرم بی معنا و دلیل نیست. عده ای از بزرگان هم خیلی به سحر و قبل اون (عبادت شب) تاکید کرده اند. یکی می گفت: «هرکی هرچی گرفته از مناجات شب گرفته.»

اما یکی از مهم ترین چیز هایی که توی سحر دوست دارم، صدای پرنده ها هست. بعضی می گن که اینها در حال عبادتند. اما حتی اگر فقط در حال آواز خواندن هم باشند، در بهبود حال آدم تاثیر زیادی می گذارند. به نظرم چیزی آرامش بخش تر از شنیدن صدای آواز طبیعت نیست. انگار دعوتیس از سمت خدا.
امیدوارم سحر های بیشتری بتوانم بیدار باشم و عظمت خدا را در آن درک کنم و لذت از آن عبادت ببرم.
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">
- چیزی که به ذهنم می رسه اینه که شاید علت نرسیدن هامون و این همه سختی ای که تحمل می کنیم، نتیجه گرا بودنمون هست. باید از فکر رسیدن رها شد تا نتیجه رو در آغوش گرفت..- وقتی واسه اونی که دوسش داری، آنقدی م نیستی که اونی باشی که همیشه دنبالش بوده، دیگه مهم نیست که چقدر م ی..- همیشه به اون آدم هایی که نمیتونی تو زندگیت داشته باشیشون عمیقترین احساس ها رو داری.- ولی بهترین قسمت رابطه همون زمانیه که هنوز حستونو به هم نگفتین و خیلی نامحسوس به هم توجه میکنین.- ترجیح میدم بگم دوسش دارم و از دستش بدم، تا اینکه نگم دوسش دارم و از دستش بدم. - ‏اگه هنر قشنگ و شیرین حرف زدن رو ندونی هرچقدم دانا باشی، نوچ بی فایده اس - همخواب رقیبانى و من تاب ندارم .- در اوضاع ضروری یا دوام می آوری و یا نابود میشوی- بخشی از تحولی عمیق است که در آگاهی و شعور جمعی این سیاره و ماورای آن صورت میگیرد.- بنویس زنده بمان- اینکه یکی وسط چت خابش ببره نشون میده خیلی براش با ارزشی که بزور خودشو بیدار نگه داشته بود باهات حرف میزد
عجیب ترین احساس دنیا زمانیه که هم غم داری هم شادی.همون وقتا که منطق میگه باید خیلی خوشحال باشی ولی ته دلت انگار بغضی هست که نه میشه قورتش داد نه می ترکه لامصب... وقتی یه نفر که خواهرت نیست ولی خواهرته میره دنبال سرنوشتش تو می مونی و همون احساس عجیب.تو می مونی و همون بغضی که گلوت را گرفته و ولت نمی کنه وقتی هربار که از پنجره آشپزخونه نگاه می کنی چشمت ناخود آگاه می چرخه دنبال یه پنجره که پشتش پر از چهره های آشناست نمی دونی حالا که دوست داشتنی ترین کاراکتر اونور پنجره داره جای دیگه ای زندگی می کنه چشمت دیگه باید دنبال چی بگرده و خلائی که تو قلبت ایجاد شده را با چی میشه پر کرد داشتن یه آشنا بین یه عالمه همسایه ی غریبه احساس فوق العاده ایه .اینکه وقتی به در یه خونه خاص بین این همه در و دیوار می رسی گام هات محکم تر بشه و احساس اطمینان کنی ... آره احساس فوق العاده ایه به شرطی که یهو تو نمونی و یه خیابون خلوت که حتی صدای جیرجیرکم توش نمی یاد بلکه یادت بره دوستت شوهر کرده و تو هویجوری دراز دراز باید بشینی خاطره بنویسی بلکه یه خورده از سوزشت کم شه!!
هیپنوتیزم ومعنی ومفهوم آن توسطbayati.arak | اسفند ۱۸, ۱۳۹۵ | بدون دیدگاه | روانشناسی هیپنوتیزم چیست؟؟؟ لطفا مطالب بهتر وزیبا تر را در اینجا ببنیدید http://goodly-site.ir خود هیپنوتیزمهیپنوتیزم ومعنی ومفهوم آن اول از هرچیز معنی ومفهوم هیپنوتیزم را میگم، هیچ چیز عجیب وغریبی وجود نداره، وهیپنوتیزم تمرکز وتوجه فوق العاده فکر، روی یه موضوعی خاصه ، هیپنوتیزم زمانیه که مغز ما عمیقا متمرکزه، ودراویش عرفا به اون خلسه وجذبه میگن، هیپنوتیزم از هیپنوز گرفته شده و دریونان قدیم به خواب معروف بوده. البته هیپنوتیزم هیچ ربطی به خواب نداره ، اصلا تمرکز وتوجه با خواب هیچ مناسبتی نداره ، اماچون این تمرکز وتوجه فوق العاده را با هیچ واژهای نمی توان توجیح کرد که برای عموم قابل درک باشه، ما هم مثل بقیه میگوییم { هیپنوتیزم } ،
برچسب گذاری توسط ایا هر ی هیپنوتیزم میشود؟, تاریخچه هیپنوتیزم, تلقینات هیپنوتیزمی, خوابگردی, درجات هیپنوتیزم, روانشناسی هیپنوتیزم, شناخت هیپنوتیزم, مراحل هیپنوتیزم, هیپنوتیزم چیست راهبری نوشته ها ← آلبوم ژورنال مدل موی نه ومردانه ۲۰۱۷hair style ادامه مطلب
میخوام یه چند دقیقه ای به حرفام گوش کنی . میخوام یکم حرف بزنم به جبران این چندروزی که باهم حرف نزدیم چطوری شروع کنم ؟اوووم ...! الان که دارم باهات حرف میزنم یه لبخند بزرگ رو لبمه و حس آرامشی که مدیون حضور تو هستم . قبلنا فکر می تعهد خیلی سخته ، اما الان نظرم عوض شده. حالا به نظر من تعهد فقط این نیست که از وقتی که اسمش بره تو شناسنامه ات بهش متعهدی، نه به نظر من از اون جا به بعدی که قلبت اسمشو صدا میزنه و فقط به خاطر اونه که تو می کوبه یا وقتی که به خاطر اون چشماتو باز میکنی تا بهش یه صبح بخیر بگی از اون لحظه است که تو متعهد میشی. به خودت حتی اجازه نمیدی به ی جز اون فکر کنی حتی برای شیطنت . اجازه نمیدی فکر و ذهنت خطا بره و این حس چقدر خوبه ! میدونی همین الان نسبت بهت حس تعهد دارم. حتی به خودم اجازه نمیدم به ی جز تو فکر کنم . الان دقیقا همون زمانیه که قلبم اسمتو صدا میزنه ...شاید این حسو تا الان هرگز حس نکرده باشی شاید هم خدا میخواد برات این حسو پیش یکی دیگه رقم بزنه ... شاید حرفام برات مس ه باشه ...شاید هم بگی خیلی ساده اس ... ویا شاید هم پیش خودت بگی عین این بچه دبیرستانیا حرف میزنه ...آره من همون بچه دبیرستانی هستم که به سادگی دل بستم دیگ اخماتو وا کن منو عشقم صدا کن :)
تولد و زمان (2) :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ، تَبَارَکَ الَّذِی بِیدِهِ الْمُلْکُ وَهُوَ عَلَى کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ ، الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ ... .
سلام علیکم
تولد یا بدنیا آمدن شه یا فکر و یا ... (1) . :
تولدی که در نوشته ی قبلی گفتم ، که منو مادر خدا بیامرزم بدنیا آورده ، شامل فقط بدنیا آمدن بدن من نمیشه ، که مادر خدا بیامرزم بدنیا آورده ، بلکه بدنیا آمدن یه شه یا یه فکرم یدنیا آورنده داره ! همونطور که بدن منو مادر خدا بیامرزم بدنیا آورد .
بعنوان مثال یه حرفی یکی میزنه ، و ما بخوایم این حرفو منتقل کنیم به یکی دیگه ، خب ما در اینجا چه نقشی داریم ؟ نقش ناقل یا منتقل کننده اون حرفو ، از یکی به یکی دیگه ، از یه جایی به جایی دیگه .
خب در این مدت یا زمان انتقال اون حرف در اختیار ماست ، می تونیم نگهش داریم ،حالا تا کی ؟ فعلا بمونه ! می تونیم به محض اینکه اون یکی دیگه رو دیدیم بهش بگیم .
می تونیم رو اون حرف کار کنیم ، مثلا کم و زیادش کنیم ، و بعد به یکی دیگه بگیم .
حالا پرسشی که می خوام مطرح کنم اینکه انتقال بعنوان مثال اون حرف ، چه مثلا همونطور که گفته شده ، و چه روش کار شده ، کی و چه وقت اتفاق میفته ؟ آیا به محض رسیدنش به گوش ؟ و یا بعد شنیدنش ؟ و یا ... ؟
حالا بهترین وقتش چه زمانیه ؟ بمونه ! چراکه بعنوان مثال گفته شده : فکر کن بعد بگو ! گوش کن بعد بگو ! ووو
... ، الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا ... .
زیرنویس :
1 – به زبونی دیگه که معنی شه رو به زبون ما (2) داشته باشه ، حالا به زبون ما به چی گفته میشه شه !؟ خب به یه چیزی گفته میشه دیگه ، که بعنوان مثال گفتم که در آثار بدون استثناء خوب شهید به یادآوری :"زاینده" فکر یا شه گفته میشه ، حالا بهتر از این گفته شده باشه ؟ یا گفته بشه ؟ خب می توان گفت ، همونطور که شهید گفتن ، و نقل شد در اینجا ، و بحث پس از آنست ! همچناکه فعلا پس از گفته ی شهیده .
2 – منظورم ترکی نیست ، زبون رسمی ایرانه .
صبح از خواب بلند شدم بعد خواستم ک برم صورتمو بشورم دیدم اوه مای گااااااد چشمام چقدر پوفی و کبود و ریز شده کلا ی قیافه ترسناکی دارم الآن که از خودم میترسم متاسفانه این شب نخو ها احتمالاً تا اواسط بهمن که دوتا پروژه کله گنده باید تحویل بدم ادامه داره امیدم فقط به اون زمانیه ک به هدفم رسیدم زمانی که طعم دلچسب رسیدن بهش باعث بشه تمام این سختی ها برام خاطره بشه .......... وقتایی ک استرس دارم دلم خیلی بغل میخواد !!! فکر کنم یه عروسک سی بزرگ باید برای خودم ب م چون یکی اینکه خوشم نمیاد هر ی رو بغل کنم و اجازه بدم بهم دست بزنه دوم اینکه عروسک سی رو میشه به عنوان بالش هم استفاده کرد در اولین فرصت که پولامو جمع یکی می م حتماً حتماً ......... پ.ن من فاز اینایی ک فالو میکنن بعد آنفالو میکنن و پیام خصوصی میگن چرا فالو نکردی رو درک نمیکنم ی بار قبلا گفتم بازم میگم من اصلاً اهل فالو بک و این مس ه بازیا نیستم دوم اینکه وبلاگ خودمه بخدا هفت تیر نزاشتم پس کله تون که آی توروخدا بخونید واسه خودم دارم مینویسم چون دوست دارم ! اینکه تو دوست نداری برام اصلاً مهم نیست ! نخون ی مجبورت نکرده :))) خ ش پیام خصوصی هایی ک میخونم خیلی رو عصابن :/
یک سال گذشت...به همین راحتی!!!سال پیش توهمچین روزی چی کشیدم!!باورت میشه؟یک سال!!! داد لعنتی چطوربتونم ازیاد ببرم اون اتفاقایی که واسم تواین ماه پیش اومد...ومن هنوزبیشترازخودت نگرانتم....نگران تو... خیلی سخت بهم گذشت تواین مدت...سال هشتادونه برام پرازتلاطم بود...هم توزندگی شخصیم هم اجتماعیم!!!پرازتلاطم های احساسی وروحی!!!واقعا حس میکنم که پیرشدم!!!خیلی روزای سخت داشتم... تواین روزا خیلی گیج و منگم...نمیدونم چی میخوام...توخودم غرق شدم...توخودمو تنهایی هام!!!خیلی سعی خیلی چیزاروفراموش کنم اما نشد!!!خیلی سعی ازاین پیله ای که دورخودم بستم نجات پیدا کنم اما نشد!!!نمی دونم چرا؟ دلم واسه اینجا تنگ شده بود...اینجاواسم پرازخاطره هست...پرازخاطره ها و جسهای مشترک...اینجا واسه زمانیه که دلم خیلی خوش بودکه الان نیست...زهره خیلی دلم تنگ شده واست...دلم واسه بچگی هامون وتمام خاطراتمون تنگ شده...کی باورش میشه که دوماه دیگه دخترکوچولوت به دنیا میاد؟حالا دیگه زهره نازو دوست داشتنی من مامان میشه...میدونم اون روز نگرانت کرد...اما نگرانم نباش...من حالم خوبه...اینقدرمفصله که نمیتونم تمام وقایعی که واسم اتفاق افتاده رو بگم...باورت میشه سه ساله همدیگه رو ندیدیم؟ خواستم اینجا فقط حاضری زده باشم...دوباره میخوام نوشتنو شروع کنم...به خاطر تمام بیمعرفتیا منو ببخشید...
میگه فاطمه تو پول جمع نمیکنی:) میگم پول جمع مال زمانیه ک پول بریزی تو کارتم تو ی مخارجم صرفه جویی کنم بدونم چقدر پول دارم و کجا میتونم جش کنم تو هفته ای یبار یا دوبار یا ماهی یبار بهم کارتتو میدی دستم من ک از موجو بی خبرم هر چیم نیازم باشه می م اضافی نمی م
میگه تو افراط میکنی میگم تو چی میگه ۳۰ هزار تومن بابت ید دستی دادی چیکار؛) گفتم تو اسباب کشیا بهت میگم چیکار:)))
کمدا سنگین بود هنوزم نتوستیم کمدا رو ببریم چون طبقه بالاهم هستیم لباسامون تو ۳ تا دستی بزرگن اگه نبودن پخش بودن وسط اتاق یا تو پلاستیک زباله ک میشد سریع
بهم گفت خالیشون کن دوباره توشون لباسامونو برداربم:))) گفتم بازم میگی افراط میکنم؟؟؟

میگم تو ک میگی پول جمع کنیم پول جمع کنیم
چرا رفتی یخچال ۷میلیونی برداشتی
چرا رفتی لباسشویی ۸ کیلویی برداشتی
چرا میخوای ماکرو ویو ب ی ؟کیک بلدم اخه؟فوقش باهاش نون گرم کنم:/
قالی دونه ای دو میلیون دو تا هم برای اتاق خواب و اشپزخونه
ک امروز عصر قالیا میرسن
ب امید خدا مال اشپزخونه و اتاقم پهن کردیم
یخچالم ک رسیده بردنش بالا
مبل ها رو هم مبلای مجردی علی با ی قالی فانتزی ک بردن توی اون یکی خونشون رو هم میخواد بره بیاره
تلویزیون میمونه فقط
که امیدوارم بتونیم ب یم اگرم ک نه طلاهامو میفروشم:(

- پاشو دیگه، صبح شده ها!؟ + بلند شم چیکار کنم؟
خیلی ها مُردیم ها، اصلا موندم مگه میشه؟؟ مگه میشه شب بخو ، بدون امید به اینکه فردا صبح زودتر پاشی و به کارهات برسی! اصلا مگه میشه کار عقب مونده نداشت!! مگه میشه همیشه چند ساعت عقب تر از برنامه هات نباشی!!! اصـــــــلا مــگــه مـــیــشه بــرنــــامـه نــداشـــــت؟؟
بنظرم میاد مرگ اون زمانیه که برای ساعت های پیش روت هیچ کاری نداشته باشی که انجام بدی. لامصب اینهمه علم توی دنیا.. اینهمه کتاب. اینهمه تجربه های عالی! چرا آخه؟ به کجا رسیدیم که نه از خستگی،، که از بیکاری میخو م!
اون آقا توی زندان دشمن! اسیر دشمن! انفرادی! انـــفــرادی هااااا ! میگه خدایا شکرت، الان تنها شدیم میتونیم بدون مزاحم با هم وقت بگذرونیم! یعنی توی اون موقعیت برای لحظه لحظه اش برنامه داره.
بابا بخدا از هر وجود خارجی توی هستی زمان ارزشمند تره. لحظه هایی که میگذره رو نیافتیم ها!! باید همه رو پاس کنیم ها. هر لحظه رو..
این نوع اول. نوع دوم هم مثلا آقای پ! که از بیکاری و بی برنامگی هروقت ببینی در حال لمس صفحه ی نورانی توی دستشه. بازی میکنه! خبرای واتساپ رو میخونه. یعنی وقتی از دور و بری هام دور میشم و مثلا توی یه جمعی مثل مرکز شتاب میرفتم.. علامت تعجب میشدم که این آدم ها دارن از لحظه هاشون استفاده میکنن. کاش فقط انسان های اطراف من اینجوری مرده باشن.
جوان چشم که میندازه به پنجره برج میبینه و برج ! پنجره ها ندارند ! یادش نمیاد که جزو لوازم مورد نیاز اتاقش تا حالا درخواست کرده باشه ( اعتقادش به دیدنه فضای بیرون تو هر ثانیس) :) ریتم اهسته و پیوسته ی ویالن پشت هم پلی میشن و جوان که چشمهایش را بسته تمرکز زیادی روی اهنگ ها کرده از ح ش می شه فهمید ، سیخ نشسته رو صندلیو ت نمی خوره ، پلکاش با فاصله زمانیه زیادی می پرن، این اهنگ رو خیلی دوست داره ! دستشو دراز می کنه اخه همیشه لپ تاپ یه جای مشخص داره و جوان می دونه از اون فاصله همیشگیه صندلی و میز انگشتشو کجا بذاره که اهنگ باز پلی شه و پلی شه !! تکلیفِ جلسه اول کار با گوشهاست ، به مدت یک هفته به جوان فرصت داده تا فقط گوش بده!! گوش دادن خوبه اینو جوان با تمام وجود احساس می کنه:) اینو میشه از ح چهرش فهمید، لبخندش موقع گوش دادن اینو نشون میده!! حال جوان بهتر است و در واقع باید گفت با خودش کنار اومده اما اوضاع هنوز در جوان ثابت نشده ! هنوز قدرت حرف زدنِ چشم تو چشم و نداره !! خواب جوان ٤ ساعته و کافیئن ها اثر کرده!! موبایل جوان خاموش بوده و حوصله هیچ پیام و جواب دادن به اونو نداره!! زیر دست جوان چیست؟!



کتاب ادمکش کور که از حرکت انگشتاش روی اون میشه فهمید که درگیرش کرده! جزوه و کتاب قطورِ کلیه که باید برای امتحانش بخوندشون( جوان دست رو اینا نذاشته:)))).) اونورترم دفتر خاطراتشه که از خ ر وسطش میشه فهمید که تازه یه خاطره رو ثبت کرده:)
همون اوایل ورود به گرگان یه سوئیت خوب گرفتیم. طبقه ی همکف و مستقل با دو خواب و امکانات کامل
صبح روز بعد ساعت 9 تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت ساری. بعد از 2-3 تا توقف کوتاه رسیدیم و چون تا 3 هنوز وقت داشتیم رفتیم ساحل
جایی ک رفتیم فرح آباد بود ساحل نسبتا خ بود قایق موتوریم سوار شدیم و خاطرات سالهای کودکی حس زنده شد در ما
با برنامه ریزی که داشتیم ساعت 3 رسیدیم و سوئیتمونو تحویل گرفتیم و ساعت 4 چنان با هیجان غذا خوردیم ک برای اولین بار هیچی اضافه نیومد!
اینجاهم خدارو شکر جای خوبیه.سوئیت عالی.. و تو مجموعه دوچرخه ( تک نفره، دونفره، 4نفره) داره البته به صورت کرایه ای! مثلا هر 20 دقیقه دوچرخه تک نفره 2000 تومن! ب هم باتفاق برادر و عروس و نوه یه 4نفره شو گرفتیم که تجربه ی خوبی بود
و یه پارک هم برای بچه هاست ک ما به بهانه ی برادر زاده کلی اونجا حال میکنیم
مثلا سرسره ی پیچ پیچیش خیلی باحاله!
امروز هم سری به بابلسر زدیم و عصر هم ساحل و ( ساحل اینجارو هنوز نرفتیم ) و بعدم باز پارک و سرسره :دی
تو سفر دلم نمیخواد وقتم تو بازار تلف بشه اونم وقتی که جنسای چینی تو بازار همه ی ا ی ان نفوذ داره و همه چیز همه جا هست!
دوست دارم تا میتونم از طبیعت و بخصوص هوای عالی اینجا استفاده کنم
سفر زمانیه برای فهمیدن اینکه خیلی زود دیر میشه!
رقابت در عرصه اپلیکیشن ها
حمل بار – یقینا برای هر شخصی پیش آمده که هنگام استفاده از یک سرویس یا یک اپلیکیشن دچار سردرگمی شده و انتخاب بهترین اپلیکیشن برای او سخت و اپلیکیشن انتخ برایش ناکارآمد باشد.
بازار امروزی دنیا بازار رقابتیه…البته نمیشه گفت فقط بازار امروزی…رقابت جزیی انکارناپذیر هرجامعه و هر زمانیه،گوشی های هوشمند و اپلیکیشن هم که امروزه از محبوبیت بسیار زیادی بین مردم برخوردارند و در چندین سال آینده به تمامی بخش های زندگی راه پیدا میکنند نیز از این قاعده مستثنی نیستن.
تولید اپلیکیشن ها علاوه بر اینکه بر زندگی مردم تاثیر گذاشته و روند زندگی را برای آنها آسان تر نموده اند، درآمدزایی مناسبی نیز برای شرکت های مختلف داشته است بطوریکه اقتصاد جهانی اپ ارزشی معادل 143 میلیارد دلار در سال 2016 داشته است.
اپلیکیشن های رقیب:



در این بین وجود چندین اپلیکیشن در یک حوزه فعالیتی و رقابتی مانند اپلیکیشن های نت برگ و تخفیفان و شادیاب یا اپلیکیشن های کا ینو و اسنپ و تپسی علاوه بر رقابتی تنگاتنگ م ن تولیدکنندگان آن ها باعث سردرگمی انتخاب بهترین سرویس میان مردم شده اند.





البته م ن خدمات دهی این اپلیکیشن ها تمایزات و اختلافاتی وجود دارد که هر شخص با توجه به نیاز خود میتواند اپلیکیشن خود را انتخاب کند.بطور مثال اپلیکیشن اسنپ پیشرو اپلیکیشن ها در حوزه حمل و نقل شهری بود و پس از آن تپسی با ارائه سرویس های شخصی با قیمتی پایین تر از اسنپ بخش قابل توجهی از مشتریان این حوزه را به سمت خود جذب کرد و پس از آن کا ینو با دعوت از تا ی رانان برای رانندگان خود اعتماد مردم را به خود جلب کرد.
قابل ذکر است که در این میان فاکتورهایی مانند رنگ، اندازه فونت ها، تصاویر، در دسترس بودن همیشگی سرویس ها،کاربری آسان و همچنین نحوه ثبت نام و ورود کاربران فاکتورهای بسیار بسیار مهمی برای جذب کاربران هستند.
با توجه به تمامی این صحبت ها لازم دیدم که در حوزه حمل بار تفاوت ها، امتیازات و همچنین معایبی از چهار پیشرو صنعت حمل و نقل که باعث تحول عظیمی برای رانندگان و سفارش دهندگان شده اند را ذکر کنم تا با توجه به این موارد اپلیکیشن مناسب خود را انتخاب کنید. (ادامه مقاله را در وبلاگ تابان شهر می توانید مطالعه کنید)
شهید رضا اسماعیلی (برای دریافت تصویر با کیفیت اصلی بر روی ع کلیک کنید) معرفی شهید رضا اسماعیلی (ذبیح فاطمیون) «شهید رضا اسماعیلی» نایب قهرمان رشته پرورش اندام کل استان اسان رضوی و نائب قهرمان مشهد مقدس در وزن 52کیلو گرم و دارای دو مدال قهرمانی بود . او را با نام جهادی ابو سه نقطه (ابو...) می شناختند. این لقب برای این بود که هنوز ت فرزندش مشخص نبود. در همان ابتدای شکل گیری فاطمیون به رفت. وقتی در اوا سال ۹۲ وقتی رضا برای جست وجوی یکی از نیروهای تیپ فاطمیون به منطقه زمانیه واقع در غوطه شرقی رفته بود، با نیروهای دشمن درگیر و زخمی می شود. وی به دلیل جراحات شدید قادر به بازگشت نبوده و توسط نیروهای وه به اسارت گرفته می شود. تکفیری رضا را به وسیله ی اتومبیلی بر روی جاده کشان کشان به سمت پایگاهشان می برند. آنها بیسیم رضا را گرفته و شاسی اش را آزاد می کنند تا صدایش را همرزمانش بشنوند. تنها ص که از رضا شنیده شد فریاد های یا علی بود. آنقدر یا علی گفت تا صدای بریده شدن گردنش را همرزمانش شنیدند. مدتی بعد با آزاد شدن منطقه توسط نیروهای فاطمیون، جست وجو برای یافتن فرد مفقود شده و «رضا اسماعیلی» آغاز می شود. م عان حرم حضرت زینب در جست وجوهای خود پیکر مطهر رضا اسماعیلی را در حالی می یابند که سر به بدن ندارد. پس از این اتفاق شهید نوجوان «رضا اسماعیلی» به عنوان اولین ذبیح تیپ فاطمیون که به دست نیروهای تکفیری وه سر از بدنش جدا شد، شناخته می شود. کانال ع نوشته (کلیک کنید)
سلام دوستان
شوهر من ۴۴ سالشه. فاصله ی سنی مون ۶ ساله. شوهر من فوق العاده آدم فراموشکاریه. برای انجام کاری شده یه حرف و ۵ بار میزنم، بازم فراموش میکنه. لیست ید و بهش پیامک میدم که جلوی چشش باشه و ب ه. می بینی یدو کرده، اما وسایل و تو مغازه جا گذاشته اومده خونه. بهش میگم پس یدات کو. تازه یادش میفته که جا گذاشته.
یه بار میشه یه وسیله کوچیک و دم دستی میخوام ،بهش زنگ میزنم میگم داری میای سر رات فلان چیزو بگیر، همچین باشه باشه محکمی میگه که تو دلم کلی ذوق می کنم و میگم خدا رو شکر نیاز به پیام دادن نبود. میاد خونه میبینم دستش خالیه. میگم پس سفارشم کو. میگه بهت نمیگم پیام بده.؟ فکرشو ید تو خیابون بچه ۴ساله رو سپردم بهش گفتم تا مغازه میرم میام، اومدم دیدم سرش تو گوشییه ( تازه یده بودم ) بچه نیست.
به سر و جونم زدم شهر و بالا پایین بعد یه ساعت بچه مو پیدا . بهش فلش دادم ببره کافی نت پرینت بگیره، اومده خونه میگم فلشمو بده،میگه کافی نت جا گذاشتم دیگه فقط میخوام سرمو بکوبم به دیوار. شما بگید من چکار کنم؟
بهش میگم تو آ ایمر داری. میگه نه اینطور نیست. آ ایمر زمانیه که آدم اطرافیانشو نشناسه. اسم و آدرس خودشو به یاد نیاره. آقایون خواهشا نظر بدین شما هم اینجوری هستین یا شوهر من استثناست.
لطفا نگین به خاطر تورم و فشار زندگی و..ایناست.ما هر دو کارمندیم و مشکل مالی نداریم. شوهرمم خیلی آدم ریل و خوشگذارنیه. چه راه حلی دارین؟