listlistاس ام اس دلتنگى

از ته مانده ى قهوه ى ت انتظار شیرین ترین فال را دارى درست مثل من که از میان این همه دلتنگى فراموش ت را انتظار دارم......
آنقدر"دوستت دارم"ها"دلتنگى"ها"خاطرات"به زبان هاى گوناگون روى قلم ها چرخید ه ترجیح میدهمقلم را زمین بگذارم وتمامِ آشوب هاى دلم را کنارِ گوشَ ت نجوا کنمبودنت را لازم دارم،براى چند دقیقه ابرازِ دلتنگى...دیگر کافیست،هر آنچه خواندى و به رویَت نیاوردى!‏
آنقدر
"دوستت دارم"ها
"دلتنگى"ها
"خاطرات"
به زبان هاى گوناگون روى قلم ها چرخیده
که ترجیح میدهم
قلم را زمین بگذارم و
تمامِ آشوب هاىِ دلم را کنارِ گوشَ ت نجوا کنم
بودنت را لازم دارم،
براى چند دقیقه ابرازِ دلتنگى...
دیگر کافیست،
هر آنچه خواندى و به رویَت نیاوردى!
هی...

علی قاضی نظام
................................................................
استورى بهاره افشارى و دلتنگى براى سریک اسب آزمون
دلتنگ میشوم، دلتنگ همانى که نیست، ندارمش، پیدایش نکرده ام و روزهایم را گرم بودنش کند. دلتنگى حس عجیبیست.... تورا گاه اسیر ى میکند که نمیشناسیش، اما میخواهیش . اسمش را در انتظار نیمه گمشده میگذارند اما حسیست فراتر از آن که در گرم ترین روزهاى سال رهایت نمیکند، با تو، پابه پایت مى آید و تو را گاه کلافه میکند. آدمیست دیگر، دست دلش را محکم هم که بگیرد دست آ یک جا دل دستش را رها میکند، پابه زمین مى کوبد و دلتنگى میکند براى همانى که نیست...هرچقدر هم که از تنهایى ات لذت برده باشى دست آ احساسى هست که انکارناپذیر است و هست و آن هم انتظار همان عشقیست که درونت فارغ از عشقت به همه آن چه که دارى هست. عشقى که به آن نیاز دارى تا منابع عشقت را کامل کنى...


خاطرات کشنده اند و من جزوی از همان خاطره بازهاى عاشق درد و رنجم ... منی که از مرور خاطرات درد می کشم و همیشه دست هایم برای سکوت درد خالی ست ... من خاطره بازی ام که از تجسم گذشته غرق در عذ بی اسم و نام می شوم که گمان می کنم هیچ واژه ای توان معنا ش را ندارد و نمی یابد ... زمان موضوعی ست که برایم غیر قابل درک تر از زندگی پس از مرگ است. این عنصر نسبی بی اصل و نسب که اینطور با روزها و خاطره ها و یادهایم بازی می کند ... و منی که بی صدا و بی سلاحم در برابر این همه بی رحمی ... زمان ... خاطرات ...یادها... همه و همه کشنده اند وقتی تنها تصویر رو به رویت، گذشته ات باشد ...
+ بی صدا دلتنگ ماه کوچکی هستم که بلند می خندید و کوتاه گریه می کرد ... ماه کوچکی که مبدا و مقصد هرلحظه اش، آغوش خالقانش بود ...
این روزها هر طرف را نگاه مى کنم به جاى همه ى بودن ها، فقط نبودن تو را مى بینم و در لابه لاى یخبندان صداها، به دنبال نت هاى گرم کلامت مى گردم که نامم را، با پسوند جان صدا کنى و جوابت را ندهم تا دوباره تکرارش کنى... تو نمى دانستى اما من، من دیوانه ى شنیدن نامم با آواى تو بودم این روزها نیستى که ببینى بیمارى عجیب دلتنگى گرفته ام. دلتنگى مثل طنابى است که دور گردن مى پیچد و نفست را بند مى آورد دلتنگم، دلتنگِ آن نگاه هاى مردانه ات،موقع شیطنت هاى نه ام دلتنگِ احوال پرسى هاى بى دلیل و مکرر اول آشناییمان که بوى دوستت دارم هاى این اوا را مى داد. 'این اوا '، هیچ وقت تصور این واژه را در دفتر ثبت خاطراتمان را نمى دلتنگ ع ِ قاب ع ى هستم که سال هاست برع روى دیوار است... دلتنگِ شوخى هایت که درست موقعِ جدى بودنم گل مى کرد، دلتنگِ قهرهاى ک نه که به ثانیه نمى کشید، چقدر بزرگ شدیم که قهرِ آ مان، سالهاست طول کشیده؟
دلتنگى
یک کلمه ساده نیست
گفتنش هم فایده اى ندارد
فقط بى هوا، هى دلت مى خواهد بزنى زیر گریه...
دلتنگى داریم تا دلتنگىعمیق که شودمى شوى یک آدم آهنى متحرکهیچ بغلى بغضت را باز نمى کند...افتادم رو روال و روزمرگی...
دوست داشتن از یک جایى به بعد بیشتر نمیشود، فقط عمیق تر میشود... صبح که چشمانت را باز میکنى به او فکر میکنى، شب که چشمانت بسته میشود با فکرش میخوابى... یک روز چشم باز میکنى که چنان دلت بسته ى دلش شده که انگار از بد تولد هردو دخیل به قلب هم بسته بودند... آن وقت است که در تمام لحظه هایت کلافگى ریزى سایه مى اندازد و قرار را از قلب مى رباید...اما میان این همه کلافگى، دلتنگى و دلبستگى روز به روز صبورترت میکند، پخته تر میشوى... روزى میرسد که از شدت دوست داشتن هم که اشک هایت بریزند عاقبت اما با شنیدن صدایش آرام میشوى و قوى تر از قبل به امید او ادامه می دهى... یک روز میرسد که میبینى عشق با تمام بى قرارى ها و دلتنگى هایش ح را خوب کرده است، از تو ادم بهتر، قوى تر، صبورتر و مهربان ترى ساخته که تمام وجودش بسته به وجود یست که نبودش بند بند وجودت را از هم می پاشد...
شاید برایت نبودِ او در تمامِ عصرهاى روزها و هفته هاى پیشین شکلِ یک علامت سوال بزرگ باشد. شاید فقدانِ هر نشان و حسی از دلتنگىِ متقابل در تو نقطه ى شروع یک نفرتِ مسموم باشد. شاید بگویى مردانه باید گفت: دلم تنگ است، آن هم نه با صداى آرام، با فریاد. شبیهِ ذات دلتنگى: پر سوز.
اما من مى گویم مرد آن است که توان حفظِ حسِ دلتنگى را در دلش داشته باشد. توان سکوت و زندگى درست پیشِ روى چشمهایی که او را مى ببینند. او را مى سنجند و او را تا در شلوغىِ خیابان یا در سیاهىِ شب گم نشود، رها نمى کنند.
شاید با خودت کنى کِى دنیا اینچنین بود!
چیزى از دنیا زیاد و کم نشده. تنها انسان در سالهاى جوانى مى کند. ِ نابجا بر میزهاى غلط و برداشتِ چند خط عاطفه و چند رنگ شور. ِ زیاد و کمِ جوانى بر سرِ گذرِ زمان.
و زمان تنها برنده ى میز است.' ‫#‏روزنوشت‬ ‫#‏سیدمحمدمرکبیان‬
بابا خیلى دلش براى تنگ شده ولى غرور لعنتیش نمیذاره باهاش حرف بزنه...فک نمیکرد اینقد زود از دسش بده به بدترین صورت ممکن از دسش داد
به پهلو خو ده ام در تاریکى، در خودم جمع شده، جنین وار، دلم آبستن هزار درد ناگفتنى. همین حالا در این نیمه شب تب کرده ى تابستان ناگهان باران گرفت. هرم برخاسته از ریختن آب روى آتش تفتیده در هواست. ماهور... تو بگو چرا بوى خاک گرم باران خورده آدمى را مجنون مى کند؟ از مستى سرم در تاب افتاده، بغض مى کنم از هجوم یادهاى خوش که عطر باران با خودش مى آورد. تو بگو چرا آدمى یک شب از دلتنگى نمى میرد؟ خسته ام. تمام سلول هاى جان و تنم خسته ست. خوابم اما به مستى بى هنگام از سر پریده. این چه رنجى است که نمى توانم برگردم؟ فقط مى توانم پیشتر بروم. خیالم را خوش مى کنم که دورتر نمى شوم، که انتهاى راه به خانه ختم مى شود. تو مى دانى ماهور که در پر رین ساعت هاى زیستنم، به رسیدن فکر مى کنم. به جایى که شاید دلتنگى ها تمام شوند، دستم را که دراز کنم برسد به خوبى ها و روشنى ها و تمام چیزهایى که دلم را زنده و بیدار و بى قرار نگه داشته اند. باران بند آمده، مى بینى اما که عطرها تا کى در هوا مى مانند؟ کاش هیچ کویر تشنه اى خاطره ى باران نداشته باشد. کاش دوباره ببینمت.

اى که ازتازگى زخم
دلم تازه ترى
یعنى
از قصه دلتنگى من
باخبرى
مثل مهتاب که از خاطر شب میگذرد
هرشب آهسته از آفاق دلم میگذرى

دلتنگى ام را به که بگویم؟ وقتى نیستى، تا کجا راه بروم... تا تمـام شوم مثل یک جاده ؟!!!دلتنگىیک کلمه ساده نیستگفتنش هم فایده اى نداردفقط بى هوا، هى دلت مى خواهد بزنى زیر گریه...دِل تو را خواستحَـــــریفش نَشـــــــدم...جـــــــان دادَم !!!
دلتنگى پیچیده نیست..... یک دل❤️ یک بغض و یک سرى آرزوهاى ترک خورده به همین سادگى.....
دلتنگى یعنى غروب باشد، دل ات گرفته باشد،او نباشد و تو جاى او هم به تماشا نشسته باشى....


عاشقانه ها

خودم را قانع می کنم که شاید نمی خواند که شاید به گوشش نمی رسد که شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کنند از حجمِ دلتنگى ام مگر می شود یک نفر جان دادنَت را ببیند بداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى و سراغَت را نگیرد...؟!

خودم را قانع می کنم که شاید نمی خواند که شاید به گوشش نمی رسد که شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کنند از حجمِ دلتنگى ام مگر می شود یک نفر جان دادنَت را ببیند بداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى و سراغَت را نگیرد...؟! "علی قاضی نظام"



هرسال به طرز عجیبى منتظر اومدنت بودم هرسالم اتفاق خاصى نمى افتاد اما من چشم انتظار رسیدنت میموندم تا اینکه دیدم زیادى دارم بزرگ میشم هِى بزرگتر ... سر به راه تر ... سر به زیر تر ولى خب :) ...
دلتنگى یعنى
بى خبرى از حال ى که با تمام وجودت دوسش دارى
ى که نمیدونى الان کجاست و داره به کى فکر میکنه
ى که دلیل نگرانى ها و دل آشوبى هاى هر شبته
ى که وقتى بهش فکر میکنى راه گلوت بسته میشه
ى که میشه دلیل همه بى قرارى هات و اشک ریختنات....^_^
تولد بود. شب قبلش فکر کرده بودم من تازه آنجا بوده ام و لابد نسبت به بقیهٔ انى که مدت هاست دلشان آنجاست و خودشان نبوده اند حق بیشتر که هیچ، کمتر حق دلتنگى دارم. اما دلتنگ بودم، هفتهٔ پیشش خواب آنجا را دیده بودم و حالا تولد بود و تصاویر و بدتر از همه خودم که دلتنگى در یک غروب چهارشنبه، ناگهانى و بى رحم هجوم آورده بود. عصرش گل هاى خانه را سر و سامان داده بودم، باغبانى ، خاک گلدان ها را عوض و به چهارشنبه، به تولد، به دلتنگى بى توجه بودم تا شب که با مامان تنها بودیم و نشستیم پاى یک سریالى و بعد، حین و بعدِ سریال دلتنگى چنان م کرد که گریختم به گوشه اى و نشستم به اشک ریختن و فکر مى دانم عطا حالا لابد و به احتمال زیاد از من بدش مى آید، مى دانم من هم باید فراموشش کنم، مى دانم هربار در عاجزانه ترین حال ممکن آرزو کرده ام و خواسته ام فراموشش کنم ولى نشده. ته اش این بوده که نشده. که یکهو یک چهارشنبه شبى همه چیز، تمام دنیاى درون و بیرونم آوار شده روى سرم و فکر کرده ام، بى مروت من دلتنگم، من به هزار و یک دلیل بى دلیل دوستت دارم و هنوز به تو فکر مى کنم. مى دانم نباید، مى دانم او حالا حتماً با دیگرى است، شاید عاشق یک زنى شده است، روزى ازدواج خواهد کرد و... اما برخلاف هرچه که تا به حال دست من بوده، این یکى دست من نیست. این نیروى ناشناخته، این کشش عجیب، این حس لعنتى که بیشتر از همیشه خج زده و سرافکنده ام مى کند هیچ وقت به خواست من راه نیامده، به خواست دلم چرا. داستانى از احسان عبدى پور گذاشتم بشنوم و خو دم و قبلش نوشتم چقدر دلتنگم چون لابد باز نوشتن تنها مفرم بوده. بعد، دم صبح خواب دیدم. توى خانهٔ مولوى بودیم. همه مان بودیم. یک جشنى، سرورى چیزى بود. شبیه وقتى بچه بودیم و از مکه برگشت. همه بودند. من همین سن و سال بودم، آزمون داشتم. آزمون به عطا بى ربط نیست. بارها توى ى که او درس خوانده و مرا یاد او مى اندازد آزمون داده ام. به بهانهٔ آزمون از خانه زدم بیرون و او جلوى پام پارک کرد. پشت در خانهٔ مولوى این ها. همان مدل ماشین خودش، با رنگ بژ با تغییرات دنیاى خواب ها، مثل اینکه مثلاً پشت ماشین را پیوند زده بودند با عقب یک پراید وانت. سوار شدم. جفتمان ذوق داشتیم. ذوق دیدار اول شاید. در خواب، وقتى داشتم سیر نگاهش مى فکر -دانش این را داشتم- که این بار خوب ببینش، خوب و دلِ سیر و بچسب. چشم هاش آبى بود و ازش پرسیدم چرا چشم هات آبى است. -حالا اگر نویسندهٔ این وبلاگ س دم دست بود حتماً مى شد ازش خط و ربط این اتفاقات به زندگى را جویا شد. لابد چشم هاى آبى را ربط مى داد به چیزى و چیزى را به تولد و تولد را به خانهٔ مولوى و آزمون را به دلتنگى و دلتنگى را به زندگى.- کنار هم بودیم، توى ماشین او. او بود، نگاهم مى کرد، مى خندید. و خوابم تمام شد. یا شاید بوده و یادم نمانده. صبح بیدار شدم به باشگاه برسم که یادم افتاد باز هم خواب دیده ام، این هفته هم، بعد از این همه وقت که به خوابم نمى آمد. حالا که مى دانم از دوست داشتنش شاد نیستم، مى دانم نمى خواهم هیچ وقت بداند که هنوز به او فکر مى کنم و نمى خواهمش. حالا و بعد از این همه وقت. صبح مامان گفت برادر کوچکه ب خواب دیده حرم بوده، سلام داده و زیارت کرده. یک هفته بعد از آن خواب من، شام تولد.
هر گوشه از این شهرِ بزرگ را که قدم بُگذارى
قسمتی از دلتنگىِ مرا خواهى دید...
گاهى کنجِ دنجِ یک کافه
گاهى در ایستگاهِ خالى از مسافرِ اتوبوس
یا پیاده روهاى تجریش تا ولیعصر
نه ع ى
نه آهنگى
نه هدیه اى
من "دلتنگى" ام را برایت گذاشته ام
هوایش را داشته باش!
#علی_قاضی_نظام
برگردیم به زمان هاى قدیمبه ما تکنولوژى نیامده جانمبرایت نامه مینوسم!از مبدأ معلوم، به مقصدِ نا معلومعزیزِ جانم؛ سلام!کلام را کوتاه میکنم!ملالى نیست جز دلتنگى هاى هر شبو مرورِ تمامِ خاطراتى کهاى کاش از ذهنَت پاک نشده باشد!همین!دلتنگِ "تو"،"من"
علی_قاضی_نظام
تولدتون بوده. من سالهاست تنها تصاویرى که ازتون دارم همون هاست که تو قانون نوشتم. من سالهاست دورادور دارم و ندارمتون و راستش اونقدر دل تنگم که کاش قبل از تموم شدنِ این سال کذایى ببینمتون. بشینم یه گوشه، اشک تو چشمهام جمع شه و یادم بیاد چقدر دوستتون دارم.
دلتنگى
قوى ترین ، واقعى ترین و زیباترین حس دنیاست
خوشبخت ترین آدمها انى هستند که
ی را در زندگى
و جایی در قلبشان دارند برای دلتنگ شدن
هر بار که قلبم در مى لرزد
هر بار که عطش دیدار دوباره تو
نفس گیرتر از روزهاى قبل مى شود
هر بار که مست لحظه های با تو هستم
فکر مى کنم چقدر خوشبختم

نیکی فیروزکوهی
برگردیم به زمان هاى قدیم
به ما تکنولوژى نیامده جانم...
برایت نامه مینوسم!
از مبدأ معلوم،
به مقصدِ نا معلوم...

عزیزِ جانم؛
سلام
کلام را کوتاه میکنم!
ملالى نیست جز دلتنگى هاى هر شب و
مرورِ تمامِ خاطراتى که اى کاش از ذهنَت پاک نشده باشد!
همین!
دلتنگِ "تو"،
"من!"
علی قاضی نظام

جاى من اگر بودى و یک تنه بارِ این دلتنگى را بدوش میکشیدى
جاى من اگر بودى و تنها در تنهایى عشق میبافتى به بند بندِ آرزوهایت
جاى من اگر بودى و سرخورده از تمامِ ناتمامى هایمان سَرَت را بالا میگرفتى
جاى من اگر بودى و عربده میزدى 'هنوز هم دوستت دارم'
جاى من اگر بودى و کـَـمَرِ عاشقى ات میش ت
جاى من اگر بودى، که البته نیستى...
اینطور آرام نمیگرفتى
جاى من اگر بودى...
ى براى ى به خانه یکى از پارسایان رفت، هر چه جستجو کرد چیزى در آنجا نیافت. دلتنگ و رنجیده خاطر شد. پارسا از آمدن و دلتنگى او باخبر شد. گلیمى را که بر روى آن خو ده بود بر سر راه انداخت تا محروم نشود. شنیدم که مردان راه خداى دل دشمنان را ن د تنگ تو را کى میسر شود این مقام که با دوستانت خلافست و جنگ گلستان سعدی
فکر به تو پنهانى ترین کار زندگى من است.... و تو پنهانى ترین دلتنگى من، هستى..... پنهانى ترین لبخندى در صورتم..... و پنهانى ترین مسبب ح روزانه ام..... و روزهاى زیادیست که تم....... تا همیشه دوستت دارم..... شهرزاد#
image result for ‫کجایی؟‬‎خودم را قانع می کنمکه شاید نمی خواندکه شاید به گوشش نمی رسدکه شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کننداز حجمِ دلتنگى اممگر می شودیک نفر جان دادنَت را ببیندبداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى وسراغَت را نگیرد...؟! "علی قاضی نظام"

دلتنگى قوى ترین، واقعى ترین و زیباترین حس دنیاست. خوش بخت ترین آدمها انى هستند که ی را در زندگى و جایی در قلبشان دارند برای دلتنگ شدن. هر بار که قلبم در مى لرزد. هر بار که عطش دیدار دوباره تو نفسگیرتر از روزهاى قبل مى شود. هر بار که مست لحظه های با تو هستم فکر مى کنم چقدر خوشبختم.
| نیکی فیروزکوهی |
الان دقیقا همون وقتیه که مندلتنگِ هیچ ى نیستم...!دلم نمیخواد با هیچ حرف بزنمدلم نمیخواد به حرفاى هیچ گوش کنمالان دقیقا همون وقتی ه منحالم خوبِ خوبِ خوبه...سردرگم نیستمپریشون نیستمو هیچ حرفى براى گفتن به هیچ ى ندارم !توى دلم هیچى نیستتوى ذهنمم همینطور !من خوبمو خوب میمونم...چون هیچ چیز و هیچ نمى تونه یه حالِ بدُ، دوباره بد کنه !

مولاعلی ع

281 «اِیّاکَ وَ کَثرَةَ الکَلام ِفَاِنَّهُ یُکثِرُ
ا َّلَلَ وَ یورِثُ المَلَلَ»

پرگوئى مکن زیرا پر گوئى لغزش‏ها را مى ‏افزاید

و دلتنگى‏ ها را باعث مى‏شود

سخن گر چه باشد چو آب زلال


ز پر گفتن و یاوه خیزد ملال‏
به لغزش قرین است بسیار گوى‏
مر او را بود آبرو، آب جوى‏=کتاب هزارگوهرسیدعطاء الله مجدی =گردآوری : م.الف زائر

برگردیم به زمان هاى قدیم
به ما تکنولوژى نیامده جانم
برایت نامه مینوسم!
از مبدأ معلوم، به مقصدِ نا معلوم
عزیزِ جانم؛ سلام!
کلام را کوتاه میکنم!
ملالى نیست جز دلتنگى هاى هر شب
و مرورِ تمامِ خاطراتى که
اى کاش از ذهنَت پاک نشده باشد!
همین!
دلتنگِ "تو"،
"من"

علی قاضی نظام
برگردیم به زمان هاى قدیم
به ما تکنولوژى نیامده جانم
برایت نامه مینوسم!
از مبدأ معلوم، به مقصدِ نا معلوم
عزیزِ جانم؛ سلام!
کلام را کوتاه میکنم!
ملالى نیست جز دلتنگى هاى هر شب
و مرورِ تمامِ خاطراتى که
اى کاش از ذهنَت پاک نشده باشد!
همین!
دلتنگِ "تو"،
"من"

علی قاضی نظام
فردا آ ین روز بودن پیش خانواده اس... مامان و بابا تند و تند میرن و ید میکنن یا هر یه ساعت یه بار بهم یادآوری میکنن که فلان چیز یادت نره هاااااااااااا...
اینجانب همچنان ریل تشریف دارم و حتی چمدونمم نبستم :)
دنیز پیام داده برا امتحانا استرس نداری ؟میگم نه اگه تو داری یه کم به من قرض بده :)هیچی دیگه تا حدودی خوردم ازش ،بعدشم کلی خندید :)

*عنوان از جمال ثریا
سال ها مى گذرد و اینستاگرام هم مثل و وبلاگ و وى چت از رده خارج مى شود. سال ها مى گذرد و شاید ما از خیر ع گذاشتن ها و گذاشتن ها و پست گذاشتن هاى مجازى بگذریم، از خیر این که گریه کنیم و ع بگذاریم و به بقیه حالى کنیم ما ناراحتیم... از خیر این که با اصرار به ى توى پست هایمان بفهمانیم دلتنگیم، میگذریم... کارى به این ندارم که چه راه جدیدترى براى گفتن حس ها و حرف هایمان پیدا میکنیم، کارى ندارم از دنیاى مجازى به چه چیزى کوچ میکنیم، کارى به این ندارم که سال ها بعد چطورى میخواهیم از خودمان و حال و روزمان بگویم و اصلا سال ها بعد ترجیح میدهیم همچنان حس هایمان را به ى بگوییم یا نه...!مى خواستم بگویم شاید سال ها بعد، من توى آشپزخانه مشغول ظرف شستن باشم... دخترم بپرد وسط پذیرایى و داد بزند: مامان تو اون موقع ها اینستاگرام داشتی؟! یادم نیاید پسوردم چه بود، یادم نیاید چند تا فالوور داشتم...فقط یادم بیاید آن روزها توى پست هایم میخواستم به چه ى بگویم "امروز که بدون تو گذشت چه حسى دارم" ... شیر آب را باز بگذارم و به ظرف هاى توى سینک خیره شوم. شاید تکنولوژى آنقدر پیشرفت کرده باشد که دخترم بتواند توى برنامه ى جدید اجتماعى مد شده ى آن روزها، حس دلتنگى زنى چهل ساله را پست کند... @madamekotrelchannel
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

هیچ شعرى چو غزل کارِ ا نکندبیت اول چه کند اگر که شیدا نکند
در دلم گاه گهى سکوت مى کند نگارمرگ افسوس رسد اگر که غوغا نکند
گم شدى دوباره در پیچ و خم کوچه ى دلواى بر دل که تو را دوباره پیدا نکند
باز هم قصّه ى دلتنگى و شام عاشقىآن چه بیدار کند یار به رؤیا نکند
آسمان کاش بفهمد که کویر شد دلمکارِ امروز کند صحبت فردا نکند

عاشقانه هایم را چگونه بنویسم که بوى دلتنگى ندهد بوى روزهاى بى تو بوى تنها ورق زدن خاطراتمان عاشقانه هایم را چگونه بنویسم که بوى تو را ندهد.....
نوروز که مى آید حس درهمى دارم حس غربت تازه مى شود حس دلتنگى سرشار.... نوروز که مى آید، دلم مى تپد براى ایران... نوروز که مى آید، تنم سرد مى شود قصه غصه ام از نو مى آوازد مگر جرم ما چه بود که نسلى آواره شدیم خاکمان زندانمان شد جرم ک نمان چه بود؟ تا چند نوروز را باید بیرون خانه سر کرد؟ کاش حاجى فیروز، دوده هایش را از صورت ایران بزداید کاش یزدان به ایران زمین، بارى بنگرد.... سیاهى در خانه ام لانه کرده... کاش این آ ین نوروز سیاه باشد!
در زیر باران با تو بودن حس خوبیست

از دست تو دل را ربودن حس خوبیست


گاهى غزل گاهى ترانه گاه شعرى

از شور عشق تو سرودن حس خوبیست


در آسمان آبى چشمان مستت

بال و پر خود را گشودن حس خوبیست


گاهى کنارتو سرم بر شانه هایت

یک شب در آغوشت غنودن حس خوبیست


از قلب خود دلتنگى و زنگار غم را

با یاد سبز تو زدودن حس خوبیست


تو عاشق من باشى و من عاشقانه

آن عشق پاکت را ستودن حس خوبیست


در خلوت آن کوچه باغ و فصل گلها

در زیرباران با تو بودن حس خوبیست

طاهره داوری



ت است، گاهاً چیزى مى گوید به زحمت. مى خندم و مى گویم: ببینم دستاتو. کف دستش را نشانم مى دهد. با خودم فکر مى کنم چرا همه ى در چنین موقعیتى کف دستانشان را بالا می آورند. حتمى ربط پیدا مى کند به شخصیت درونى آدم ها. باز مى خندم. مى پرسم: چرا انگشتاتو محکم مى چسبونى بهم؟ مى ترسى چیزى از لاى انگشتات بریزه؟ طفره مى رود از جواب. اصرار مى کنم. سرکج کرده مى گوید: اره می بندم دستامو چیزی از دستم نره نریزه ... دست باز باید دستی بره لاش زنده کنه ادمو ...
پ.داستانک
تمامِ دلتنگى هایم را برایش نوشته ام ؛ خط به خط ... روز به روز ... ساعت به ساعت ... اما می ترسم ! می ترسم از اینکه بخواند و با پوزخندى از کنارش رد شود ! می ترسم از اینکه بخواند و با یک "مرسى" گفتن ، تمامِ تصوراتم را اب کند ! می ترسم از اینکه یک نفر قبل از من ، تمامِ این ها را برایش گفته باشد ! شجاعتم تا همین حد بود ؛ "برایش نوشتن" من جراتِ ارسالش را ندارم !
« علی قاضی نظام »
ببین خوب جان الان خودت عین س خو دی ى این فکرو خی دست از سر من بر نمیداره،ببین من فردا باید برم سرکار...کمتر بیا تو خوابم...
لعنت به دلتنگی لعنت ب تو چقدر خوبه که تو روحتم از نوشته هام خبر نداره...چقدر خوبه ک نیستمو تو الان فکر میکنی وبلاگمو بستمو تو ع ای تلگرامم میخندمو شادم اره همینجوری فکر کن خوب جان اصلا همینجوری خوبه لعنت ب دلتنگی لعنت...