چرا زهم بگریزیم


چرا ز هم بگریزیم؟ راهمان که یکی ست! سکوتمان، غممان، اشک و آهمان که یکی ست!
چرا زهم بگریزیم؟ دست کم یک عمر مسیر میکده و خانقاهمان که یکی ست!
تو گر سپیدی روزی و من سیاهی شب هنوز گردش خورشید و ماهمان که یکی ست!
تو از سلاله ی لیلی، من از تبار جنون اگر نه مثل همیم، اشتباهمان که یکی ست!
هردو به دیوار و مرز معترضیم! چرا دو توده ی آتش؟ گناهمان که یکی ست!
اگرچه رابطه هامان کمی کدر شده است چه باک؟ حرف و حدیث نگاهمان که یکی ست...!
| محمد سلمانی |
شب است و بین بد و بدتر از چه بگریزیم؟ گناه ماست همین انتخاب اجباری...!
لاادری همایونی


تا 2021 برای ایران!

گفتن چه فایده دارد ؟ حتا مردانه زندگی بی فایده است هیچ فرقی نمی کند ، از سایه ها بگریزیم ، یا با سایه ها باشیم . تنها این بادها هستند که حکومت می کنند ، و خاک ها را به سویی..... قرصم آرامبخشم را ، فراموش کرده ام باز داریوش معمار
عبرانیان ۲:۳ پس اگر ما نجاتی به این عظمت را نادیده بگیریم، چگونه می توانیم از مجازات آن بگریزیم؟ زیرا در ابتدا خود خداوند این نجات را اعلام نمود و آنانی که سخن او را شنیده بودند، حقیقت آن را برای ما تصدیق و تأیید د، در ضمن ، خدا با نشانه ها و عجایب و انواع معجزات وعطایای روح القدس و طبق ارادۀ خود، گواهی آنان را تصدیق فرمود.
با خود گفتم اخبار دیگر نخوانم، درگیر انتخابات و حاشیه هایش نشوم. باور می کنید که در بمباران خبری و رسانه ای قرار داریم و اصلا ممکن نیست. مگر که از این کلان شهر بگریزیم و به غاری پناه ببریم که حتی س هم نداشته باشد. چون مطمئنم س بعد از اینکه به ما کرد رو مه برایمان میخواند. امروزها تقریبا دو جا کار میکنم، جایی تا ظهر و جایی تا شب. صبح تا ظهر انگار یقه ام رو میگیرند و تمام اخبار دلخواهشان را به زور در گوشم فرو می کنند و ظهر تا شب دوباره به همین روند. و اینجاست که تمرکز به ناکجا می رود.
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانــی ست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم
من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

___حسین منزوی___

+ اصلا شاعر شعر را برای هر که گفته ست ، گفته باشد...من گویم برای شعرِ زمین و آسمان...پدرم صاحب ا مان
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانــی ست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم
من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
از دلتنگیم، از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم
آوار پریشانی ست، رو سوی چه بگریزیم؟هنگامۀ حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»،کوریم و نمی بینیم، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته ستامروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خوابگفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم
من راه تو را بسته، تو راه مرا بستهامید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
حسین منزوی

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانــی ست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما" کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم
من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم


از : حسین منزوی



استرس
استرس عبارت از یک واکنش جسمی است که به دنبال یک تحریک درونی یا بیرونی ( محیطی ) به وجود می آید. محرکی که استرس را به وجود می آورد ، عامل استرس زا نامیده می شود. می توان گفت که استرس وضعیتی است که در آن فرد گرفتار مشکلی شده است که فراتر از توانائی های معمولی وی برای سازگاری با آن می باشد. استرس نوعی نیاز جسمی یا ذهنی است که در ما پاسخ های خاصی را بر می انگیزد و به ما امکان می دهد تا با خطر مبارزه کنیم یا از آن بگریزیم. مقادیر کم استرس قادر است عملکرد شما را در اوضاع و احوال خاصی مثل ورزش و کار بهبود بخشد اما استرس بیش از حد به سلامت شخصی آسیب می رساند. با مشخص نمودن شرایط استرس زا و یافتن راه هایی برای مقابله با آن، قادر خواهید بود، استرس های مضر را به حداقل برسانید.



گاهی کز قلم خون می چکد افسوس افسانه دچاریست،به حال زار زارکنندگان افسوس
ز یار تنها گل برگی مانده بجا کاش ریشه ای بود،افسوس
قاصدی آمد و گمان خبریست تقاص عاشقی روانپریشیست، افسوس!
دم میکشد در آن استکان سفید گچی عشقی که بخار میشود با بخارآب، افسوس
در سایه ی عبور تو، ب از آشفتگی بیخود این فرشته ها کف میزدند، افسوس
دیروز گمان خوش یمن ست حتی پرید قاصدک ز دستم، افسوس
تمام قلوب جهان گشته یکجا جمع رنج فراق را ی نداند، افسوس
فوت زده بودم بر آن قاصدک خوش خبر انگار میرسد و دیر میرسم، افسوس
دعای تسخیر هم افاقه نکرد اسّاعه باطلش ، افسوس
ره گُزیدم و سنگ می اندازند بر سر راهم بحث داغ مردم،ضایع اختیارست، افسوس
رنجور به تماشای مرداب معتاد میشوم در یاد تو ورای خیال می شوم،افسوس
خلل از منست که حاجتم به دلتنگی به ربودن عشق ازین خانه عادت میکنم، افسوس
بی آنکه فریشته ها برخیزند بیا ورد خواندند و رفتند،لبخند نمیزنی هنوز،افسوس
یک بار بخند که می شود باران و رنگین کمان و دوباره شب شد، افسوس
خدا خواست که لبخند تو محو نشود قدر نداشتیم بارانی را که تا طلوع صبح میبارید،افسوس
من میزگردی نیاز دارم برای چاره جویی پیام ارسال نمی شود،افسوس
یکی راه در عالمست و در ره ست آن فرشته ای که نشناختم، افسوس
گفتند دوباره مردم، قسمت نیست حتما عمری به او وزید و بر باد رفت،افسوس
امروز قرار وقولی بود بادی دیگر وزید و کور بشد سو، افسوس
نگهت نیست که دیدار تو نیایم مگر هروز؟ آن نگاهت که دیوانه، طبیب شد،افسوس
نای از گلو برنجد زان دل ش تنی که مش ت سکوت دل،افسوس
خطور کند خاطره سرمستی جرقه های آشنایی دیر دم میگذارم این بعد تا نشود افسوس
براین جلوه نمایی ده نگرفتی که این شدم کاش عشق را واجب می د،افسوس
دم گذاشتم این عشق را که تا بخار شود زندگی غریبگی بگردیم و همچنین ز افسوس
سلسله عاشقان گرمست مدتی یک باد کافیست تا وزش کند،افسوس
نیت کرده ام بگریزیم ز این شهرآشوب یا بگریزد عشق و بگریزیم نامحسوس :(
شاعر! بشنو صدای این کشکرک را او زودتر این راز، فاش نمود، افسوس
در طلوع تو تمام عاشقانه ها طلوع کرد حال جماعتی را که نگر که دوباره میخورند افسوس
در طلب عشق ناشی بودیم روزگار از خار نگوییم بد تا از پژمردن گُل نبریم افسوس
در عشق سر ملامت بجان نوماید خوش از نابلدی دور مشو،تا عشق ننمایی بنمایی افسوس!
خشک میشود سیل دلتنگی زمانی که آمدی و نگاه میدوزی مرا در لباس عروس!














با وس خوان صبح سرمه کشیده ام چشمان خسته ی بی خواب را گیسوانم را نبافته ام چون درخت انجیر چرا که خسته ام از پیچک های آویخته از حصار و سگ ها عو عو می کنند به افت که هنوز خمیازه می کشد چمدان را با درخت نارنج رازی ست چمدان را با گیسوانم رازی ست با هزاران راه تاریک نرفته هزاران راه دراز عنبر بوی در سپیده دمان صبح با وس خوانان چشمانم را سرمه کشیده ام از کجا تا کجا از درخت انجیر تا ریحان های وحشی اما گیسوانم را نبافته ام تا هزاران راه برای فرار به چشمانت برایم دست تکان دهد بیا و از این اندوه جاودانه بگریزیم باد شویم فواره شویم فرار شویم..پرستو زارعی ، شاعر
به نظرم مهمترین بحران زندگی مدرن بی معنا شدن زندگی نیست، بی معنا شدن مرگ است. در نگاه غایت انگارانه ی جهان پیشامدرن، مرگ بخشی از فرآیند طبیعی زندگی بود: میوه بر شاخسار چندان پخته می شد که آرام آرام شاخه را سست می گرفت و از بند شاخسار رها می شد. مرگ معنا داشت، سفر از یک ساحت هستی به ساحتی دیگر بود. فرد از پری سنگینی می کرد و به سوی خاک می شتافت. اما در روزگار مدرن دشوار بتوان واقعه مرگ را معنا بخشید. مردن بیشتر به "سقط" شدن می ماند، واقعه ای بغایت تصادفی و عبث. ما به سوی عبث مرگ می شت م تا از عبث زندگی بگریزیم.
ابوحامد غزالی زندگی اش را چنان سرشار می یافت که به وقت مرگ آرام به سوی قبله چرخید و به آرامی مرد. اما صادق هدایت زندگی اش را چندان تهی می یافت که آرام شیر گاز را گشود و به آرامی مرد. ما شوق مرگ غزالی وار داریم، اما انگار مرگ هدایتی در انتظار ماست!

آرش نراقی
به نظرم مهمترین بحران زندگی مدرن بی معنا شدن زندگی نیست، بی معنا شدن مرگ است. در نگاه غایت انگارانه ی جهان پیشامدرن، مرگ بخشی از فرآیند طبیعی زندگی بود: میوه بر شاخسار چندان پخته می شد که آرام آرام شاخه را سست می گرفت و از بند شاخسار رها می شد. مرگ معنا داشت، سفر از یک ساحت هستی به ساحتی دیگر بود. فرد از پری سنگینی می کرد و به سوی خاک می شتافت. اما در روزگار مدرن دشوار بتوان واقعه مرگ را معنا بخشید. مردن بیشتر به "سقط" شدن می ماند، واقعه ای بغایت تصادفی و عبث. ما به سوی عبث مرگ می شت م تا از عبث زندگی بگریزیم.
ابوحامد غزالی زندگی اش را چنان سرشار می یافت که به وقت مرگ آرام به سوی قبله چرخید و به آرامی مرد. اما صادق هدایت زندگی اش را چندان تهی می یافت که آرام شیر گاز را گشود و به آرامی مرد. ما شوق مرگ غزالی وار داریم، اما انگار مرگ هدایتی در انتظار ماست!

آرش نراقی
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. دریافت - 9.21 مگابایت از دل تنگیم، از همهمه بی زاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوارِ پریشانی ست، رو سوی چه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویشِ هزار «آیا»، وسواسِ هزار «اما» کوریم و نمی بینیم، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته ست امروز که صف درصف خشکیده و بی باریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغ یم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم ما خویش ندانستیم بیداری مان از خواب گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم! من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم شعر، از حسین منزوی خوانش، به وقتِ های میان ترم ریاضی 2!
گزیده ای از کتاب:فروش بیشتر در زمان کمتربسیاری از ما به این موضوع فکر می کنیم که آیا انجام تمام کارها امکان دارد؟ درواقع، این امر به احتمال زیاد ممکن نیست. ما از وقتی بیدار می شویم تا عصر که انرژی مان تحلیل می رود به دستگاه های هوشمندمان وابسته هستیم و نمی توانیم از این موضوع بگریزیم.اگر بخواهیم در دنیای پرتکاپویمان فقط زنده نباشیم، بلکه رشد کنیم، باید به طور جدی به نحوۀ کار امروز خود نگاه کنیم. هرچند این کار ممکن است اغلب جالب نباشد، اما همیشه راهگشاست.در این بخش، موارد زیر را کشف خواهید کرد: اگر دنیای دیجیتالی که در آن زندگی می کنیم، با محدودیت های انسانی ما برخورد کند، چه اتفاقی می افتد؟ دربارۀ تغییر عادت ها و تنظیم اه چه دیدگاه های تازه ای وجود دارد؟در اینجا می فهمید که تنها نیستید، همۀ ما غرق شده ایم و در تلاشیم راه هایی جدید برای کار بی م. در این بخش، می خواهیم راه حل هایی را باهم شناسایی کنیم.هدف:دلایل ریشه ای پرمشغلگی دیوانه وارمان را درک کنیم.

انتشاراتنسل نو شمولفجیل کنراتمترجماحمد روستا
برای اطلاعات بیشتر باشماره : 02166414040 تماس حاصل فرمایید .

این حس خیلی هاست،در خود فرو رفتن. شاید که بتوانیم از دنیا و هرچه در آن است فرار کنیم.که به دوردست های وجودمان بگریزیم و دیگر آن ی که موجب آزار ماست را نبینیم. بله شاید دقیقا همین باشد،فرار. فراری که ی متوجه آن نمی شود،نه تا وقتی که خیلی دیر شود...ولی روزی می آید که دیگر نمی شناسنت. آن روز همان روزی است که تک تک رشته هایی که تو را به بیرون از خودت در زندگی واقعی وصل می کرد بریده می شودو آن روز حتی ی که می گفت از تو متنفر است طعمی غریب از دلتنگی را می چشد...آن روز می آید که تلاش می کنند من را از درونم بیرون بکشند ولی متوجه می شوند که من مدت های مدیدی ست که غرق شدم، که مدت هاست ص از من شنیده نمی شود. به یاد می اورند روزی بود که در جستجوی کمک دست و پا می زدم و حتی یک نفر مرا از آب نگرفت. نمرده ام،این را می دانم. ولی خود را زنده هم نمی دانم. همه بسیار غریب به نظر می آیند!گویا که من از دنیایی دیگرم و آن ها تنها رهگذری ازدنیای همسایه اند و به زودی اینجا را ترک می کنند. و من،من ت و ثابتم. من همین جا در درون خودم نشسته ام و به رفت و آمد دیگرانی نگاه می کنم که شاید روزی برایم آشناتر از خطوط مشت گره کرده ام بودند،و اکنون؟اکنون تنها منم و خودم. خودم و مشتی که آرزو دارد بر جایی کوبیده شود ولی دلرحمیم باعث می شود آن را بارها و بارها بر خودم فرو بیاورم. دیگر منی وجود ندارد...در خود غرق شده ام و حتی مشتم هم به زیر آب فرو رفته است.
#silk
بسم رب ال و الصدیقین معرفی کوتاه شهید م ع حرم محمود رضا بیضایی مشخصات شهید نام و نام خانوادگی: محمودرضا بیضایی تاریخ تولد: 18/9/1360 محل تولد: تبریز تاریخ شهادت: 29/10/1393 محل شهادت: ، منطقه «قاسمیة» در جنوب شرقی دمشق تعداد فرزندان: یک فرزند دختر به نام کوثر بخش هایی از وصیتنامه
...باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان به دنیا آمده ایم و شیعه هم به دنیا آمده ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی ها، غربت ها و دوری هاست و جز با فدا شدن محقق نمی شود حقیقتاً. ... ...معرکه شام میدان عجیبی است. بقول : «بحران الآن مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و حقیقی است.» در واقع جنگ بین حق و باطل و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است… ...کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سید مرتضی آوینی این یعنی اینکه همه ما شب انتخ خواهیم داشت که به صف عاشورائیان بپیوندیم و یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. انشاء الله در پناه حق و تا (تحقق) وعده الهی و یاری ت ایشان خواهیم جنگید. ... تصاویر شهید
شهید بیضایی 1


شهید بیضایی 5
بسم رب ال و الصدیقین معرفی کوتاه شهید م ع حرم محمود رضا بیضایی مشخصات شهید نام و نام خانوادگی: محمودرضا بیضایی تاریخ تولد: 18/9/1360 محل تولد: تبریز تاریخ شهادت: 29/10/1393 محل شهادت: ، منطقه «قاسمیة» در جنوب شرقی دمشق تعداد فرزندان: یک فرزند دختر به نام کوثر بخش هایی از وصیتنامه
...باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان به دنیا آمده ایم و شیعه هم به دنیا آمده ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی ها، غربت ها و دوری هاست و جز با فدا شدن محقق نمی شود حقیقتاً. ... ...معرکه شام میدان عجیبی است. بقول : «بحران الآن مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و حقیقی است.» در واقع جنگ بین حق و باطل و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است… ...کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سید مرتضی آوینی این یعنی اینکه همه ما شب انتخ خواهیم داشت که به صف عاشورائیان بپیوندیم و یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. انشاء الله در پناه حق و تا (تحقق) وعده الهی و یاری ت ایشان خواهیم جنگید. ... تصاویر شهید
شهید بیضایی 1
شهید بیضایی 5
بسم رب ال و الصدیقین معرفی کوتاه شهید م ع حرم محمود رضا بیضایی مشخصات شهید نام و نام خانوادگی: محمودرضا بیضایی ملقب به: حسین نصرتی تاریخ تولد: 18/9/1360 محل تولد: تبریز
تعداد فرزندان: یک فرزند دختر به نام کوثر تاریخ شهادت: 29/10/1393 محل شهادت: ، منطقه «قاسمیة» در جنوب شرقی دمشق محل دفن: گ ار ی تبریز

بخش هایی از وصیتنامه ...باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان به دنیا آمده ایم و شیعه هم به دنیا آمده ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی ها، غربت ها و دوری هاست و جز با فدا شدن محقق نمی شود حقیقتاً. ... ...معرکه شام میدان عجیبی است. بقول : «بحران الآن مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و حقیقی است.» در واقع جنگ بین حق و باطل و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است… ...کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سید مرتضی آوینی این یعنی اینکه همه ما شب انتخ خواهیم داشت که به صف عاشورائیان بپیوندیم و یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. انشاء الله در پناه حق و تا (تحقق) وعده الهی و یاری ت ایشان خواهیم جنگید. ... تصاویر شهید شهید بیضایی 1 شهید بیضایی 5


این کتاب شامل سه بخش است "باران رویای پاییز" ، "پنج نامه از ساحل چم به ستاره آباد" و "پایان باران رویا". و نمی توان گفت که با یک بار خواندن بتوان فهمید داستان از چه قرار است. داستان سیر منظمی ندارد و بیشتر به نظر من بازی با واژه ها و آف جملات عاشقانه بود. داستان عاشقی پسری است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که هلیا پس از فرارشان از شهری که در آن بودند ، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود .پسر به شهری باز می گردد که روزگاری به خاطر هلیا از انجا فرار کرده بود. در کل کتاب خوبی بود پر از جملات زیبا.

برخی از جملات کتاب:
باز میگردم. همیشه باز میگردم. مرا تصدیق کنی یا انکار. مرا سرآغازی بپنداری یا پایان . من در پایان پایان ها فرو نمی روم

در خواب باران گرفت
ابرها تنها برای تو آسمان شب را تطهیر کرده اند.
دیگر نمی توانم گفت

هلیای من
به شکوه آنچه بازیچه نیست بین
من خوب آگاهم که زندگی ی ر، صحنه ی بازیست
به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگی است.
هلیا به من بازگرد.

خسته شدید آقا؟
- من؟ اه... بله... شاید...
با من یک مشروب می خورید؟
-متشکرم... نمی دانم... بله.
باز هم حرف می زنید آقا؟
-من؟ من حرف می زنم؟ اشتباه نمی کنید؟

و من دیگر در زیر باران تند فروردین و در زیر باد های آذری ننشسته ام که بیایی
و من دیگر نخواهم گفت؛
هلیا گریز اصل زندگی ست.
گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه می کند
بیا بگریزیم.
کلبه های چوبین کنار دریا نشسته اند.
تنبیه تست یک خودنویس صدساله ی پاکر که واقعن خیلی خوب می نوشت ، پ چند سطر خوبی بود که نوشته بودم. می خواستم بگویم: در حافظه ی تاریخی این مردم، جنگ ها و انقلاب ها و شورش های خیابانی حک شده. ما نمی توانیم از آنها بگریزیم. امروز برای مهمان های خارجی کل یون چاقویم را نشان دادم.برایشان از زیبایی چاقو گفتم و اینکه چقدر خوب است که ژاپنی ها به این فرهنگ رسیده بودند که شمشیری مثل کاتانا یا همان سامورایی را که کشنده ترسن شمشیر جهان است، مثل اثری هنری بدانند و شمشیر زنی را یک هنر. گفتم چاقوها تیزترین و کشنده ترین چیز این دنیا هستند اما من به تعادلی رسیده ام که این تیزترین ها را مثل جواهراتی درخشان و شکننده نگه دارم و آرام به دستم بگیرم و لحظه هایی در زیباییشان محو شوم و از تیزی نوک آنها به وجد بیایم.گفتند این چیزهای اره مامند چیست؟ گفتم برای این است که خون ی را بند نیاورند وقتی در شکمش فرو می روند. دیدم قسافه هایشان عوض شد.ترسیدند و لرزیدنشان را دیدم.چهره ها وحشت زده.با خودم گفتم چقدر نرم و آهسته به قول سهراب بزرگ شده اند. بعدش کتاب شیخ حسن قانی را دید. گفت موضوعش چیست: چیزی پیدا ن از گوگل ترجمه ی عرفان را پیدا اما آن هم چیز کاملی نبود. با خودم گفتم چقدر خوب است که لااقل من در این گوشه ی دنیا ، برای چیزی مثل عرفان هزارها حرف دارم و حرف و حرف.خیلی خوب است.به تمام سختی هایش می ارزد. دارم تایپ میکنم و رادیو تکنوازی تار را پخش میکند.اما لابلای تارها صدای ی را میشنوم که فریاد میزند.چند زن هم حرف می زنند. عجیب است...
چند روز داشتم به این فکر می که اگر جنگ شود دشمن تا پایتخت را تسخیر کند چه کار میتوانیم یم. ما که سر رد شدن در زمان زرد شدن چراغ همدیگر را جر واجر میکنیم و شانه خاکی جاده هراز را در مواقع ترافیک حق خود می دانیم چطور در چنین موقعیتی وحدت خواهیم داشت و به همدیگر کمک خواهیم کرد. قطعا با همدیگر سرشاخ خواهیم شد و احتمال زیاد به ی و دستبرد و تاراج خانه ها های یکدیگر روی می آوریم. دو راه هم بیشتر نداریم یا اینکه به همین روش ادامه دهیم و منتظر تغییراتی باشیم که ممکن است بمیریم یا خوش شانس باشیم و از جنگ جان سالم به در بریم ولی آینده مان دست و پنجه نرم با انقل ون جو زده جدید خواهد بود یا از کشور بگریزیم و آواره و پناهجوی ارودگاه های غربال شده اروپایی و اسیایی و نمیدانم کدام جهنم دره دیگر شویم. داشتم فکر می اگر جنگ شود حضرات و فرزندان عظیم الشانشان کاخ های خود را در بلاد کفر ترک میکنند. در مجامع عمومی می آیند و پرچم آتش میزنند؟ در مورد و دموکراسی داد سخن میدهند. بعد که به همه اینها فکر یادم آمد کشور ما جز در زمان چنگیز مغول و اشرف افغان هیچگاه به تصرف هیچ خارجی در نیامده ولی بهای سنگینی برای استقلال و خ مگی انش داده است. پس قطعا با یک انقلاب دگرگون خواهد شد. انقل که خون های زیادی برایش ریخته شده است.پس باز هم تغییر از خود آدمها آغاز میشود.دست هایی که در بهمن 48 پاسگاه سیا ل را فتح کرد یا آنها که در بهمن 57 در تهران گره شد و به هوا رفت و مرگ برای سلسه شاهنشاهی طلب کرد. فقط یک چیز می ماند اینکه تکلیف آدمهایی که زندگی شان پیرو این جریایانات ویران میشود چیست؟ خانواده ای که از هم میپاشند مادرانی که داغدار میشوند و پدرانی که سکته میکنند. از این خانواده ها زیاد دیدیم . باید اول به موضوع اتحاد فکر کرد و بعد دنبال تغییر بود. اول پذیرش و بعد انتقام.
#filesell_pps_div1{margin:5px auto;padding:5px;min-width:300px;max-width:500px;border:1px solid #a9a9a9 !important;background-color:#ffffff !important;color:#000000 !important;font-family:tahoma !important;font-size:13px !important;line-height:140% !important;border-radius:5px;} کارآموزی دستگاه شارژر و مراکز تلفن لینک و ید پایین توضیحات فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت تعداد صفحات: 49 گزارش کارآموزی موضوع : دستگاه شارژر و مراکز تلفن مکان : اداره مخابرات شهرستان ایذه کارآموزی : فرهادی تهیه کننده : مجید بندانی شماره دانشجویی 86114106 رشته :کاردانی ict دی ماه 88 تقدیر و تشکر: «ن.والقلم وما یسطرون» تقدیم به دوستداران علم ودانش ؛ لحظه هاست که آدمی را هیچ وپوچ می کند لحظه هاست که انسان را فرسوده وخسته از زندگانی می کند لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رسانند ولحظه هاست که انسان را فریب می دهند بیایید از پس لحظه ها بگریزیم به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم اینگونه بی شیم که انگارلحظه بعدی پس راه ما نیست واز همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظۀ بعدی ... از گرانقدرجناب آقای فرهادی که مشوق اصلی من وسایر دانشجویان بوده اند تقدیر وتشکر فراوان می کنم و از خداوند متعال برای ایشان آرزوی موفقیت، بهروزی وسلامتی را خواهانم . مجید بندانی دی ماه 88 مقدمه : مخابرات به عنوان ارسال و دریافت خبر از دیر زمان در این کشور کهنسال رایج بوده ...
دریافت فایل


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
#filesell_pps_div1{margin:5px auto;padding:5px;min-width:300px;max-width:500px;border:1px solid #a9a9a9 !important;background-color:#ffffff !important;color:#000000 !important;font-family:tahoma !important;font-size:13px !important;line-height:140% !important;border-radius:5px;} پروژه پروژه مخابرات (بافرمت word) لینک و ید پایین توضیحات فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت تعداد صفحات: 69 گزارش کارآموزی رشته : برق مخابرات موضوع : دستگاه شارژر و مراکز تلفن مکان : اداره مخابرات شهرستان ایذه کارآموزی : بابک کیانی تهیه کننده : زهرا کوراوند سال : 1387 تقدیر و تشکر: «ن.والقلم وما یسطرون» تقدیم به دوستداران علم ودانش ؛ لحظه هاست که آدمی را هیچ وپوچ می کند لحظه هاست که انسان را فرسوده وخسته از زندگانی می کند لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رسانند ولحظه هاست که انسان را فریب می دهند بیایید از پس لحظه ها بگریزیم به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم اینگونه بی شیم که انگارلحظه بعدی پس راه ما نیست واز همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظۀ بعدی ... باامید به اینکه مطالب جمع آوری شده در این کتاب مورد استفادۀ علاقمندان به رشته فنی برق - مخابرات قرار گیرد . ازسایر ان خصوصا گرانقدرجناب آقای بابک کیانی که برای اینجانب و سایر دانشجویان زحمت فراوان کشیدند تقدیر وتشکر فراوان می کنم و از خداوند متعال برای ایشان آرزوی موفقیت، بهروزی وسلامتی را خواهانم . زه ...
دریافت فایل


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


در غزل های سید محمود علوی نیا ساختاری منطبق با درونمایه ی ذاتی غزل که همانا عاشقانه سرایی ست حاکم است . و مضمون پروری هر چه شاعرانه تر برای تاثیرگذاری بر مخاطبی که به انتظاری بوطیقایی، تا انتهای اثر می آید.



نگاهی به کتاب های« "رویای چوبی" و "گناه باران" » سروده ی سید محمود علوی نیا / حسنا محمدزاده

میان همهمه ی آنهمه مسافر گیج
ی نگفت که مقصد کجای دنیا بود سادگیْ روال حاکم بر بخش وسیعی از شعر معاصراست، آن هم ایستادگی شعر و شاعر در برابر پیچیدگی و ابهام و عامدانه و روشنفکرانه . این چنین سادگی ای اما هرگز مانع از بیان مفاهیم عمیق نمی شودو از زیبایی و شاعرانگی شعر نمی کاهد ، در عین حال توانسته طیف عظیمی از مخاطبان را با خود همراه کند . این طیف وقتی گسترشی شگرف می یابد که شعر، با همین بیان صمیمی، دامن گیرترین احساس بشری را با درون مایه ی فراگیرعشق، در خود منع کند .

تمام شد همه ی اتهام من این بود
که گاه گاه دلم ساده و دهن بین بود مرا به جرم گناهی که عشق نامش بود
هزار مرتبه کشتند و باز شیرین بود *
من با امید سوختن پرواز
در خاک هم از آتش عشق تو مستم در غزل های سید محمود علوی نیا ساختاری منطبق با درونمایه ی ذاتی غزل که همانا عاشقانه سرایی ست حاکم است . و مضمون پروری هر چه شاعرانه تر برای تاثیرگذاری بر مخاطبی که به انتظاری بوطیقایی، تا انتهای اثر می آید. عشق در نگاه علوی نیا ماهیتی سنتی دارد با همان ویژگی های آشنا ، عشقی که نه تنها نقصان نمی پذیرد، بلکه لحظه به لحظه شدیدتر می شود، عشقی سوزنده و البته در نهایت نجات بخش، با ردپایی همیشگی از فقدان و فراق و در برخی موارد جاودانگی ذاتی عشق که باعث می شود. حتی وقتی شاعر عاشقانه نویسی هم می کند تاویل مخاطب، ناگزیر به سمت خوانش های عارفانه متمایل می شود مخصوصا وقتی واژگان از جنس دین و عرفان باشند به خوانش اتی از این دست می پردازم حس می کنم باید تو را یک جور دیگر خواست
باید تو را با حرمت قبله برابر خواست پیوند خورده روز من با شام گیسویت
باید شب موی تو را تا صبح م خواست * چندی ابجد خوان عشقت بوده ام دارم امید
حافظ سی جزیی قرآن چشمانت شوم سادگی و برخوردی صادقانه با مخاطب در عین رعایت چارچوب ها تا آنجا که به شاعرانگی اثر لطمه وار نشود عاملی ست که شعر را دلچسب و شیرین می نماید و خستگی را تا حد زیادی از خواننده دور می کند آن هم وقتی تصاویر و تلمیحاتی دلنشین را چاشنی زیبا تر شدندش کند برو این خانه ی متروک را دست ی بسپار
برو دیر است باید صبح خیلی زود بگریزیم برو پیش از مراسم ده ریزی با خودت بردار
که بعد از سنگسار مجرم مطرود بگریزیم سحر مردم به آتش می کشند افسانه ی ما را
باید از این آتش و نمرود بگریزیم
و در بعضی موارد با رویکرد های نوستالوژیک و بومی شاعر همراه می شود ؛ کوچه های مه گرفته بوی باران می دهد
چینه های کودکی میل خمیدن کرده است واقعیت این است که مخاطب امروز فرصت رویارویی با اشعار بلند و منظومه های شعری را کم تر پیدا می کند و به همین علت، خودآگاه یا ناخودآگاه، غالباً شعر کوتاه را بر شعر بلند ترجیح می دهد سید محمود علوی نیا تا حد زیادی پی به این ضرورت ها برده و به طور متوسط مضمون غزلهایش را در اتی محدود می پروراند که کارکرد خوب قافیه و مضمون ی پیوند خورده با تخیل و بارزتر از همه ی این ها موسیقی غنی شعر از شاخصه های آن است چنان که در اکثریت قریب به اتفاق اشعارشان با ردیف مواجهیم ، ردیف های اسمی ، ردیف های فعلی ، و در بعضی موارد ترکیبی از این دو و ... گفتم که خیلی ساده ای اما نه با من
تا پای جان آماده ای اما نه با من مستی و از ما میکنی پنهان و پیداست
هر لحظه پای باده ای اما نه با من با هم مسیر عشق را آغاز کردیم
تو آ این جاده ای اما نه با من * شکوفه کرده دلم مهربانی ات را شکر
سخن بگو گل من همزبانی ات را شکر به استخاره به دیدارم آمدی خیر است
هزار مرتبه مهر نهانی ات را شکر مبارک است شدی پادشاه جان و دلم
مقام شامخ صاحب قرانی ات را شکر
در شعر معاصر ، ما با تلفیقی از طبیعت گرایی عینی سبک اسانی و طبیعت گرایی ذهنی سبک عراقی مواجهیم در شعر معاصر، نیما نحوه ی نگاه به طبیعت، زندگی و انسان را عوض کرد، نیما اگر یک سنگ چین یا درخت را توصیف می کند، دقیقا به همان ها می پردازد، ولی در عین حال نشانه ای از انسان هم هست. او وقتی از ابر صحبت می کند، ضمن اینکه به ابر آسمان نظر دارد، در عین حال اشاره ی سمبولیکی هم دارد و توصیفاتش گاهی ح اجتماعی - به خود می گیرد. که چنین رویکردی دربرخی اشعار آقای علوی نیا هم به چشم می خورد :
اگرچه کدخدا و خان مرتب بحث می د
پس از یک عمر دانستیم جنگ زرگری بوده همیشه فرق دارد دیده ها با واقعیت ها
زحل شد آنچه در چشم مشتری بوده می توان تصوّر کرد که شاعر به راستی از دعوای کدخدا و خان وخاطره ای ساده سخن می گوید و فراتر از آن ، منظوری نداشته است .اما از سویی دیگر، می توان مدّعی شد که همه ی عناصر موجود در این شعر، ح ی نمادین دارند و در ورای هر یک ، باید در پی حقیقتی دیگر بود . گرایش به عینیت در شعر، گاهی آنقدر ملموس و گره خورده با احساس درونی شاعر است که می تواند صدای ممتد ترمز ماشین و نقش بر زمین شدن انسان و راه افتادن خون بر سطح خیابان را همانگونه که هست جلوی چشم مخاطب بیاورد آنگونه ی که خواننده ی شعر احساس کند که حتی دارد صدای ترمز ماشین را می شنود بی آنکه نیاز داشته باشد ازمرگ و متعلقاتش نامی بیاورد. مانند شعری که ایشان برای نورلله امینی سروده اند خبر نداشت ی یک خسوف در راه است
دو شب به حادثه دیدم که ماه می خندید صدای ترمز و باریکه ای ز خون و تمام
به خاک ، آینه ای غرق آه می خندید
شاعرمجموعه های «رویای چوبی » و «گناه باران » با توانایی خود و با تسلط بر صنایع ادبی و بهره گیری از صور خیال توانسته ات زیبایی را خلق کند و به آن ها ماهیت شعرگونگی ببخشد . شه های عمیق و نگاه دقیق این شاعر عزیز را می ستایم
حسنا محمدزاده – فروردین 96
انسان از چه چیزی باید به سوی خدا بگریزد؟ از آیه 50 سوره ذاریات به دست می آید که از همه چیز باید گریخت؛ زیرا می فرماید: ففروا الی الله؛ پس به سوی خدا بگریزید! جهت گریز و مقصد و مقصود گریز و فرار را گفته است، اما از چه باید بگریزیم را نفرموده است تا معلوم دارد که گریز باید از همه چیز باشد.
از جمله چیزهایی که انسان باید از آن بگریزد، همان انانیت و منیت است که باید از آن رها شود که تعلق سنگین و وزر و وبالی بزرگ و عظیم است. در روایت است که منیت انسان به سبب همان حدودی که ماهیت ساز است، او را از وجود که حقیقت خدا است دور می سازد. این ماهیت ها که هم چون شبکه ها عمل می کنند، نور مطلق وجود را از روزنه های محدود خویش بر می تابانند و حتی به آن شکل و شمایل و رنگ و جمال می بخشند. هر چند که ما از جهان جز همین شبکه ها و به تعبیر فلسفی ماهیات و به تعبیر قرآنی آیات و تمثیل عرفانی آینه ها چیزی را نمی بینیم و از ظاهر به باطن و از ملک به ملکوت نمی رویم، به طور طبیعی عنصر وجود که همه این ماهیات بدان اص و موجودیت یافته اند را نمی بینیم و این گونه است که سرگرم ماهیات با حدود و مرزهای محدود آن می شویم؛ زیرا هر ماهیتی با محدودیت سازی است که می تواند خودی نشان دهد و خود را از دیگری باز شناسد و هویت سازی مستقلی داشته باشد.
در انسان همین محدودیت های ماهیتی در قالب «من» چنان استوار است که اجازه نمی دهد، فقر ذاتی خود از یک سو و آن ستون وجودی که بدان تکیه داده ایم از سوی دیگر را ببینیم(فاطر، آیه 15) و احساس غنای استقلالی می کنیم. پس باید نخست از خود عبور کرد و از آیت و نشانه به ذی آیت و صاحب نشان برسیم که همان وجود است. از همین روست که خدای سبحان به حضرت موسی(ع) می فرماید: وجودک ذنب لایقاس معه ذنب، همین وجود محدودت در قالب ماهیت موسی بودن مهم ترین ذنب و گناهی است که هیچ گناهی بدان قابل مقایسه نیست.
پس باید از میان «من» برخاست و به سمت وجود مطلقی رفت که «ما» است بدون هیچ محدودیت و ماهیتی. یعنی متصل به خ شد که همه هستی را پر کرده و صمد است و جوف ندارد و جای خالی برای ی یا چیزی نگذاشته است. حافظ در این باره می سراید: حافظ ! تو خود حجاب خودی ، از میان برخیز!
پس اگر حافظ بودن و ماهیت منیت حافظ از میان برخیزد چیزی جز وجود مطلق نمی ماند که همان خدای غنی حمید است. عطار نیشابوری نیز می سراید:
با خود ن که ه ن رهزن توست / وز خویش بِبُر که آفت تو، تن توست
گفتی که ز من بِدو ! مسافت چند است / ای دوست ز تو بدو مسافت من توست.
پس مسافت و فاصله میان خدا و خلق همان خلق بودن و ماهیتی است که او را محدود کرده است. اگر انسان از انانیت و منیت برهد به خدا رسیده است؛ زیرا خدا همان وجود مطلقی است که حایل میان خود انسان و خود اوست: وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ.(انفال، آیه 24)
شعری از فریدون مشیری که سعی کرده است در این شعر احساس یک کوهنورد را که به تنهایی به دماوند صعود کرده است بیان نماید ----------------------------------- نمی رسیدم و می رفتم سرم به سقف بلورین آسمان میخورد. صدای سرد نفسهای برف می آید. صدای گردش ارواح و چرخش افلاک صدای بال ملائک، صدای حرف خدا. صدای خسته من که بی امید به دیواره زمان میخورد. هنوز تا سر آن کوه سرکشیده به ماه هزار ص ه تند و بلند فاصله بود. صدائی از دل تاریک دره های کبود مرا به نام صدا می کرد. نمی شنیدم و می رفتم تنم که تاب گذشتن نداشت در می ماند دلم که از همه می گریخت می آمد دلی که سنگ ستمهای این و آن میخورد گریز بود از این غربت ملال گریز از این جهان که در آن جهل داوری می کرد از این هوا که سموم هلاک می آورد از این ستم که بر این خلق بینوا می رفت وزین نفاق که خون برادران میریخت نمی رسیدم و میرفتم چنان رمیده، چنان خشمگین. چنان دلتنگ، که بغض شعله ورم راه بر نفس می بست. گسسته بودم از هر چه تار و پودم را. به این هیاهوی اندوهبار می پیوست. نمی رسیدم و می رفتم به این امید که یکجا تمام روحم را در آن طراوت بی انتها بیفشانم به آن صداقت بی ادعا بپیوندم فراز گردنه ها، صدای همهمه گنگ باد می آید مرا به غربت صحرای یاد می افکند صدای شاعر در گوش من صدا می کرد: « بیا به کوه، به جنگل، به غار بگریزیم ی حریم موی سپید تو را ندارد پاس ی که دست تو را یک قدم بگیرد نیست. و من که میروم از این دیار خوشحالم! چرا که دیدگانم بعد از این، به روی مردم نامهربان نمی افتد!» لبالب از اندوه ـ چو رعد خنده ن نعره می زدم در کوه گذشتم آ از آن ص ه های تند و بلند رسید پایم بر بام آن نهایت دور سرم به سقف جهان می خورد به زیر پایم در های دود و غبار شکوه پهنه گسترده زمین پیدا نه سرخ و سبز چمن بود و ارغوان ای داد. هزار زخم بر آن روی نازنین پیدا. به جای نغمه شادی، به جای خنده مهر به خانه خانة آن شعله های کین پیدا غمی چو کوه به جانم فرود می آمد. غمی که آتش آن مغز استخوان می سوخت. از آن ستیغ بلند، ستیزگاه بشر را نگاه می سر گریستنم بود همیشه در دلم این آرزو که از سر درد چو ک ن بگذارم سری بدامانی به های های بگریم مگر که سیل سرشک برد ز راه سبکباری ام به سامانی غریب، تنها، گریان ز پا در افتادم شکفته روی سرم آسمان روشن و پاک دگر نه آب نه آتش، نه خاک تنها باد درفش سروری قله دماوند بود، که با وزش بادها تکان می خورد. مرجع: --------------------------- وبلاگ آقایحمد حسن نجاریان مربی کوهنوردی و سنگنوردی http://sherokhatereh. /post-29.aspx

تعبیر خواب شیر | تعبیر خواب | tabire khab
تعبیر خواب شیر,تعبیر خواب شیر جنگل,تعبیر خواب شیر جنگل صادق,تعبیر خواب شیر جنگل در خانه,تعبیر خواب شیر جنگلی,تعبیر خواب شیر جنگل دیدن,تعبیر خواب شیر جنگل سفید,تعبیر خواب شیر سلطان جنگل,تعبیر خواب بچه شیر جنگل,تعبیر خواب دیدن شیر جنگل,تعبیر خواب کشتن شیر جنگل
تعبیر خواب شیر , شیر در خواب دیدن , تعبیر دیدن شیر در خواب
دیدن شیر در خواب ترسناک باشد اما تع ر مختلفی دارد ! هم می تواند نیکو باشد و هم ناخوشایند. در صورتی که شما هم خواب شیر را دیده اید مطمئن باشید میتوانید تعبیر خواب خود را در همین صفحه بی د.
تعبیر جنگ با شیر در خواب اگر در خواب بیند که با شیر جنگ می کرد، دلیل است بر دشمنی خصومت کند و از ایشان آن را ظفر باشد که غالب گردد.
تعبیر دیدن شیر جنگل اگر بیند که شیر از عقب وی می آمد و به وی نمی رسید، دلیل است از پادشاه ترسی بیند.
تعبیر فرار از شیر جنگل اگر در خواب بیند که از شیر می گریخت و شیر او را طلب نکرد، دلیل است از آن چه ترسد ایمن گردد.
خوردن گوشت شیر جنگل در خواب اگر بیند که گوشت شیر خورد، دلیل است از پادشاه خلعت یابد.
تعبیر خواب شیر جنگل از نظر ابراهیم کرمانی
شیر در خواب دلیل آن پادشاه باشد. اگر بیند که با شیر مجامعت کرد، دلیل است از پادشاه خواری بیند.
تعبیر خواب شیر جنگل از نظر حضرت دانیال
دیدن شیر حیوان در خواب اگر درخواب بیند که پادشاه به او شیری داد ، دلیل است وی را بر ولایتی حاکم گرداند و مقامی خواهد یافت.
تعبیر شیر جنگل در خواب اگر بیند که بر پشت شیر نشسته است ، دلیل است منزلتی تمام حاصل کند.
تعبیر خواب شیر جنگل از نظر جابر مغربی
دیدن شیر نر در خواب، دلیل است بر پادشاه و شیر ماده، زن پادشاه
دوشیدن شیر ماده در خواب اگر بیند که شیر ماده را می دوشد، دلیل است دبیر پادشاه گردد. اگر این خواب را زنی بیند، دایه پسر پادشاه شود.
گرفتن شیر بر پشت در خواب اگر بیند شیر را بر پشت گرفته بود، دلیل است بر دشمن ظفر یابد.
تعبیر خواب شیر جنگل اگر بیند شیر او را بگزید، دلیل که او را از دشمن مضرت رسد.
گرفتن شیر در خواب اگر بیند که شیر در برگرفت ، دلیل است مطرب پادشاه گردد.
تعبیر غذا خوردن با شیر اگر بیند که با شیر طعام خورد ، دلیل است مال پادشاه خورد.
تعبیر خواب شیر جنگل از نظر حضرت جعفر صادق (ع)
دیدن شیر در خواب برسه وجه بود.
دیدن شیر جنگل وجه اول: پادشاه است
تعبیر خواب شیر دوم: مردی دلیر می باشد
تعبیر دیدن شیر جنگل در خواب سوم: دشمن قوی است.
تعبیر خواب شیر جنگل از نظر منوچهر مطیعی تهرانی
تعبیر حمله شیر چنان چه در خواب شیری دیدیم که به ما حمله کرد مورد هجوم حادثه یا شخصی قرار می گیریم.
تعبیر گریختن از شیر اگر از شیر بگریزیم در واقع از خطر می گریزیم.
جنگ با شیر جنگل اگر بر شیر چیره شویم و آن حیوان را بکشیم یا منهدم کنیم بر دشمن چیره می شویم و از مخاطره می رهیم.
تعبیر شیر ماده شیر ماده زنی است که در مسیر زندگی شما قرار می گیرد و چنان چه ببینید شیر ماده ای را رام کرده اید با زنی ثروتمند آشنا شده و از او سود می برید.
تعبیر خواب شیر جنگل از نظر لوک اویتنهاو
تعبیر دیدن شیر حیوان در خواب به این معنی است که به موفقیتی می رسید که حاصل زحمات خودتان خواهد بود.
تعبیر تعقیب شیر بوسیله یک شیر مورد تعقیب واقع شدن بر این است که شما مورد غضب واقع خواهید شد.
تعبیر کشتن یک شیر این است که شما پیروز خواهید شد.
تعبیر پوست شیر نشانه ثروت است.
تعبیر دیدن شیری که نعره میکشد بر این است که شما در خطر قرار گرفته اید.
دیدن شیری درون یک قفس نشانه پیروزی و دشمن مغلوب شده است.
تعبیر دیدن شیر دست آموز یعنی شما یک دوست تازه خواهید یافت.
تعبیر خواب شیر جنگل از نظر یوسف نبی علیه السلام
تعبیر دیدن شیر از پادشاه نیکویی بیند و حرمت بزرگ بدست آورد.
تعبیر خواب شیر , شیر در خواب دیدن , تعبیر دیدن شیر در خواب
تعبیر خواب شیر جنگل از نظر آنلی بیتون
تعبیر دیدن سلطان جنگل در خواب دیدن شیر ،سلطان جنگل در خواب ،نشانه آن است که نیرویی عظیم شما را در زندگی به پیش خواهد برد.
تعبیر رام شیر اگر خواب ببینید شیر درنده ای را رام کرده اید ، نشانه پیروزی در هر کاری است.
تعبیر دیدن پنجه های شیر اگر خواب ببینید شیری شما را در پنجه های خود اسیر کرده است ، نشانه آن است که در مقابل حمله دشمنان خود بی دفاع و عاجز خواهید ماند.
تعبیر دیدن شیرها در قفس حیوانات ، نشانه آن است که پیروزی شما بستگی به توانایی شما در مقابله با مخالفین دارد.
دیدن شیر در خواب اگر خواب ببینید مردی شیری را به درون قفس می برد یا از قفس خارج می کند ، نشانه آن است که با قدرت روحی خود بر مشکلات غلبه خواهید کرد ، و مورد لطف و محبت دیگران قرار خواهید گرفت.
تعبیر دیدن شیر جوان در خواب ، نشانه آن است که به طرز عاقلانه ای به زندگی و کارهای خود رسیدگی کنید.یقینأ به سعادت و موفقیت دست خواهید یافت.
تعبیر شیر حیوان اگر دختری در خواب شیرهای جوان ببیند ، نشانه آن است که خواستگارانی درستکار و زیبا خواهد داشت.
تعبیر خارج شدن شیر از غار اگر دختری خواب ببیند شیری از غار بیرون می آید ، نشانه آن است که به ثروت و مرد مورد علاقه اش خواهد رسید.
تعبیر غرش شیر در خواب شنیدن غرش شیر در خواب ، علامت آن است که به مقامی غیر منتظره دست خواهید یافت.
دیدن شیر خشمگین اگر خواب ببینید شیری روی شما افتاده ، می غرد و دندانهایش را با خشم نزدیک صورتتان می آورد ، نشانه آن است که بعد از ب قدرت ، ش ت شما را تهدید خواهد کرد.
تعبیر دیدن پوست شیر در خواب ، نشانه پیشرفت مالی و ب شادمانی است.
تعبیر سوار شدن بر شیر اگر خواب ببینید سوار بر شیر شده اید ، نشانه آن است که با شجاعت در مقابل سختیهای زندگی ایستادگی خواهید کرد.
تعبیر دفاع در برابر شیر اگر خواب ببینید از فرزند خود در مقابل حمله شیر با چاقو دفاع می کنید ، نشانه آن است که شجاعانه در مقابل تهدید دشمن خواهید ایستاد.
تعبیر خواب شیر , شیر در خواب دیدن , تعبیر دیدن شیر در خواب
شیر – حیوان – در خواب هم خطرناک و دشمنی است بی حساب و بی رحم. اگر از ی مرعوب و از گزند و آسیب او بیمناک باشیم آن شخص در خواب ما به شکل شیر ظاهر می شود. چنان چه در خواب شیری دیدیم که به ما حمله کرد مورد هجوم حادثه یا شخصی قرار می گیریم. اگر از او بگریزیم در واقع از خطر می گریزیم اگر بر شیر چیره شویم و آن حیوان را بکشیم یا منهدم کنیم بر دشمن چیره می شویم و از مخاطره می رهیم.شیر ماده زنی است که در مسیر زندگی شما قرار می گیرد و چنان چه ببینید شیر ماده ای را رام کرده اید با زنی ثروتمند آشنا شده و از او سود می برید. شیر _ لبن _ شیر خوردنی در خواب نعمت و برکت و سود و بهره است بخصوص اگر شیر حیوانات شناخته شده حلال گوشت باشد مثل شیر و و بز و غیره. شیر شتر در خواب نعمتی است که در سفر عایدتان می شود یا از راه دور می آید. روی هم رفته شیر در خواب های ما نعمت است و هر چه تازه تر باشد بهتر است . شیر آب معاش ما است و طریقی است که امرار معاش می کنیم. چنان چه در خواب ببینیم شیر دستشوئی ما گرفته و هر چه می پیچانیم باز نمی شود مشکلی در طریق امرار معاش برای ما به وجود می آید. اگر شیر را بگشائیم و آب زیادی از آن بیرون بزند معاش ما فراخ می شود. اگر نتوانیم آب را قطع کنیم و ببندیم هر چه شیر را به پیچانیم با زهم آب از آن خارج شود مال خود را هزینه می کنیم و هدر می دهیم.
تعبیر خواب شیر , شیر در خواب دیدن , تعبیر دیدن شیر در خواب
اگر در خواب بیند که با شیر جنگ می کرد، دلیل است بر دشمنی خصومت کند و از ایشان آن را ظفر باشد که غالب گردد. اگر بیند که شیر از عقب وی می آمد و به وی نمی رسید، دلیل است از پادشاه ترسی بیند. اگر در خواب بیند که از شیر می گریخت و شیر او را طلب نکرد، دلیل است از آن چه ترسد ایمن گردد. اگر بیند که گوشت شیر خورد، دلیل است از پادشاه خلعت یابد. ابراهیم کرمانی گوید: دیدن شیر به خواب ، دلیل پادشاه باشد. اگر بیند که با شیر مجامعت کرد، دلیل است از پادشاه خواری بیند. حضرت دانیال گوید: اگر درخواب بیند که او را پادشاه شیری داد، دلیل است وی را بر ولایتی حاکم گرداند. اگر بیند که بر پشت شیر نشست، دلیل است منزلتی تمام حاصل کند. جابرمغربی گوید: دیدن شیر نر درخواب ، دلیل است بر پادشاه و شیر ماده، زن پادشاه اگر بیند که شیر ماده را می دوشد، دلیل است دبیر پادشاه گردد. اگر این خواب را زنی بیند، دایه پسر پادشاه شود. اگر بیند شیر را بر پشت گرفته بود، دلیل است بر دشمن ظفر یابد. اگر بیندشیر او را بگزید، دلیل که او را از دشمن مضرت رسد. اگر بیند که شیر در برگرفت، دلیل است مطرب پادشاه گردد. اگر بیند که با شیر طعام خورد، دلیل است مال پادشاه خورد. حضرت جعفر صادق فرماید: دیدن شیر در خواب برسه وجه بود. اول: پادشاه. دوم: مردی دلیر. سوم: دشمن قوی.
تعبیر خواب شیر جنگل مانند تعبیر خواب سگ دشمن است منتها تعبیر دیدن شیر دشمن قویتری است
تعبیر خواب شیر جنگل | شیر در خواب دیدن | تعبیر خواب
این سخنرانی از مجموعه سخنرانی های فوق العاده تاثیر گذار سِر کِن ر نسون (sir ken robinson) در tedx سال ۲۰۱۳ میلادی است. سِر کِن ر نسون نویسنده، سخنران و مشاور سرشناس در زمینه آموزش و پرورش در دنیاست. آقای ر نسون سه اصل حیاتی برای شکوفایی ذهن انسان بیان می کند - و اینکه چگونه فرهنگ فعلی سیستم آموزش و پرورش مانع این شکوفایی می شود. در یک صحبت با مزه و تکان دهنده، او به ما می گوید که چگونه از "دره ی مرگ" آموزش و پرورش که ما در حال حاضر با آن رو به رو هستیم بگریزیم، و چگونه نسل جوان خود را با کنترل شرایط و فرصت ها پرورش دهیم.
http://s8.picofile.com/file/8273096226/bcc9caebb0a5b99f5c00c3996092239a.jpg بخشی از مطالب سخنرانی ایشان:
مشکل اساسی اینجاست که ک ن از مدرسه لذت نمی برند و از بابت حضور در مدرسه هیچ سود قابل توجهی نمی برند. با وجود هزینه های بسیار بالا برای آموزش و پرورش ک ن و ابتکار در روش های آموزش، مشکل اینست که مسیر همه ی اینها اشتباه است. سه اصل وجود دارد که باعث رشد و شکوفایی زندگی بشر می شود و فرهنگ فعلی آموزش و پرورش با آنها در تناقض است. البته بیشتر معلم ها باید تحت همین شرایط کار کنند و بیشتر دانش آموزان هم مجبورند این وضعیت را تحمل کنند. اصل ۱: انسان ها به طور طبیعی متفاوت و متنوع هستند. (تحصیل در آموزش و پرورش بر مبنای انطباق است و نه تنوع) چیزی که مدارس به آن تشویق می شوند این است که بفهمند ک ن چه کارهایی را می توانند در یک طیف باریک موفقیت انجام دهند. یعنی تمرکز تنها بر روی علوم، تکنولوژی، ی و ریاضیات! اینها مهم هستند ولی نقش هنر، علوم انسانی و تربیت بدنی چه میشود؟ اصل ۲: اصلی که زندگی انسان را به سمت شکوفایی می برد، کنجکاوی است. اگر شما بتوانید جرقه ی کنجکاوی را در یک فرد بزنید، او خودش بدون هیچ کمک زیادی به سمت یادگیری می رود. کنجکاوی موتور موفقیت است. تدریس یک کار خلاقانه است. تمرکز آموزش و پرورش به جای آموزش و یادگیری بر روی امتحان گرفتن است. امتحان گرفتن فقط به تشخیص این موضوع کمک می کند و نه به رشد آن. اصل ۳: زندگی بشر ذاتاً خلاقانه است. و یکی از نقش های آموزش و پرورش این است که این قوه خلاقیت را بیدار کند و توسعه دهد. ولی به جای این، ما فرهنگ استاندارد سازی داریم! سیستم آموزش و پرورش یک سیستم مکانیکی نیست، بلکه یک سیستم انسانی است و وابسته به مردم است. مردمی که می خواهند یاد بگیرند. کلیپ: رهایی از دره مرگ آموزش و پرورش/ ر نسون
بسم الله الرحمن الرحیم
چرا در خانه کج خلقیم؟

در خانه همه چیز تکراری است، فضاها، رفتارها، غذاها، اشتباهها و حتی خوبی ها. این ها ممکن باعث شود خسته شویم، دوست داشته باشیم بیرون برویم و آدمهای جدید ببینیم و غذاهای جدید بخوریم و حتی اشتباه های جدید از آدمهای جدید ببینیم.
اما این همه ی علت بد خلقی ما در خانه نیست. راستش این است که ما از قضاوت شدن بدمان می آید و می خواهیم از آن فرار کنیم. از اینکه ی آنقدر از زندگی خصوصی ما بداند که دیگر چیزی برای مخفی نماند، فراری هستیم. نزدیک ترین دوستان ما، هنوز خیلی چیزها را نمی دانند و می توان جلویشان بازی کرد و توجهی ید و خودی نشان داد.
اما #همسر ما، زیر و بم ما را می داند، حداقل این است که خودش فکر می کند می داند، به همین خاطر به سختی می توان توجهش را ید.

فکر کنید یک شب شاخه #گلی بگیرید و به خانه ببرید. ممکن است اولین جمله ای می شنوید این باشد که:حالا چی شده گل گرفتی؟! یا :شاعر شدی برای ما؟ یا: به جای این یه چیزی می گرفتی بمونه...
خب، راست می گویند، آنها چیزهایی از گذشته در ذهن دارند که مانع می شود این حرکت را در خلا ببینند. پس لازم است برای نزدیک شدن واقعی به خانواده آن موانع را برطرف کنیم و به جای تلاش های مقطعی به تلاشهای بنیادی تری بپردازیم. وگرنه همیشه از این حرکتها ناکام می شویم و ممکن است برای یدن محبت به بیرون از خانه بگریزیم.

باید یاد بگیریم خودمان را در رفتارهای اساسی تر نشان دهیم. اگر همسر ما اساسا از درآمد ما که پایین تر از شان اوست در رنج است، دیگر نمی توانیم با ید یک وسیله خانه راضی اش کنیم، نمی توانیم انتظار داشته باشیم که با ما به سینما بیاید. شاید این کارها ظاهرا یکی دوبار خوشحالش کند، اما بار سوم حتما ناراحت خواهد شد که به جای این مس ه بازی ها به فکر باش که درآمد بهتری به خانه بیاوری 5443.jpg در روایات، یکی از نشانه های نفاق این ذکر شده که فرد با دوستانش شادتر از خانواده باشد. به نظر می رسد این، یک مشکل شایع است. خانواده انتظار های به حقی دارند که ما حوصله برآورده آنها را نداریم و به دنبال محبت های ارزان تری هستیم و به بیرون و دوستان پناه می بریم.
مهربانی می فرماید ؛ از کاملترین مومنین در ایمان، ی است که خوش اخلاق ترین و با خانواده اش مهربان ترین باشد. 1
1کنزالعمال ج 3 ص 665
بودن، یا نبودن: مسئله این است آیا شایسته تر آن است که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم، یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواری ها را ز میان برداریم؟ مردن، آسودن - سرانجام همین است و بس؟ و در این خواب دری م که رنج ها و هزاران زجری که این تن خاکی می کشد، به پایان آمده. پس این نهایت و سرانجامی است که باید آرزومند آن بود. مردن... آسودن... وباز هم آسودن... و شاید در احلام خویش فرورفتن. ها! مشکل همین جاست؛ زیرا شه اینکه در این خواب مرگ پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رویاهایی پدید می آید ما را به درنگ وامی دارد؛ و همین مصلحت شی است که این گونه بر عمر مصیبت می افزاید. وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم، اهانت ف فروشان، رنج های عشق تحقیرشده، بی شرمی منصب داران و دست ردّی که نااهلان بر شایستگان شکیبا می زنند، همه را تحمل کند، در حالی که می تواند خویش را با خنجری خلاص کند؟ کیست که این بار گران را تاب آورد، و زیر بار این زندگی زجرآور، ناله کند و خون دل خورد؟ اما هراس از آنچه پس از مرگ پیش آید، از سرزمینی ناشناخته که از مرز آن هیچ مسافری بازنگردد، اراده آدمی را سست نماید. و وا می داردمان که مصیبت های خویش را تاب آوریم، نه اینکه به سوی آنچه بگریزیم که از آن هیچ نمی دانیم. و این آگاهی است که ما همه را جبون ساخته، و این نقش مبهم شه است که رنگ ذاتی عزم ما را بی رنگ می کند. و از این رو اوج جرات و جسارت ما از جریان ایستاده و ما را از عمل بازمی دارد. دیگر دم فرو بندیم، ای افیلیای مهربان! ای پری رو، در نیایش های خویش، گناهان مرا نیز به یاد آر...
نمایشنامه هملت؛ ویلیام ش پیر + ش پیر در این سطور نمایشنامه، به زیبایی انتهای عجز و لابه ی هملت را به تصویر کشیده است. عجز و لابه ای که ناشی از ش ت در مسیری است که جز پیروزی برایش متصور نبوده است. ح ی که هملت را به فکر عملی انداخته تا پایان دهد درد و رنج و اندهش را؛ خود کشی به خاطر نرسیدن به معشوقه اش، افیلیا... ش پیر در جهان بینی خود، عالمِ پس از مرگ را نمی داند چگونه به تصویر بکشد و از آن به عنوان رویایی مبهم یاد می کند. و ترس از روبرو شدن با آن رویایِ مبهم را علت ترس از خودکشی می داند.
چه زیبا به تصویر می کشد؛ و ذلت زمانه، ظلم ظالم، اهانت ف فروشان، رنج های عشق تحقیر شده، بی شرمی منصب داران و دست ردی که بر شایستگان شکیبا می زنند... ش پیر، هملت را در دوراهیِ بودن یا نبودن قرار داده است. اما برای ی که در جهان بینی اش، جایگاهی برای «خودکشی» قرار ندارد، مساله، بودن یا نبودن نیست. مساله جاری بودن یا ایستا بودن است. جاری یا ایستا؟ اینکه در مقابل تمامِ آن نمونه های دردناکی که ش پیر از آن ها نام برده، واکنش تو چیست؟ از روبرو شدن با آینده می ترسی و تن می دهی به درد و آلام؟ یا نه؛ بر می خیزی و به نیت اصلاح از هر طرف تلاش می کنی... جاری یا ایستا؟ مساله این است...
آن شب،بی خو ،شبیه به فردی با شکل و شمایلی از تو،به پشت در اتاقم رسیده بود. بی خو اجازه ی ورود می خواست.
خب می توانستم که ملحفه را تا روی سر بالا کشم.می توانستم که از روی تخت برنخیزم.می توانستم که به اجبارِ خو دن تن داده و در نهایت پس از گذشت یک یا دو ساعت تقلای مداوم در رخت خواب،آرام آرام دالان ذهنم را رو به رویاهای دلپذیرتری از شب باز کنم.
اما او همچنان پشت در ایستاده بود و مودبانه اجازه ی ورود می خواست! این شد که چراغ های اتاق در بامداد آن روز روشن شد و او با فنجانی از شکلات داغی غلیظ به میهمانی ام آمد! گفتم:الان که زمستان نیست.نوشیدنی داغ نمی چسبد! و او گفت:بی خو ها نسبت با سردی شبانگاهان دارند!این را نمی دانستی؟ راست هم می گفت.دستهاش سرد سرد بود وقتی که فنجان داغ را تحویل من می داد. گفتم:چشم هایت مرا یاد او می اندازد. و گفت:بی خو ها در ذات خود،بی شکل و بی قواره اند.اما هر شب،پشت دالان ذهن آدم ها چیزهایی پیدا می شود که می تواند قالب خوبی برای تجلی بی خو ها باشد.امشب،پشت دالان ذهن تو،او بود که شاعرانه ایستاده بود! از جا بلند شد و به سمت کتابخانه رفت.کت برداشت.صفحه ای باز کرد و شروعِ به خواندن کرد: "گریز اصل زندگی ست.گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه می کند.بیا بگریزیم...." و بعد سرش را بالا آورد و لحظاتی در سکوت نگاه هایمان گذشت! سپس گفت:تو امشب از اجبارِ خو دن گریختی! و گفتم:وگرنه تو داخل این اتاق نمی بودی! با چشم هاش انگار که در جستجوی چیزی می گشت و پس از چند ثانیه جستجوی بی نتیجه گفت:این اتاق رادیو ندارد؟
-:دارد،صدای مرد گوینده اما خسته است و خواب آور! لبخندی زد و گفت:بی خو ها نباید تا همیشه میهمان آدمی باشند! و دوباره سکوت. بیشتر سکوت بود که میانمان رد و بدل میشد. و این سکوت یک سکوت دوست داشتنی نبود.خواب می آورد تا بی خو . پشت پنجره ایستادم و به خاموش و روشن پنجره های شهر چشم دوختم. دیدم که کنارم ایستاده است.با انگشت پنجره ای را نشان داد و گفت:آنجا را ببین. رد انگشت او مرا می رساند به یک پنجره ی روشن در طبقه سوم خانه ای در ابتدای کوچه. گفت:بی خو او امشب شبیه به دختر فال فروشی ست که امروز او را در میدان شهر دیده بود. و انگشتش را به سمت پنجره ای دیگر نشانه گرفت و گفت:و آن خانه!بی خو او شبیه به مرد آدم کشی ست که او هر روز و هر روز از پشت کامپیوتر در یک بازی با او درگیر می شود. -:چه وحشتناک! -:بی خو او نزدیک به چند ماه است که تغییر شکل نداده است! -:کاش تو هم تغییر شکل نمی دادی برای من! لبخندی زد و گفت:بی خو ها نباید تا همیشه میهمان آدمی باشند! ... ... ...
حالا چند شب است که از آن شب دلپذیر گذشته است و ی هست که دلم می خواهد تمام چراغ های این خانه روشن باشد. خواب نباشد. صدای آرام و خسته ی مرد گوینده،مسیر رادیو تا خانه را در شبی مهت و ستاره باران بپیماید و در حجم خالی اطراف،سکوت این خانه را بر هم زند. یک فنجان شکلات داغ غلیظ کنار دستم باشد. و اویی که در اوج بی خو شبانگاه من،با شکل و شمایلی از تو،پشت در ایستاده است و مودبانه برای ساعاتی از بی خو ،اجازه ی ورود می طلبد! هرچند که بی خو ها نباید تا همیشه میهمان آدمی باشند...

تقریبا هیچ گاه به حساب نمی آوریمش. اگر چه وقتی که رخ دهد، چندان هم جا نمی خوریم. انگار که اگر نه خودمان، دستکم ی درون مان منتظرش بوده است. ش ت را می گویم. چیزی که امکانش همیشه همراه آدمی ست، گیرم موفق ترین تاریخ هم که باشی و یک بار هم طعمش را نچشیده باشی، اما همیشه میدانی که با امکانش هم آغوش و هم راه بوده ای. فقط آنها که دور از تو ایستاده باشند و از آن دور تو را نظاره کنند و برایت افسانه ببافند، می توانند تو را بدون امکان ش ت تخیل کنند... ش ت را هر چه قدر هم جدی بگیری، باز با تو شوخی دارد. فکر میکنی که می توانی با چیزهایی مثل واقع بینی یا حتا بدبینی، محاسبه اش کنی و از شر ترکش هایش در اما باشی. اما این راهش نیست. ش ت تلخ است، ولی تلخی مطلق نیست، اصلا تلخی اگر مطلق شود دیگر تلخی نیست، همانطور که اگر همیشه شب بود و روز در کار نبود، آنچه که بود دیگر نامش شب نبود، همانطور که ک شان های همیشه تاریک، انگار که شب مطلقند اما در واقع نه شب اند و نه روز... راه و رسم کنار آمدن با ش ت و امکان آن را گذشته گان بهتر می دانستند. انکارش نمی د و از دیدنش هم سنکوپ نمی د. یونانیان برایش تراژدی می سرودند، و وضع آدمی را در آینه ی تراژدی به تماشا می نشستند. ما اما قدری فت شدیم، به مدد نیروهای گوناگون تقریبا هر آنچه در بیرون ش ت مان می داد را ش ت دادیم، در عوض امکان ش ت این بار از درون ما سر زد. از نقطه ای ارشمیدوسی که به اتکای آن مقابل هر خصم بیرونی ایستاده ایم: اراده هامان.... امروز عنصر ش ت درست در همین توان اراده ما خانه کرده و این صورتی ساده از مفهومی ست که نیچه با نام نیهیلیسم از آن سخن می گفت. اراده یک عنصر ساده و نامرکب و یکپارچه نیست، هزار تکه ست و هر تکه ی آن، رو به سویی دارد. اراده هایی که معطوف به نیستی و اراده های معطوف به هستی، چنان در بن وجود ما به هم آمیخته اند، که حالا نمی دانیم چگونه از گزند اراده های معطوف به نیستی و نیست انگاری ذاتی اراده هامان بگریزیم.... اراده میکنیم که با اراده ی خویش، به جهان و سرنوشت خویش، نقش مقصود زنیم و طرف پربار ببندیم. اما ناگهان کار به آنجا می رسد که خود اراده ی ما، علیه ما طغیان می کند و ما را از آنچه می توانیم و می خواهیم جدا می سازد. چاره چیست؟ باز اراده کنیم تا بر این اراده ی گسسته فایق آییم؟ خون را با خون بشوییم؟ یا به نمک گندیده باز نمک زنیم؟ هر چه کنیم، دیگر باید بدانیم که افسانه ی اراده ی افسون گر دیگر در کار نیست. گریزی نیست... اما قصه آنقدرها هم تلخ نیست، یا این که میتواند آن قدرها هم تلخ نباشد. اگر تراژیک زیستن را باز بیاموزیم، از نیاکان یونانی و باختر زمینی مان. اگر بیاموزیم که با ش ت های خود شوخی کنیم، بازی کنیم؛ نه از سر بی تفاوتی و خیره سری و هرهری مسلکی. نه شوخی ای برای شوخی؛ که شوخی برای جدی بودن... «آه این یونانی ها چه قدر زیستن را [خوب] می دانستند! این نوع زیستن مست م عزم دلیرانه ی در سطح ماندن است، به ، پوسته و حجاب اکتفا و ظاهر را ستودن! و ایمان به شکل، اصوات، واژه ها و ایمان به تمام المپ ظواهر داشتن است. این یونانی ها به واسطه ی ژرف نگری مردمانی سطحی بودند» (نیچه، دانش شاد، پیشگفتار چاپ دوم)
تقریبا هیچ گاه به حساب نمی آوریمش. اگر چه وقتی که رخ دهد، چندان هم جا نمی خوریم. انگار که اگر نه خودمان، دستکم ی درون مان منتظرش بوده است. ش ت را می گویم. چیزی که امکانش همیشه همراه آدمی ست، گیرم موفق ترین تاریخ هم که باشی و یک بار هم طعمش را نچشیده باشی، اما همیشه میدانی که با امکانش هم آغوش و هم راه بوده ای. فقط آنها که دور از تو ایستاده باشند و از آن دور تو را نظاره کنند و برایت افسانه ببافند، می توانند تو را بدون امکان ش ت تخیل کنند... ش ت را هر چه قدر هم جدی بگیری، باز با تو شوخی دارد. فکر میکنی که می توانی با چیزهایی مثل واقع بینی یا حتا بدبینی، می توانی محاسبه اش کنی و از شر ترکش هایش در اما باشی. اما این راهش نیست. ش ت تلخ است، ولی تلخی مطلق نیست، اصلا تلخی اگر مطلق شود دیگر تلخی نیست، همانطور که اگر همیشه شب بود و روز در کار نبود، آنچه که بود دیگر نامش شب نبود، همانطور که ک شان های همیشه تاریک، انگار که شب مطلقند اما در واقع نه شب اند و نه روز... راه و رسم کنار آمدن با ش ت و امکان آن را گذشته گان بهتر می دانستند. انکارش نمی د و از دیدنش هم سنکوپ نمی د. یونانیان برایش تراژدی می سرودند، و وضع آدمی را در آینه ی تراژدی به تماشا می نشستند. ما اما قدری فت شدیم، به مدد نیروهای گوناگون تقریبا هر آنچه در بیرون ش ت مان می داد را ش ت دادیم، در عوض امکان ش ت این بار از درون ما سر زد. از نقطه ای ارشمیدوسی که به اتکای آن مقابل هر خصم بیرونی ایستاده ایم: اراده هامان.... امروز عنصر ش ت درست در همین توان اراده ما خانه کرده و این صورتی ساده از مفهومی ست که نیچه با نام نیهیلیسم از آن سخن می گفت. اراده یک عنصر ساده و نامرکب و یکپارچه نیست، هزار تکه ست و هر تکه ی آن، رو به سویی دارد. اراده هایی که معطوف نیستی و اراده های معطوف به هستی، چنان در بن وجود ما به هم آمیخته اند، که حالا نمی دانیم چگونه از گزند اراده های معطوف به نیستی و نیست انگاری ذاتی اراده هامان بگریزیم.... اراده میکنیم که با اراده ی خویش، به جهان و سرنوشت خویش، نقش مقصود زنیم و طرف پربار ببندیم. اما ناگهان کار به آنجا می رسد که خود اراده ی ما، علیه ما طغیان می کند و ما را از آنچه می توانیم و می خواهیم جدا می سازد. چاره چیست؟ باز اراده کنیم تا بر این اراده ی گسسته فایق آییم؟ خون را با خون بشوریم؟ یا به نمک گندیده باز نمک زنیم؟ هر چه کنیم، دیگر باید بدانیم که افسانه ی اراده ی افسون گر دیگر در کار نیست. گریزی نیست... اما قصه آنقدرها هم تلخ نیست، یا این که میتواند آن قدرها هم تلخ نباشد. اگر تراژیک زیستن را باز بیاموزیم، از نیاکان یونانی و باختر زمینی مان. اگر بیاموزیم که با ش ت های خود شوخی کنیم، بازی کنیم؛ نه از سر بی تفاوتی و خیره سری و هرهری مسلکی. نه شوخی ای برای شوخی؛ که شوخی برای جدی بودن... «آه این یونانی ها چه قدر زیستن را [خوب] می دانستند! این نوع زیستن مست م عزم دلیرانه ی در سطح ماندن است، به ، پوسته و حجاب اکتفا و ظاهر را ستودن! و ایمان به شکل، اصوات، واژه ها و ایمان به تمام المپ ظواهر داشتن است. این یونانی ها به واسطه ی ژرف نگری مردمانی سطحی بودند» (نیچه، دانش شاد، پیشگفتار چاپ دوم)
در سجده بودی آسمان روی سرت می ریخت دال دعا از دست های لاغرت می ریخت در سجده بودی و هزاران چشم نامحرم هر بار از چادر مادرت می ریخت رگبار غم، رگبار بمب و تیر، جَر جَر جَر از آسمان بر پشت بام هاجرت می ریخت باران نه ... خون در چاله های شهرتان پر بود بهمن نه ... خون از کوه های ک می ریخت تنها به مردن یا به کشتن فکر می کردی وقتی زنت یک کاسه خون پشت سرت می ریخت زخمی شدی ... گفتی خدا با ماست؟ با آن هاست؟ آتش شبیه پاسخی بر سنگرت می ریخت ... برگشته بودی، پاسخ زخمت مشخص بود صدها جواب از زخم های بسترت می ریخت یک بال خود را چند بیت قبل گم کردی دنیا خودش را روی بال دیگرت می ریخت... - حامد ابراهیم پور - پ ن ۱: بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد ، به کوه خواهد زد ! به غار خواهد رفت ! ... دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد و ا همه در دود و شعله خواهد سوخت و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت و آرزوها در زیر خاک ... خواهد مرد ... ... خیال نیست ، عزیزم ! صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر و برق اسلحه خورشید را خجل کرده است چگونه این همه بیداد را نمی بینی ؟ چگونه این همه فریاد را نمی شنوی ؟ صدای ضجه ی خونین کودک " عدنی " است ، و بانگ مرتعش مادر ویتنامی که در عزای عزیزان خویش می گریند و چند روز دگر نیز نوبت ست که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم و با به کوه به جنگل به غار ، بگریزیم ... چه جای گریه ، که کشتار بی دریغ حریف برای خاطر صلح است و حفظ و هر گلوله که بر ای شرار افشاند غنیمتی است ! که دنیا بهشت خواهد شد ... بیا به حال بشر های های گریه کنیم که با برادر خود هم نمی تواند زیست چنین خجسته وجودی ، کجا تواند ماند ؟ چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت ؟ صدای غرش تیری دهد جواب مرا : - به کوه خواهد زد ! به غار خواهد رفت بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد . - فریدون مشیری - پ ن ۲: از همان روزی که دست حضرت ق ل گشت آلوده به خون حضرت ه ل از همان روزی که فرزندان آدم صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه... آدم زنده بود! از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت ای دریغ! آدمیت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است دنیا ز خوبی ها تهی است ... - فریدون مشیری - خ ن: دنیا داره روز به روز سیاه و سیاه تر می شه؛ ذهنای بیمار روز به روز قوی تر؛ سفیدیا روز به روز کوچیک و کوچیک تر؛ به این فکر می کنم که چی می تونه ارزش این رو داشته باشه؟ که به قیمت لبخند خودت لبخند دیگری رو ب ی... بکشی... هیجی! هیجی ارزشش و نداره! پول؟ ؟ قدرت؟ جنون؟ آدم به خاطر اینا زنده بمونه؟ آدم به خاطر اینا لبخند بزنه؟ آدم به خاطر اینا بمیره؟ چه زندگی حقیری... :( *** « فرصتی نمانده است ... بیا همدیگر را بغل کنیم ! فردا یا من تو را می‏ کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست همین چند سطر ... دنیا به همین چند سطر رسیده است ! به این که انسان کوچک بماند بهتر است ، به دنیا نیاید بهتر است ... اصلا این را به عقب برگردان آن‏قدر که پ وی پوست پشت ویترین ، پلنگی شود که می‏دود در دشت‏های دور آن‏قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین … زمین … نه ! به عقب‏ تر برگرد بگذار خدا دوباره دست‏هایش را بشوید در آینه بنگرد شاید ... تصمیم دیگری گرفت ...» - گروس عبدالملکیان -
اختصاصی از هایدی تحقیق درباره پروژه مخابرات با و پر سرعت .
لینک و ید پایین توضیحاتفرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینتتعداد صفحات: 66 گزارش کارآم شته : برق مخابراتموضوع : دستگاه شارژر و مراکز تلفنمکان : اداره مخابرات شهرستان ایذه کارآموزی : بابک کیانیتهیه کننده : زهرا کوراوندسال : 1387تقدیر و تشکر:«ن.والقلم وما یسطرون»تقدیم به دوستداران علم ودانش ؛ لحظه هاست که آدمی را هیچ وپوچ می کند لحظه هاست که انسان را فرسوده وخسته از زندگانی می کند لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رسانند ولحظه هاست که انسان را فریب می دهند بیایید از پس لحظه ها بگریزیم به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم اینگونه بی شیم که انگارلحظه بعدی پس راه ما نیست واز همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظۀ بعدی ...باامید به اینکه مطالب جمع آوری شده در این کتاب مورد استفادۀ علاقمندان به رشته فنی برق - مخابرات قرار گیرد .ازسایر ان خصوصا گرانقدرجناب آقای بابک کیانی که برای اینجانب و سایر دانشجویان زحمت فراوان کشیدند تقدیر وتشکر فراوان می کنم و از خداوند متعال برای ایشان آرزوی موفقیت، بهروزی وسلامتی را خواهانم .زهرا کوراوندتابستان 87مقدمه :مخابرات به عنوان ارسال و دریافت خبر از دیر زمان در این کشور کهنسال رایج بوده است. یعنی زمانهای که بشر به وسیله دود و آتش و سپس به وسیله نور و آینه و یا پیک و چاپار و تپه ها ایستگاههای بین راهی اخبار و اطلاعات مهم اجتماعی و کشوری را به اقصی نقاط یک کشور و یا ما بین کشورهای همجوار و ارسال و یا دریافت می کرده اند.اینک م از یک قرن از زمانی که مخابرات جدید برقی در ایران شروع به کار نموده می گذرد و این امر با معرفی تلگراف مورس از سال 1236 و سپس ارتباط تلفنی ما بین تهران و شهر ری در سال 1266 آغاز گردید.پیشرفت و دست آوردهای علمی بشر در زمینه مخابرات . الکتریسیته و الکترونیک آنچنان دگرگونی در صنعت مخابرات ایجاد نموده که امروزه انواع سرویسهای مخابراتی یا کیفیت عالی و با نرخهای ارزان می تواند در دسترسی دور افتاده ترین نقاط کشور قرار گیرد.در کشور ما ایران نیز تحولات صنعت دمخابرات ادامه داشته بطوریکه استفاده از انواع تکنیک های مخابراتی بی سیم و باسیم نظر بوده و این امر خصوصاً بعد از انقلاب شکوهمند ی ایران برای ایجاد امکانات و سرویس های مخابراتی در روستاها و نقاط دور افتاده کشور از اهمیت والائی برخوردار گردیده است.اکنون با استفاده از مرکز خود کار تلفن و کابلها و شبکه های ارتباتی بین شهری که شامل شبکه های مایکروویو، کاریر،pgm،uhf،vhf،hf ونیز تجهیزات تلفن خ ر بین شهری بین المللی و ارتباطات ای می باشد، امکان برقراری ارتباط تلفنی در ا و م ن ا و نیز در حد بین المللی وجود دارد.با توجه به وسعت و تنوع خدمات و سرویسهای مخابراتی، تهیه و تدوین آئین نامه ها و دستورالعمل های اجرائی مشتمل بر: تعرفه ها، نحوه ارائه خدمات و روابط بهره گیرندگان سرویس های خدماتی که در این جزوه شرح داده می شود با شرکت مخابرات، ضروری تشخص داده شده و لذا فعالیت های همه جانبه ای در این زمینه بعمل آمد.
با
تحقیق درباره پروژه مخابرات
سم الله الرحمن الرحیم باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان بدنیا آمده ایم و شیعه هم بدنیا آمده ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی ها، غربت ها و دوری هاست و جز با فدا شدن محقق نمی شود حقیقتاً. نمی خواهم حرف های آرمان گرایانه بزنم و یا غیر واقعی صحبت م؛ نه! حقیقتاً در مسیر تحقق وعده بزرگ الهی قرار گرفته ایم؛ هم من، هم تو. بحمدالله؛ خدا را باید بخاطر این شرایط و این توفیق بزرگ شاکر باشیم. الان که این نامه را برایت می نویسم، شب قدر است و شب شهادت حیدر کرار (علیه السلام) و در فضای ملکوتی بین الحرمین صبر و مصیبت و تحمل مشکلات و سختی ها، بین الحرمین دو مظلومه، دو شهیده، یکی خانم زینب کبری (روحی فداها) و دیگری بنت الحسین، خانم رقیه (سلام الله علیها) هستم و به یادتم. نمی دانی بارگاه ملکوتی 3 ساله حسین الان هم چقدر غریب است؛ در محل یهودی ها، در مجاورت کاخ ملعون معاویه و در محاصره وه های وحشی و آدمکش. چه بگویم از اوضاع اینجا؛ تاریخ دوباره تکرار شده و این بار ابناء ابوسفیان و آل سفیان بار دیگر آل الله را محاصره کرده اند؛ هم مرقد مطهر خانم زینب کبری و هم مرقد مطهر دردانه اهل بیت، رقیه (سلام الله علیهما). ولی این بار تن به اسارت آل الله نخواهیم داد چرا که به قول (ره) مردم ما از مردم زمان رسول الله بهترند. واضح تر بگویم؛ نبرد شام، مطلع تحقق وعده آ ا مانی ظهور است و دقیقاً در نقطه ای ایستاده ایم که با لطف خداوند و ائمه اطهار نقشی بر گردنمان نهاده شده است و باید به سرانجام برسانیمش با هم تا بار دیگر شاهد مظلومیت و غربت فرزندان زهرای مرضیه (سلام الله علیها) نباشیم؛ اگر بدانی صبرت چقدر در این زمان حساس در حفظ و صیانت از حریم آل الله قیمت دارد، لحظه به لحظه آنرا قدر می شماری. معرکه شام میدان عجیبی است. بقول : «بحران الان مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و حقیقی است.» در واقع جنگ بین حق و باطل و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است؛ تمام دنیا جمع شده اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست ها، مدعیان یی، وه ون آدمکش بی شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده اند و هدفشان ش ت حقیقی و عاشورایی، ی ایران و هدفشان ش ت نهضت زمینه سازان ظهور است و بس. و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین ناآگاه و افراطی نیز همراه شده اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه ساز را به ش ت بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد سال ها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند. شام نقطه شروع حرکت ابناء ابوسفیان ملعون است و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ این حرکت خطرناک و این تفکر آدمکش اره ، پر و بال گرفته و خون بین شیعیان و سایر مسلمین راه می اندازد و هیچ حرمتی از حرمین شریفین زینب کبری سلام الله علیها و خانم رقیه سلام الله علیها (حفظ نخواهد کرد) که هیچ، حرمت عتبات مقدسه کربلا، نجف، سامرا، کاظمین و… را هم خواهد ش ت. جبهه جدیدی که از تفکر یی، صهیونیسم و ارهاب از کشورهای مختلف از جمله افغانستان، پا تان، ، اروپا، یمن، ترکیه، عربستان، قطر، آذربایجان، امارات، کویت، لیبی، فلسطین، مصر، اردن و… به نام جهاد فی سبیل الله تشکیل شده است، هدف نهایی اش فقط و فقط جلوگیری از نهضت زمینه سازان ظهور و در نهایت مقابله با تحقق وعده الهی ظهور می باشد و هیچ ابایی هم از کشتن و مثله و سر ب ن و ک ن بی گناه شیعه ندارد، کما اینکه این اتفاق را الان به وفور می توان مشاهده کرد و من دیده ام. مسئولیت سنگینی بر دوشمان گذاشته شده است و اگر نتوانیم از پسش برآییم، شرمنده و خجل باید به حضور خداوند و نبی اش و ولی اش برسیم چرا که مقصریم. کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سید مرتضی آوینی این یعنی اینکه همه ما شب انتخ خواهیم داشت که به صف عاشورائیان بپیوندیم و یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. ان شاء الله در پناه حق و تا (تحقق) وعده الهی و یاری ت ایشان خواهیم جنگید. اعوذ بالله من ال الرجیم فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً ان شاء الله
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه ی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچ نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ نیست . شیخ از آن چهار شرط می خوارگی را برگزید و از سه شرط دیگر سر باز زد، دختر او را به دیر برد و جام می به دستش داد. شیخ که مجلس را تازه دید و حسن میزبان را بی اندازه، عقل از کف داد و جام می از دست یار گرفت و نوش کرد. عشق و چنان او را بی خود کرد که هر چه می دانست از مسائل دین و آیات قرآن از یاد برد و جزء عشق دلبر چیزی در وجودش باقی نماند و چون به کلی بی خویش گشت و از دست رفت خواست تا دستی بر گردن یار بیفکند. دختر او را از خویش راند و گفت: «عاشقی را کفر باید پایدار.» اگر در عشقم پایداری باید کیش کافران را اختیار کنی تا بتوانی دست در گردنم بیندازی و اگر اقتدا نکنی این عصا و این ردا. شیخ که عشق جوانی و می کهنه او را در کار آورده بود چنان شیدا و مست گشته و طاقت از دست داده بود که یکبارگی به بت پرستی تن درداد و حاضر شد پیش بت مصحف بسوزاند. دخترش گفت این زمان شاه منی لایق دیدار و همراه منی ترسیان از این که چنان زاهد و سالکی را به طریق خویش آوردند خشنود گشتند و او را به دیر خویش ی د و ر بر میانش بستند. شیخ یکباره قه را آتش زد و کعبه و شیخی را فراموش کرد. عشق ترسازاده ایمانش را پاک شست و بت پرستیدنش واداشت و چون همه چیز را از دست داد روی به دختر آورد و گفت: خمر خوردم بت پرستیدم ز عشق ندیدست آن چه من دیدم ز عشق قریب پنجاه سال را روشن در پیش چشم داشتم و دریای راز در دلم موج می زد تا عشق تو قه بر تنم گسست و ر بر میانم بست. اکنون تا چند مرا در ج خواهی داشت؟» دختر گفت: «آن چه گفتی راست است. اما ای پیر دل داده! می دانی که ک ن من گران است و تو فقیری. اگر وصل مرا می خواهی باید سیم و زر فراوان بیاری و چون زر نداری، نفقه ای بستان و سر خویش گیر و مردانه، بار عشق مرا به دوش بکش.» شیخ گفت: «ای سیمبر سرو قد! چه نیکو به عهد خویش وفا می کنی! هر دم به نوعی از خویش می رانیم و سنگی پیش پایم می نهی. چه خون ها از عشقت خوردم و چه چیزها در راهت از دست دادم. همه ی یاران از من روی برگرداندند و دشمن جانم شدند: تو چنین، ایشان چنین، من چون کنم چون نه دل باشد نه جان، من چون کنم دل دختر بر او سوخت و گفت حال که سیم و زر نداری باید یک سال تمام خوکبانی مرا اختیار کنی تا پس از آن عمر را به شادی بگذرانیم. شیخ از این فرمان هم سر نتافت و خوکبانی پیش گرفت. یاران چون این شنیدند مات و حیران شدند و عزم کعبه د. از آن میان ی نزد شیخ شتافت و گفت: «فرمان تو چیست؟ یا از این راه برگرد و با ما عزم سفر کن یا ما نیز چون تو ترسائی گزینیم و ر بر میان بندیم یا چون نتوانیم تو را در چنین حال ببینیم از تو بگریزیم و معتکف کعبه شویم.» شیخ گفت: «تا جان در بدن دارم از عشق ترسا دختر بر نگردم و چون شما خود اسیر این دام نگشته اید و از رنج دلم آگاه نیستید همدمی نتواند کرد. ای رفیقان! به کعبه برگردید و به آن ها که از حال ما بپرسند بگویید که شیخ با چشم خونین و دل زهرآگین عقل و دین و شیخی از دست داد و اسیر حلقه ی زلف ترسا دختری گشت.» این سخن گفت و از دوستان روی برتافت و نزد خوکان شتافت. یاران با جان سوخته و تن گداخته به کعبه بازگشتند. شیخ در کعبه یاری شفیق داشت که به هنگام سفر او حاضر نبود. چون برگشت و جای از شیخ خالی دید حال او را از مریدان پرسید. ایشان آن چه دیده بودند، از عشق او به دختر ترسا و زنّار بستن و خمر خوردن و بت پرستیدن و خوکبانی ، حکایت د. چون مرید آن قصه را تمامی شنید زاری در گرفت و یاران را سرزنش کرد که: «شرمتان باد از این وفاداری! چه شد که به آسانی دست از او برداشتید و تنهایش گذاشتید و چون او را در کام نهنگ دیدید جمله از او گریختید.» یاران گفتند: «چنان کردیم، اما چون شیخ از یاری ما سودی ندید صلاح خود را در آن دانست که از ما جدا شود و همه را به کعبه برگرداند.» مرید گفت: «بایستی به درگاه حق ملتزم شوید و شب و روز برای شیخ شفاعت کنید.» آ الامر جملگی به سوی روم عزیمت د و پنهان معتکف درگاه حق گشتند و شب و روز گریستند تا چهل روز نه خواب داشتند و نه پروای نان و آب. تا از تضرع بسیارشان شوری در فلک افتاد و تیر دعایشان به هدف رسید و جهان کشف بر مرید یکباره آشکار شد و بر وی الهام گشت که شیخ گمراه از بند خلاصی یافته و گرد و غبار سیاه از پیش راهش برخاسته است. مرید از شادی بی هوش گشت و پس از آن به یاران مژده داد و جمله گریان و دوان عزم دیدار شیخ خوکبان د. چون به او رسیدند، دیدند که خوش و خندان ر گسسته و دل از ترسائی شسته و از شرم جامه بر تن چاک کرده است. جمله ی حکمت و اسرار قرآن که از خاطرش فراموش شده بود به یادش آمد و از جهل و بیچارگی رهایی یافت و چون نیک در خود نگریست سجده ی شکر به جا آورد و زار گریست. یاران دلداریش دادند و گفتند: «برخیز که نقاب ابر از چهره ی خورشید زندگیت برگرفته شد و خدا را شکر که از میان دریای ساه راهی روشن پیش پایت گشوده گشت. برخیز و توبه کن که خدا با چنان گناه عذرت را می پذیرد.» شیخ قه در بر کرد و با یاران عزم حجاز نمود. از سوی دیگر چون دختر ترسا از خواب برخاست نوری چون آفتاب در دلش ت د و بدو الهام گشت: «بشتاب و از پی شیخ روان شو و همچنان که او را از راه به در بردی، راه او را برگزین و همسرش بشو!» این الهام آتشی در جان دختر افکند و در طلب بی قرارش کرد چنان که خود را در عالمی دیگر یافت. عالمی کان جا نشان راه نیست گنگ باید شد زبان آگاه نیست ناز و نخوت از وجودش رخت بربست و طرب جای خود را به اندوه داد. نعره ن و جامه دران از خانه بیرون رفت و با دلی پر درد از پی شیخ روان گشت. دل از دست داده و عاجز و سرگشته می نالید و نمی دانست چه راهی در پیش گیرد تا به محبوب برسد. خبر به شیخ رسید که دختر دست از ترسائی برداشته و به راه یزدان آمده است، شیخ چون باد با یاران به سویش بازپس رفت و چون به دختر رسید او را زرد و رنجور و پا و جامه بر تن چاک یافت. دختر چون شیخ را دید یکباره از هوش رفت. شیخ از دیدگان اشک شادی بر چهره فشاند و چون دختر چشم بر وی انداخت خویش را به پایش افکند و راه خواست. شیخ او را عرضه ی داد غلغلی در جمله ی یاران فتاد چون ذوق ایمان در دل دختر راه یافت به شیخ گفت: «دیگر طاقت فراق در من نمانده است. از این خاکدان پر دردسر می روم و از تو عفو می طلبم و مرا ببخش.» این سخن گفت و جان به جانان سپرد. جمله چون بادی ز عالم می رویم
رفت او و ما همه هم می رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق
این ی داند که هست آگاه عشق

جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحه ای در ده که ماتم سخت شد
خطر امنیت طلبی گاهی بعضی از ایده ها و اه آنچنان بزرگ یا غیرعملی به نظر میرسند که در همان ابتدای کار میتوانند ما را از پا بیندازند و منصرف کنند. ما معمولا از آنچه قوی است میگریزیم. می آموزیم که خود را از ش ت، تمس ، تحقیر و هر آنچه ممکن است به واقعیت دردناکی منجر شود، دور کنیم. به این ترتیب، سرکوب میشویم، فراموش میکنیم، از خود گسسته میشویم و عقده های ناخوشایندمان را در قالبهای مختلف به دیگران فرافکنی میکنیم.
عقاید و دلبستگیهایی که هنجارهای رفتاری را زیر پا میگذارند، و یا تغییر میدهند، احتمال دارد سرتان را به دیوار همرنگی با جماعت بکوبند. همیشه هم عیبجویان بسیارند. همان طور که آلبرت انیشتین گفت: ” همواره شخصیتهای بزرگ با مخالفت شدید افکار متوسط رو به رو شده اند.”
با وجود این، مردم در دلشان به آدمهای خط ذیر احترام میگذارند.
اما سوال اینجاست که چرا آدمها امنیت موجود در امور روزمره را رها میکنند تا درگیر خطرهایی شوند که آنها را در معرض تنش و صدمه قرار میدهد؟ از زندگی با خطر چه چیزی عایدشان میشود؟
واضح است که مردم درگیر میشوند تا تجربه ای ند که در امور عادی نمیتوانند آن تجربه را داشته باشند.
تنها در یک موقعیت پرمخاطره و دور از امور روزمره است که عواطف آزاد میشوند و غلیان میکنند. آدمها در چنین لحظاتی بیشتر احساس وحدت و تمامیت میکنند؛ لحظاتی که در کانون خلاقیتشان قرار دارند. به یادشان می آید که قادرند از مرزهای آشنای آسایش فراتر بروند.
اما اگر از ایده ها و اه مان بگریزیم، آن احوال گسسته میتوانند به صورت بی آزاری در سرکوب حقایق متجلی شوند. ممکن است به فراموشی و یا “گریز روانی” منجر شوند که در آن فرد به واقع هویت خود را فراموش نموده و در زندگینامه دیگری پرسه میزند و یا همواره تصویر بی ارزشی را با خود حمل میکند.
کشف هدف زندگی و زیستن با آن، بدون خطر میسر نیست، زیرا موقعیتهای مطمئن و قابل پیش بینی تفاوتی ایجاد نمیکنند. شاید هم شما عادت کرده اید و معتقدید که هر جا بروید خطر خود به خود همان جاست.
عقل سلیم به ما میگوید که آدم عاقل از خطر میگریزد.
این عقیده که کار یا زندگی میتواند بیخطر، با برنامه، منظم و قابل پیش بینی باشد، بزرگترین خودفریبی است.
در هر پیشرفتی، خطر یک امر عادی است؛ یعنی شما برای فرصتها، تغییر خود و روشهای جدید اعمال قدرت آمادگی دارید. ویلی لومان در “مرگ فروشنده” چنین بیان میکند: فایده نهایی خط ذیری این است که هر خودش تصمیم میگیرد با ناشناخته مواجه شود یا نه. تصمیم گرفته میشود، ذهن و جسم متعهد و نتایج پذیرفته میشوند. بعضی به خاطر معنا و هدف به دنبال خطر میروند و بعضی هم به خاطر عشق، مبارزه، آزمایش خودشان، جستجو یا دوستی، آن را دنبال میکنند. بسیاری در زندگی فقط به دنبال تغییر آهنگ یا تغییر تمرکز میروند.
یک معنی خط ذیری این است که خود یا آرمانهایمان را با اینکه میدانیم ممکن است صدمه ای ببینیم، پیش ببریم. هنگام درگیری با فعالیت خطرآفرین، تنشی ایجاد میشود که دل بر یک شروع جدید دارد. این مبارزه، مهارتهای جدید و توان تحمل سختیهای جسمی را بطلبد یا نطلبد، نتیجه یکی است: جستجوی رشد و گسترش تواناییهای انسانی.
نتیجه این موقعیتهای مخاطره آمیز، یک درگیری تمام عیار است. نه تنها حواسمان تشدید میگردد و عواطفمان به اوج میرسد، بلکه همه چیز روی تکمیل موفقیت آمیز تجربه متمرکز میگردد. میتوانیم همه وجودمان را در آن بریزیم. این اشتیاق به مردن نیست، اشتیاق به زنده شدن است.
باید بدانید که هر انتخاب متضمن یک خطر است. اسکار وایلد میگوید: “ایده ای را که خطری نداشته باشد، مشکل بتوان ایده نامید.”
دیر یا زود همگی پی میبریم که بزرگترین مصیبت زندگی آن است که رشد نکنیم و از انتخابهایمان بهره مند نشویم.
ما به کمک خطر میتوانیم به دیدگاهی در خصوص زنده بودن و انسانیت برسیم. حتی در خطرهای مناسب هم رضایت هست به شرطی که قادر باشیم بین لذت موفقیت و رشد و درس گرفتن از اشتباهات خود توازنی برقرار کنیم.
هلن کلر گفت: ” یا زندگی یک ماجرای جسورانه است یا هیچ نیست.”
اکنون، نگاه کنید و ببینید با زندگی خودتان چه میکنید؟
چه عواملی مانع آن می شوند که مطابق ارزشهایمان زندگی کنیم؟
اگر ارزش و آرمانی نباشد، نمیتوان گفت کوتاهی کرده ایم اما اگر به یک ارزش متعهد شویم ولی بدان پایبند نباشیم، خطر از بین رفتن عزت نفس ما وجود دارد! به عنوان مثال جوانی که درونا میداند که فحاشی عملی زشت و آسیب زننده است اما به خاطر نادانی و همراهی با دوستانش، کورکورانه از آنها تقلید میکند، به تدریج حرمت نفس خود را نیز از یاد میبرد.
ما باید بدانیم چه ی هستیم و اولویتهای ما کدام است!
لازمه داشتن زندگی مطابق با ارزشها، در درجه اول داشتن درکی صحیح از خود و زندگی و سپس انتخ از درون محیط است. بنابراین برای اینکه به یک ارزش متعهد شویم باید حس کنیم که قدرت آن را داریم تا از بین گزینه ها یکی را انتخاب کنیم.
آنچه در خصوص اه مهم است، اطلاع در خصوص گزینه های موجود و توانایی انتخاب آزادانه از بین گزینه های گوناگون است. اما ما معمولا برای این که میل به تغییر در کار و زندگی را سرکوب کنیم صدها هزار عذر و بهانه می آوریم که نمیشود! اما اگر دست به امتحان بزنیم و حاضر شویم خطر کنیم و زندگی را به شکل یک آزمایش نگاه کنیم، پاسخ بیشتر این بهانه ها را میتوان داد.
1. جز شعرهایی که به رغم بی وزنی به گوش مخاطب عام آهنگین و پرعاطفه به نظر رسیده و زبان به زبان گشته و اینستگرمی شده و برای اتخاذ ژست های خاص استفاده می شود، شاملو شعرهای دیگری هم دارد، که قطعا به آن دیگرها برتری دارند. جایی می گوید ما شکیبا بودیم، و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می تواند کرد. این یک جمله معمولی نیست، یک شعر معمولی نیست، شکیبایی ساده رخ نمی دهد، نیازمند انباشتن تدریجی رنج است و زبان به دهان گرفتن؛ یعنی در ناآرامی ات حتی، در فریادت، آنجا که جان به لبت رسیده، فریادت از سر شکایت و گله نیست، یعنی در اوج هجمه ها باز غرض ورزانه فریاد نکشیده ای، یعنی در نمودارترین رفتارهایی که به گلایه ترجمه می شوند، بی گلایه بوده ای، نه چون همه چیز خوب و بی نقص بوده، بلکه چون یاد گرفته بوده ای که زندگی راه خودش را می رود، بلکه چون به زندگی ایمان داشته ای، بلکه چون انسان مهبوط در این زندگی را باور کرده ای، رنج هایش را باور کرده ای، و او را همینگونه در آماج گلوله ها پذیرفته ای؛ خون آلود و چاک چاک.
وقتی، صفتی، بتواند شخصی را به تمامی وصف کند، یعنی وقتی زندگی به پایان رسیده ای را از بالا تماشا می کنی، رنگ غالبی از یک رفتار می بینی. مردی که فریادش را در پاهایش ریخته و اتاقی کوچک را کیلومترها طی می کند، مردی که دانسته اوضاع اینجای زندگی هم خوب نیست و به دیوار پنجه نمی کشد، نه مردی که به زندان خو کرده، نه، نه مردی که خود را در زنجیر باور کرده باشد؛ بلکه مردی استوار که اگر ناسزایی هم گفته، ستبر، روبروی زندانبان گفته، نه پس از رهایی، پشت سرش. و سال های سال می گذرد و تو همچنان شکیبایی، فریادت از سر شکیبایی ست، شنیدنت و گفتنت و نگفتنت از سر شکیبایی ست؛ سال های سال گذشته و هرآنچه داشته ای به رغم پرتوان بودنت از دستانت بیرون کشیده اند، کتک خورده و له شده و تحقیرشده و کوفته ای، اما شکیبا، و کیست که نداند اینجا شکیبایی هم زاد امید است؟ شکیبایی زاده از رؤیایی که بشارت جشن های بزرگ می دهد. شکیبایی رؤیای .

بالای این شعر در کتاب شاملو نوشته بودم، که هر چقدر شعر را زیر لب تکرار می کنم، نمی توانم بفهمم چطور و از چه طریق و مرتبط با چه علتی، توانسته انقدر زیبا منِ شخصی را با دردهای شخصی ام، و ی ماشده را با دردهای مشترکمان، در ضمیر «ما» بریزد؛ ما شکیبا بودیم؛ مایی که دوازده سال زندانی نیمکت های زمخت بودیم، و سال های بعد زندانی واحدهای ی که در آن به ما یاد نمی دهند چطور از غم هایمان بگریزیم، و دیگری سال ها در حسرت زندان های ما گوشه خیابان بچه مدرسه ای های فرم پوش را تماشا کرده، مایی که در زندانِ بایدنبایدها مردیم، مایی که نمی دانستیم باید زندگی کنیم یا به فکر نان باشیم، درد عشق های مُرده، درد نوزادهای مُرده به دنیاآمده، درد نوزادهای آرزویمان که یکی پس از دیگری مُرده می زاییم، درد مُردگی زاییدن، درد منی که پشت کنکور مانده ام و یک ماه به کنکور دومم مانده، اویی که خسته از پروژه های برندش، هر روز مضطربِ جا ماندن از زمان است، دردِ بچه تازه بلوغ شده ای که سؤال های تازه اش را پیش از این ی جواب نگفته، درد دویدن مدام و نرسیدن به چیزی که نمی دانیم چیست، درد خندیدن هایی که می دانیم جاودانه نمی شوند، درد ع هایی که دلمان برای خوشحالی توی آن ها تنگ شده، درد جامعه به خواب رفته ای که حقوقش را با های رقت انگیز در صف شیر و نان جستجو می کند، درد تمام فریادهایی که در گلویمان ماند تا امروز اینجا باشیم، درد همه حرف هایی که نگفتیم تا امروز اینجا باشیم، درد همه روزهایی که باور کردیم هیچ و حقیریم، و نخواستیم همه باشیم، و نین یدیم به همه آنانی که پس از ما آرزو می کنند کاش ی به پرسش های ویران کننده شبانه شان پاسخی گفته بود.
ما شکیبا بودیم؛ و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف می تواند کرد. ما، مای جدا از هم که چشم دیدن هم را نداریم، در شکیبایی بر رنج هایمان، در شکیبایی آزاده گونه بر رنج هایمان، مشترکیم. مایی که وقتی از بالا به شهرمان به زندگی های تمام شده مان نگاه کنند، یک نارنجی روشن می بینند به رنگ شکیبایی راسخی هم زاد امید، که در تمام عمر با ما بود. که ما را به تمامی وصف می تواند کرد.





2. دفعه آ ی که به عادت همیشه با محمد خیابان ها را گز می کردیم، من گریه ام گرفته بود از تراکم بچه های کوچکی که دنبال نان به خیابان ها روانه می شوند، و پیرمردهایی که این روزها در قانون های نانوشته وقت خوشی شان بوده و گوشه خیابان بساط کرده اند، یا جوانانی که باز در قانون های نانوشته وقت اوج و پروبال شان بوده و سر در گریبان قریب به اتفاق گریستن، به هیاهوی شهر می پیوندند، و بی اینکه متوجه باشم آدم ها نگاهمان می کنند، فریاد می کشیدم و می گریستم، مستأصل و بی پناه، خسته و ناامید؛ و هیچ چیز سر جایش نبود، همه چیز در نظرم به هم پیچیده بود، و از کمترین آرزوها تا بلندترینشان، غیر قابل دسترس می نمود. من از فقر خسته بودم، از تحریف خسته بودم، از روایات حکومتی خسته بودم، از صداوسیما و هنر به قهقرارفته مملکت و بابک زنجانی و و با هم خسته بودم، من از هر که آن لحظه حرفی از بهبود می زد خسته بودم، من از حزبل های احمق بی خاصیت که تنها خاصیتشان را هم از طوطی به ارث برده اند و از پسرهایی که عقده متحرک وسط خیابان های مملکت ی بودند و از خیرگی به صفحات تعیین نرخ دلار و از ژاکت خارجی محمد و از کفش های نورث فیس خودم با هم خسته بودم، من از خودم، از هویتم، از آنچه از من ساخته بودند خسته بودم، نه تنها خسته بودم، متنفر بودم.
که ناگهان به ویرانه ای رسیدیم در خیابان ولیعصر، که یک دیوار نیمه ویران جلویش بود. و با خوش ذوقی هایی مواجه شدم شبیه ع های زیر که دیدنشان آن لحظه برای من معنای دیگری داشت؛ فریاد کشیدم، حالا همین من اگر از اینجا بروم، یادم نمی افتد فقر از سر و روی شهر می ریخت، یادم نمی افتد شهر مثل زندان بود، یادم نمی افتد چه خشک فکرهایی برای همه قضایایی که هیچ ربطی بهشان ندارد، تصمیم می گیرند؛ این دیوارها را یادم می افتد. آدم هایی که این ها را روی دیوار کشیده اند، و من تابه حال ندیده امشان و ندیده عاشقشان هستم، آدم های خوش فکری که آنقدر خوب طرحی را درآورده اند، انگار ویرانه پشت دیوار باید می بوده و کار خودشان است، آدم هایی که از ویرانه جوجه ققنوس بیرون می کشند، و یادم می افتد این شهر عیدی داشت که باید لولیدن مردم در هم را از بالا تماشا می کردی و تازه می شدی، و دلم برای معمار ندیده متروی ولیعصر تنگ می شد و دلم برای منظره بالای پل طبیعت تنگ می شد؛ ...
نگاه به دیوارها و در خودم گریستم.







3. آنقدر خسته ام که ایمان می آورم به اولین ی که از راه برسد، و معجزه اش، ایمان آوردن به دست های ما باشد.
به این شهر سوگند می خورم و تو – ن در این شهری و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد که انسان را در رنج آفریده ییم... قرآن کریم – سوره ی بلد
متنی که خوندید مقدمه ی کتاب "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم"بود. راستش هر قدر خواستم توصیفی کلی از این کتاب ارائه بدم نشد! دیدم باید خودتون قضاوت کنید؛ در نتیجه بخشهای جالب تر و زیباترش رو پایین تصویر جلدش آوردم. در صورت تمایل به آشنایی با این کتاب، مشاهده ی مشخصات آن و خواندن بخش های گلچین شده به ادامه مطلب مراجعه کنید:: ....................................... مشخصات کتاب: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم ✒به قلم نادر ابراهیمی چاپ نوزدهم/انتشارات روزبهان/پاییز١٣٨٨*** تعداد صفحات:١١١ نوع:رمان(داستانهای فارسی–قرن١۴) ✌☝شامل٣بخش است به نامهای: [باران رویای پاییز/پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد/پایان باران رویا]
***توجه: سال چاپی که نوشتم به معنای آ ین چاپ اون کتاب نیست، بلکه نوبت چاپ نسخه ایه که خودم مطالعه . ............................... ⤵بخش های گلچین شده *بار دیگر، شهری که دوست می داشتم* رو حتماً تا آ بخونید:
●آنچه من می شنیدم آنچه میگفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود. در برابر من، ن، مردان، ک ن و ابزارها سخن میگفتند. شهری مرا سنگسار می کرد. مردم یک شهر مرا دشنام می دادند. شهری که دوست می داشتم. و مردمی که پیش از این ایشان را بارها ستوده بودم.
●شهر، آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند. هیچ شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد. هیچ را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم.
●من دوست دارم که تو در خواب هم با من باشی و ما از مجرمین روزگارمان نیستیم. ما را به قصاص گناهی که نکرده ییم نمیسوزند.
●به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس میدارد، یک مرد هرچه را میتواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا ی ست فدامیکند، آنچه ش تنی ست می شکند و آنچه تحمل سوز است تحمل میکند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گ نمی رود.
●در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چیزی به جای نمی گذارد. مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد.
●ایمان، نیاز به آزمون را مطرود میداند.
●بر نزدیکترین ان خویش، آن زمان که اصفت بسوی تو می آیند، بشور!
●میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن که غریب نیست شاید که دوست نباشد. انی هستند که ما به ایشان سلام میگوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای میخورند، میگویند و میخندند. ((شما)) را به((تو))، ((تو)) را به هیچ بدل میکنند. آنها میخواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ.
●سگ ها رؤیای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج میگذرد میکنند. رهگذر، های تصورش را نمی یابد و به خود میگوید که به همه چیز میشود شید، و سگ ها را نفرین میکند. نفرین، پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر ...
●به سخنان من گوش بدهید! من پیش از این بارها گفته ام که ماس، شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ میکند. و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است.
●ما هرگز از آنچه نمیدانستیم و از انی که نمیشناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی هاست.
●برای ک ن، مرگ سوغاتی ست که تنها به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها می رسد.
●درد تن، درد روح را سبکتر میکند. بالش نرم، شبهای خالی زندگی ست؛ و روزهای ، طولانی، بیهوده و نفرت انگیز است؛ اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب، گم کرده ام. رنگی, ست مانند همهء رنگها؛ مخلوط رنگهاست.
●هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است. چه ی میتواند بگوید ((تمام شد)) و دروغ نگفته باشد؟
●بگذار بار دیگر به شهری بازگردم که خوابهای مرا زنده خواهد کرد. من میخواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک ترین رؤیاها. به سوی آنچه مرا هفت ساله بودن بیاموزد. که همه چیز را با رنگهای ک نه بیامیزد. و به آنچه با رنگهای زنده درآمیخته است. به جانب ک نه ترین تصویرها:آدم هایی که دست و پایشان را بر یک سر بزرگ توخالی دوخته اند.
●احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت برمیدارم. رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود.
●آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند؛ اما تسکین تنهایی، تسکین درد نیست. در کنار بیگانه ها زیستن، در میان بی رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند. وقتی همه می گویند، هیچ نمی شنود. به خاطر داشته باش! سکوت اثبات تهی بودن نمیکند. اینک آنکه میگوید، تهی ست–و رفتگران، بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند.
●بگذار که رستنی ها به دست خویش برویند. از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد، و یک طرفه است به سوی درون. از تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن شده است.
●یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد. کوه خندید و سنگ ش ت. یک روز کوه می شکند. خواهی دید.
●ما در روزگاری هستیم، که بسیاری چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد.
●برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، اب هر چیز کهنه را و–برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.
●نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد. من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی. و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی ست. گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه میکند. بیا بگریزیم. کلبه های چوبین، کنار دریا نشسته اند. و ما با مرغان سپید دریایی سخن خواهیم گفت. ما جاده های خلوت شب را خواهیم رفت. به آواز دوردست روستاییان گوش خواهیم داد. و به هر پرنده ی رهگذر سلام خواهیم گفت. از عابران نشان یک مهمانخانه ی متروک را خواهیم گرفت و آنها هرچه بگویند ما نخواهیم شنید. - برویم یک خانه ی چوبی کنار رودخانه بسازیم. آنجا که جنگل و دریا با هم کنار می آیند. با چوب های خشک یک کتابخانه ی کوچک درست کنیم. می توانیم همه ی کتاب هایی را که دوست می داریم داشته باشیم–و یک تخت چوبی. ما هرگز آنقدر خسته نخواهیم شد. شب ها بیدار می نشینی و من با تو از سنگفرش کوچه های تنگ، از گلاب جاری زمستان ها و از نسیم بهارنارنج های شهری که سالها ن آن بودیم سخن خواهم گفت.
●آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد از دیدگاه آنهاست– آنها که میخواهند ما را در قالب های ف ی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند. آنها با صفر مطلق شان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رؤیاها می آیند ...
●انسان، خاک را تقدیس میکند. انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد.
● ی خواهد آمد به این بین ! هیچ پیامی آ ین پیام نیست و هیچ عابری آ ین عابر. ی مانده است که خواهد آمد. باور کن! ی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد. بنشین به انتظار!
به این شهر سوگند می خورم و تو – ن در این شهری و سوگند به پدر، و فرزندانی که پدید آورد که انسان را در رنج آفریده ییم... قرآن کریم – سوره ی بلد
متنی که خوندید مقدمه ی کتاب "بار دیگر، شهری که دوست می داشتم"بود. راستش هر قدر خواستم توصیفی کلی از این کتاب ارائه بدم نشد! دیدم باید خودتون قضاوت کنید؛ در نتیجه بخشهای جالب تر و زیباترش رو پایین تصویر جلدش آوردم. در صورت تمایل به آشنایی با این کتاب، مشاهده ی مشخصات آن و خواندن بخش های گلچین شده به ادامه مطلب مراجعه کنید:: ....................................... مشخصات کتاب: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم ✒به قلم نادر ابراهیمی چاپ نوزدهم/انتشارات روزبهان/پاییز١٣٨٨*** تعداد صفحات:١١١ نوع:رمان(داستانهای فارسی–قرن١۴) ✌☝شامل٣بخش است به نامهای: [باران رویای پاییز/پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد/پایان باران رویا]
***توجه: سال چاپی که نوشتم به معنای آ ین چاپ اون کتاب نیست، بلکه نوبت چاپ نسخه ایه که خودم مطالعه . ............................... ⤵بخش های گلچین شده *بار دیگر، شهری که دوست می داشتم* رو حتماً تا آ بخونید:
●آنچه من می شنیدم آنچه میگفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود. در برابر من، ن، مردان، ک ن و ابزارها سخن میگفتند. شهری مرا سنگسار می کرد. مردم یک شهر مرا دشنام می دادند. شهری که دوست می داشتم. و مردمی که پیش از این ایشان را بارها ستوده بودم.
●شهر، آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند. هیچ شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد. هیچ را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم.
●من دوست دارم که تو در خواب هم با من باشی و ما از مجرمین روزگارمان نیستیم. ما را به قصاص گناهی که نکرده ییم نمیسوزند.
●به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس میدارد، یک مرد هرچه را میتواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا ی ست فدامیکند، آنچه ش تنی ست می شکند و آنچه تحمل سوز است تحمل میکند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گ نمی رود.
●در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چیزی به جای نمی گذارد. مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد.
●ایمان، نیاز به آزمون را مطرود میداند.
●بر نزدیکترین ان خویش، آن زمان که اصفت بسوی تو می آیند، بشور!
●میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن که غریب نیست شاید که دوست نباشد. انی هستند که ما به ایشان سلام میگوییم و یا ایشان به ما. آنها با ما گرد یک میز می نشینند، چای میخورند، میگویند و میخندند. ((شما)) را به((تو))، ((تو)) را به هیچ بدل میکنند. آنها میخواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ.
●سگ ها رؤیای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج میگذرد میکنند. رهگذر، های تصورش را نمی یابد و به خود میگوید که به همه چیز میشود شید، و سگ ها را نفرین میکند. نفرین، پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر ...
●به سخنان من گوش بدهید! من پیش از این بارها گفته ام که ماس، شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ میکند. و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است.
●ما هرگز از آنچه نمیدانستیم و از انی که نمیشناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی هاست.
●برای ک ن، مرگ سوغاتی ست که تنها به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها می رسد.
●درد تن، درد روح را سبکتر میکند. بالش نرم، شبهای خالی زندگی ست؛ و روزهای ، طولانی، بیهوده و نفرت انگیز است؛ اما من روزها را چون سکه های طلا در خواب، گم کرده ام. رنگی, ست مانند همهء رنگها؛ مخلوط رنگهاست.
●هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام، مفهوم یک آغاز نهفته است. چه ی میتواند بگوید ((تمام شد)) و دروغ نگفته باشد؟
●بگذار بار دیگر به شهری بازگردم که خوابهای مرا زنده خواهد کرد. من میخواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک ترین رؤیاها. به سوی آنچه مرا هفت ساله بودن بیاموزد. که همه چیز را با رنگهای ک نه بیامیزد. و به آنچه با رنگهای زنده درآمیخته است. به جانب ک نه ترین تصویرها:آدم هایی که دست و پایشان را بر یک سر بزرگ توخالی دوخته اند.
●احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت برمیدارم. رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود.
●آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند؛ اما تسکین تنهایی، تسکین درد نیست. در کنار بیگانه ها زیستن، در میان بی رنگی و صدا زیستن است. اینک اصوات بی دلیل ترین جاری شدگان در فضا هستند. وقتی همه می گویند، هیچ نمی شنود. به خاطر داشته باش! سکوت اثبات تهی بودن نمیکند. اینک آنکه میگوید، تهی ست–و رفتگران، بی دلیل نیستوکه شب را انتخاب کرده اند.
●بگذار که رستنی ها به دست خویش برویند. از تمام دروازه ها آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد، و یک طرفه است به سوی درون. از تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن شده است.
●یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد. کوه خندید و سنگ ش ت. یک روز کوه می شکند. خواهی دید.
●ما در روزگاری هستیم، که بسیاری چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد.
●برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو، اب هر چیز کهنه را و–برای عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.
●نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد. من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی. و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز، اصل زندگی ست. گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه میکند. بیا بگریزیم. کلبه های چوبین، کنار دریا نشسته اند. و ما با مرغان سپید دریایی سخن خواهیم گفت. ما جاده های خلوت شب را خواهیم رفت. به آواز دوردست روستاییان گوش خواهیم داد. و به هر پرنده ی رهگذر سلام خواهیم گفت. از عابران نشان یک مهمانخانه ی متروک را خواهیم گرفت و آنها هرچه بگویند ما نخواهیم شنید. - برویم یک خانه ی چوبی کنار رودخانه بسازیم. آنجا که جنگل و دریا با هم کنار می آیند. با چوب های خشک یک کتابخانه ی کوچک درست کنیم. می توانیم همه ی کتاب هایی را که دوست می داریم داشته باشیم–و یک تخت چوبی. ما هرگز آنقدر خسته نخواهیم شد. شب ها بیدار می نشینی و من با تو از سنگفرش کوچه های تنگ، از گلاب جاری زمستان ها و از نسیم بهارنارنج های شهری که سالها ن آن بودیم سخن خواهم گفت.
●آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد از دیدگاه آنهاست– آنها که میخواهند ما را در قالب های ف ی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله میکنند. آنها با صفر مطلق شان به جنگ با عمیق ترین و جاذب ترین رؤیاها می آیند ...
●انسان، خاک را تقدیس میکند. انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد.
● ی خواهد آمد به این بین ! هیچ پیامی آ ین پیام نیست و هیچ عابری آ ین عابر. ی مانده است که خواهد آمد. باور کن! ی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد. بنشین به انتظار!
محمودرضا بیضائی، متولد آذر 1360 در شهر تبریز است. او از مربیان بچه های بسیج بود. بسیاری از بچه های پایگاه که دوره های آموزشی بسیج دانش آموزی و دانشجویی را پیش او گذرانده اند خاطرات جالبی از او دارند. او برای دفاع از حرم های شریف و همراهی با یک تیم مستندساز به رفت و در روز یکشنبه 29 دی ماه 92 براثر انفجار یک تله به شهادت رسید. شهید بیضایی با 32 سال سن ن شهر تهران بود و از او یک دختر سه ساله به نام کوثر به یادگار مانده. برادر او که عضو هیأت علمی است خاطرات فراوانی با این شهید دارد: نمی دانم چطور و کی «مرگ » برای محمودرضا اینقدرعادی شده بود؟ یادم هست بار اولی که در دمشق به کمین تکفیری ها خورده بودند را بعد از اینکه برگشت با جزئیات تعریف می کرد. موقع تعریف می خندید! انقدر عادی از درگیری حرف می زد که ما از روزمرگی هایمان حرف می زنیم. محمودرضا در ایام فتنه 88 ، غیر از اینکه در خیابان و کنار بچه های مظلوم بسیج حضور داشت، خوب هم مطالعه و رصد می کرد. یادم هست آنروزها رفت لپ تاپ و مودم ید. اگر جایی مطلبی می خواند که توجهش را جلب کرده بود به من هم توصیه می کرد آنرا بخوانم و اگر هم من توی وبلاگ چیزی نوشته بودم که نظرش را جلب کرده بود زنگ می زد و تشویق می کرد. روی نظام تعصب داشت. اگر در نوشته هایم دفاعی از نظام کرده بودم در مورد آن مطلب حتما صحبتی با من می کرد. در جنگ نرم بسیار مسلط بود و جلوتر از ما حرکت می کرد. اوایل دهه هفتاد وقتی تازه به محل آمده بودیم، پنجشنبه شب ها در مسجد جامع دعای کمیل برقرار بود. راه زیاد بود. من بیشتر وقت ها «درس دارم » را بهانه می و توفیق پیدا نمی شرکت کنم. ولی محمودرضا هر هفته می رفت. یادم هست بار اولی که رفت، خیلی گریه کرده بود. پرسیدم: چطور بود؟ گفت: «حیف است آدم این دعا را بخواند، بدون اینکه بداند چه می گوید. » این حرفش از همان شب توی گوشم ماند. هر وقت دعای کمیل می خوانم، محمودرضا می آید جلوی چشمم. دوست او بعد از شهادتش تعریف کرد و گفت: در درگیری که با تکفیری ها داشتیم زیر آتش شدید آنها بودیم که باید از منطقه ای عبور می کردیم. زمان عبور در آن شرایط که تک تیراندازها ما را هدف قرار داده بودند و گلوله ها از کنارمان رد می شد فقط یک نفر جلو چشمم بود! فقط به کوثرم فکر می . وقتی به جای امن رسیدم افسوس خوردم که چرا به فکر او بودم. ایشان ادامه داد: تا اینکه در آ ین سفر، وقتی برای خداحافظی آمد، دست دور گردن محمودرضا انداختم و گفتم انشاءالله به سلامت بروی و برگردی. به او ماس دعا گفتم و از او خواستم حرم رفت من را هم دعا کند. در همان حال سر در گوش من کرد و گفت: این نوبت از کوثرم هم ب . رفت و جرعه نوش جام شهادت شد. متن زیر آ ین نامه ای است از شهید م ع حرم «محمودرضا بیضائی » به همسر ولایی و صبور خود که آن را در شب شهادت المؤمنین (ع) در ماه مبارک رمضان در نگاشته است: بسم الله الرحمن الرحیم ... باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان بدنیا آمده ایم و شیعه هم بدنیا آمده ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی ها، غربت ها و دوری هاست و حقیقتاً جز با فدا شدن محقق نمی شود. نمی خواهم حرف های آرمان گرایانه بزنم و یا غیر واقعی صحبت م؛ نه! حقیقتاً در مسیر تحقق وعده بزرگ الهی قرار گرفته ایم؛ هم من، هم تو. بحمدالله؛ خدا را باید بخاطر این شرایط و این توفیق بزرگ شاکر باشیم. الان که این نامه را برایت می نویسم، شب قدر است و شب شهادت حیدر کرار(ع) و در فضای ملکوتی بین الحرمین، صبر و مصیبت و تحمل مشکلات و سختی ها. بین الحرمین دو مظلومه، دو شهیده، یکی خانم زینب کبری (روحی فداها) و دیگری بنت الحسین، خانم رقیه (س) هستم و به یادتم. نمی دانی بارگاه ملکوتی سه ساله حسین الان هم چقدر غریب است؛ در محل یهودی ها، در مجاورت کاخ ملعون معاویه و در محاصره وه های وحشی و آدمکش. چه بگویم از اوضاع اینجا؛ تاریخ دوباره تکرار شده و این بار فرزندان ابوسفیان و آل سفیان بار دیگر آل الله را محاصره کرده اند؛ هم مرقد مطهر خانم زینب کبری(س) و هم مرقد مطهر دردانه اهل بیت، رقیه (س). ولی این بار تن به اسارت آل الله نخواهیم داد. چرا که به قول (ره) مردم ما از مردم زمان رسول الله بهترند. واضح تر بگویم؛ نبرد شام، مطلع تحقق وعده آ ا مانی ظهور است. و دقیقاً در نقطه ای ایستاده ایم که با لطف خداوند و ائمه اطهار نقشی بر گردنمان نهاده شده است و باید به سرانجام برسانیمش. تا بار دیگر شاهد مظلومیت و غربت فرزندان زهرای مرضیه (س) نباشیم؛ اگر بدانی صبرت چقدر در این زمان حساس در حفظ و صیانت از حریم آل الله قیمت دارد، لحظه به لحظه آنرا قدر می شماری. معرکه شام میدان عجیبی است. به قول : «بحران الان مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و حقیقی است. » در واقع جنگ بین حق و باطل و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است. تمام دنیا جمع شده اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست ها، مدعیان یی، وه ون آدمکش بی شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده اند و هدفشان ش ت حقیقی و عاشورایی، ی ایران و هدفشان ش ت نهضت زمینه سازان ظهور است و بس. و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین ناآگاه و افراطی نیز همراه شده اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه ساز را به ش ت بکشانند، که اگر این اتفاق بیفتد سال ها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خون دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند. شام نقطه شروع حرکت ابناء ابوسفیان ملعون است و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ این حرکت خطرناک و این تفکر آدمکش اره ، پر و بال گرفته و خون بین شیعیان و سایر مسلمین راه می اندازد. و هیچ حرمتی از حرمین شریفین زینب کبری(س) و خانم رقیه(س) حفظ نخواهد کرد که هیچ، حرمت عتبات مقدسه کربلا، نجف، سامرا، کاظمین و... را هم خواهد ش ت. جبهه جدیدی که از تفکر یی، صهیونیسم و ارهاب از کشورهای مختلف از جمله افغانستان، پا تان، ، اروپا، یمن، ترکیه، عربستان، قطر، آذربایجان، امارات، کویت، لیبی، فلسطین، مصر، اردن و… به نام جهاد فی سبیل الله تشکیل شده است، هدف نهایی اش فقط و فقط جلوگیری از نهضت زمینه سازان ظهور و در نهایت مقابله با تحقق وعده الهی ظهور می باشد. و هیچ ابایی هم از کشتن و مثله و سر ب ن و ک ن بی گناه شیعه ندارد، کما اینکه این اتفاق را الان به وفور می توان مشاهده کرد و من دیده ام. مسئولیت سنگینی بر دوشمان گذاشته شده است و اگر نتوانیم از پسش برآییم، شرمنده و خجل باید به حضور خداوند و نبی اش و ولی اش برسیم چرا که مقصریم. کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سید مرتضی آوینی، این یعنی اینکه همه ما شب انتخ خواهیم داشت که به صف عاشورائیان بپیوندیم و یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. ان شاء الله در پناه حق و تا (تحقق) وعده الهی و یاری ت ایشان خواهیم جنگید. پایان/ ملازمان حرم 313/
فواید انتقاد و نقدپذیری روشن است که انتقاد عامل رشد و اصلاح امور است. معنای ضمنی این سخن آن است که نبود انتقاد، مانع رشد، و بی انتقادی عامل درجا زدن است. برای اینکه به ارزش و اهمیت این داوری بهتر پی ببریم، آن را در سطح فردی و اجتماعی، مورد بررسی قرار می دهیم: در سطح فردی، کافی است که نگاهی به مهارتهای خویش بیفکنیم. حداقل مهارت هر فرد این است که توانایی سخن گفتن دارد. اما، همین مهارت به ظاهر ساده، یک شبه حاصل نشده، بلکه حداقل محصول چند ساله دوره کودکی است که زیر ضربات کوبنده انتقاد دیگران شکل گرفته است. بسیاری از ک ن ـ اگر نگوییم تقریباً همه آنان ـ ادای برخی از حروف برایشان مشکل است و غلط ادا می کنند. ولی با هر بار ادای غلط، با انتقاد دیگران مواجه می شوند و دیگران بر این گفته خطا به آنان می خندند و شکل صحیح تلفظ کلمات را برایشان تکرار می کنند. این درس آموزی شبانه روزی، سالها بعد نتیجه می دهد و آن کودک دیروزی که ادای کلمات غلط او موجب خنده دیگران می شد، امروز به سخنوری توانا تبدیل می شود که از آن همه خطاهای آغازین خود، دیگر یادی نمی کند. در سطح اجتماعی نیز همین داوری درست است. همه ابزارها و امکانات ساخته شده توسط بشر که شاخص تمدن امروز و نمایانگر تسلط و چیرگی انسان بر طبیعت به شمار می آید نیز چیزی جز شه هایی خام که در دستان پرتوان انتقاد، به ابزارهای نیرومندی تبدیل شده اند، نیست. بنابراین، با اندکی تأمل در می ی م که در پس هر مهارت و پیشرفت و ترقی ای، انباری از انتقادها نهفته است. ناگفته نماند که این موضوع، اختصاص به صنعت و ... ندارد، بلکه همه عرصه های زندگی بشر را در برمی گیرد. اگر روح انتقادگری از جامعه رخت بربندد و همگان هر چیز را آن گونه که هست، بپذیرند، در این صورت جامعه سیر تکاملی خویش را گم می کند و درجا می زند. مقررات اداری در این جامعه تغییر نمی کنند و اصلاح نمی گردند، نظام مبادله کالا ثابت می ماند، روش و عملکرد آموزش و پرورش بی تغییر می ماند، آثار هنری به آثار کلیشه ای و قالبی تبدیل می شوند، و به طور کلی، هر گونه خلاقیت و نوآوری کنار گذاشته می شود. «جرج استاینر» در مورد جایگاه نقد در جامعه، مثالی دارد که قابل توجه است. هر چند او بر آن است تا انتقاد را در عرصه ادبیات نشان دهد، ولی حکم او عام است و همه اَشکال زندگی اجتماعی را در بر می گیرد. به گفته او: «فرض کنیم که در جامعه ای، به هر دلیل، هرگونه سخن نقادانه ممنوع شده باشد و حکم بر این باشد که فقط کارهای اصیل هنری ارائه شوند، بی آنکه ی بتواند در مورد آنها بحث کند و ارزی یا نقادی خود را از آن آثار به مردم ارائه کند. در این جامعه، ... چه رخ خواهد داد؟ خیلی ساده، کارهای ـ به اصطلاح ـ ناب هنری نیز ارائه نخواهد شد. نه فقط به این دلیل که برای رشد ادبیات و هنر نقادی ضرورت دارد، بلکه به این دلیل پیچیده تر نیز که هر اثر هنری جدید، خود در حکم نقادی آثار کهن است.» البته ناگفته پیداست که چنین جامعه ای را نمی توان یافت؛ زیرا ظاهراً خصلت انتقادگری ریشه در سرشت انسان دارد و همه جا این خصلت کم و بیش خود را نشان می دهد و آثار خود را به جای می گذارد. بنابراین، انتقاد عامل ضروری رشد و اصلاح فرد و جامعه است و گریزی از آن نیست؛ چنان که بنیانگذار جمهوری ی، رحمه الله ، در این باره فرمود: «انتقاد باید بشود! تا انتقاد نشود، اصلاح نمی شود یک جامعه. عیب هم در همه جا هست؛ سر تا پای انسان عیب است و باید این عیبها را گفت و انتقادها را کرد؛ برای اینکه اصلاح بشود جامعه.» این گونه نگرش به انتقاد، آن را از یک شرّ اجتناب ناپذیر، به خیری ضروری و هدیه ای الهی تبدیل می کند. اگر پذیرفته باشیم که کمال فردی و اجتماعی انسانها در گرو انتقاد است، آن گاه به جای آنکه از آن بگریزیم و یا چون داروی تلخی آن را بپذیریم، آن را چونان هدیه ای گرامی خواهیم داشت و از آن بهره مند خواهیم گشت و خواهیم گفت: «اشکال، بلکه تخطئه یک هدیه ای الهی است برای رشد انسانها.» چنین نگرشی است که انتقاد را زمینه ساز سعادت جامعه می داند و صاحب آن همگان را به گسترش فرهنگ انتقادی دعوت می کند و می گوید: «در جمهوری ی، همه باید با انتقادها و طرح اشکالها، راه را برای سعادت جامعه باز کنند.» بی گمان، نقد به عنوان عاملی اصلاحی و پیش برنده و بالنده، به برنامه ریزان، سیاستگذاران و مدیران و مجریان، مجال بازنگری، همه سونگری و واقعیت نگری می بخشد و جلوی بسیاری از ریزشها و دوباره کاریها و تکرویها را می گیرد و در نتیجه، طرحها را در راستای سوددهی و بهره مندی بهتر و بیشتری قرار می دهد و از اسرافها و اتلافها و گاه از ریخت و پاشهای حاشیه ای و جانبی نیز جلوگیری می کند. بنابراین، در اصل نیاز انسان و جامعه و مدیران به نقد و بایستگی وجود نقادان تیزبین در اجتماع نمی توان تردید کرد؛ اما این نیمی از کار است، نیم دیگر که کامل کننده این بخش است، مسئله «نقدپذیری» و به کار بستن نقد ناقدان است. نقدپذیری به عنوان خوی و خصلتی انسانی و ی، نقش مهمی در فرو نشاندن آسیبها و آفتهای فردی و اجتماعی دارد. رواج فرهنگ نقدپذیری در اجتماع، کمک فراوانی به پایان دادن کشمکشها و درگیریها می کند. به همان اندازه که نقد و نقادی مایه کمال و رشد رفتارها و عملکردهاست، نقدپذیری نیز زمینه ساز بسیاری از خوشبینیها و امیدواریها نسبت به اصلاح امور است. دست اندرکارانی که از نقد استقبال می کنند و از آن بیم و ترسی ندارند، از مدیریتی بهتر و کمال یافته تر برخوردارند و کمتر دچار چالش، دوباره کاری و نابسامانی می شوند. سرزمینی که گود است، دو بهره از باران آسمان می برد: یکی بهره مستقیم و دیگر آنکه بارانی که در بلندی می بارد نیز به سوی آن سرازیر می گردد. پذیرش نقد، نه تنها چیزی از بزرگواری و شخصیت و اجتماعی انسان نمی کاهد، بلکه می توان گفت: روشن ترین گواه بر شخصیت و کمال آدمی است؛ چنان که رحمه الله در این باره فرمود: «اگر یک چیزی را دیدید که واقعاً خلاف کردید، اعتراف کنید و این اعتراف شما را در نظر ملتها بزرگ می کند، نه اینکه اعتراف به خطا، شما را کوچک می کند.» تلخی نخستین نقد و انتقاد، با دستاوردهای شیرین آن از میان می رود. پیامدهای سازنده و سودمند نقد، سبب می شود که آدمی همواره خود را در دید نقد دیگران بگذارد و هیچ گاه کارکرد خویش را از آن بی نیاز نداند. جواد علیه السلام می فرماید: «الْمُوءْمِنُ یَحْتاجُ إِلی تَوْفِیقٍ مِنَ اللّهِ وَ وَاعِظٍ مِنْ نَفْسِهِ وَ قَبُولٍ مِمَّنْ یَنْصَحُهُ؛ مؤمن، به توفیق الهی و پند دهنده درونی و پذیرش نصیحت ناصحان نیازمند است.» و نیز علی علیه السلام می فرماید: «اَلْعاقِلُ مَنْ اتَّهَمَ رَأْیَهُ وَ لَمْ یَثِقْ بِکُلِّ ما تُسَوِّلُ لَهُ نَفْسُهُ؛ دمند ی است که نظر خود را متهم کند و به آنچه که نفسش وسوسه می کند، اعتماد نداشته باشد.» با توجه به تعبیر «اِتَّهَمَ رَأْیَهُ» مؤمن باید برای شه های خود، دادگاه تشکیل دهد و از صاحب نظران بخواهد که درباره افکار او داوری کنند. در تعبیری دیگر، این ضرورت را آن بزرگ چنین ترسیم فرموده است: «حَقٌّ عَلَی الْعاقِلِ اَنْ یُضِیفَ اِلی رَأْیِهِ رَأْیَ الْفُضَلاءِ وَ یَضُمُّ اِلی عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ؛ شایسته است که انسان عاقل [با نظرخواهی و نقد و بررسی]، رأی شمندان را بر نظر خود بیفزاید و دانش حکیمان را ضمیمه دانش خود سازد.» بنابراین، نقد دیگران و نقد پذیرفتن از دیگران، در کنار یکدیگر سازنده و سامان دهنده وضع و حال مردم و جامعه است. اگر این نقد و بررسی در کار نباشد و شه و کار، بدون بازنگری و بررسی و ده گیری به راه خود ادامه دهد، بی گمان به نتیجه ای نمی رسد؛ زیرا، خالی از نقص و اشتباه نیست.