پنجشنب ه است دل م گرفت ه

بر روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت
"شادمانی بود و من بودم، تو بودی، عشق بود"
"عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت"
نغمه هامان در گلو بش ت و شادیها گریخت
مرغ رنگین بال عشق ما ر ه صحرا گرفت
بوسه های آتشین بر روی لبهامان فسرد
آشنائی های ما رنگ جدأییها گرفت
مرغ بخت آمد به بام خانه ام، اما پرید
ت عشق ترا ایام داد اما گرفت
داستان چشم گریان مرا از شب بپرس
ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت
"جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت"
"عشق را از ما گرفت، اما چه نازیبا گرفت"
از فریب روزگار ایمن مشو کاین بو الهوس
بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت...
مهدی سهیلی
بر روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت
"شادمانی بود و من بودم، تو بودی، عشق بود"
"عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت"
نغمه هامان در گلو بش ت و شادیها گریخت
مرغ رنگین بال عشق ما ر ه صحرا گرفت
بوسه های آتشین بر روی لبهامان فسرد
آشنائی های ما رنگ جدأییها گرفت
مرغ بخت آمد به بام خانه ام، اما پرید
ت عشق ترا ایام داد اما گرفت
داستان چشم گریان مرا از شب بپرس
ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت
"جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت"
"عشق را از ما گرفت، اما چه نازیبا گرفت"
از فریب روزگار ایمن مشو کاین بو الهوس
بر سکندر داد ملکی را که از دارا گرفت...
مهدی سهیلی
شود ز چشمه ی توحید جو گرفت از دست هر ی که نباید سبو گرفت
تو آبی وبه آب تو را احتیاج نیست پس این فرات بود که با تو وضو گرفت
کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا با آبروی ریخته ات آبرو گرفت
شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید این آفتاب بود که با ماه خو گرفت
دیگر برای اهل حرم آرزو شدی وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت
خیلی گران تمام شد این آب خواستن یک مشک از قبیله ما یک عمو گرفت
از آن به بعد بود صداها ضعیف شد ازآن به بعد بود که راه گلو گرفت
زینب شده ش ته غرورش،شنیده ای؟ دست ی به کنج النگوی او گرفت
در کوفه بیشتر به قدت احتیاج داشت با آستین نمی شد که رو گرفت
علی اکبر لطیفیان
چشم تو باز شد و صاعقه آرام گرفت پلک بر هم زدی و عشق سرانجام گرفت
عالم از شیوهٔ فرزانگی ات پند آموخت شاعر از طرز سخن گفتنت الهام گرفت
م آن باد که در موی تو پیچید و گذشت م آن نغمه که از کوی تو پیغام گرفت
قلمت حکم تبر داشت بر شهٔ کفر مکتبت عطر خوش سنگر گرفت
یک جهان با دم خورشید تو روشن شده است گرچه تقدیر، تو را از سر این بام گرفت
آن قدر روی تنت دشت شقایق رویید که شفق از گل پیراهن تو وام گرفت
سال ها مرغ شهادت به هوایت پر زد تا شبی آمد و بر شانه ات آرام گرفت
#زهرا_شعبانی #راز_منور
خیال ...

خیالم شبی از تو ماوا گرفت
که رد تو را تا به رویا گرفت

چنان عاشقانه تو را خواستم
همه عشق خود از تو تنها گرفت

تو دریا تر از آنچه من دیده ام
همان دم دلم راه دریا گرفت

به خشکیده جانم تو باریده ای
ز تو شبنمی برگ گلها گرفت

به آغوش تو دلخوشم که مرا
چو سیبی که آغوش حوا گرفت

چنان در دلم داد تو داده ام
که فریاد خود از سویدا گرفت

قرارم تویی جان تویی دل تویی
همه با نگاهی به یکجا گرفت

نگیرم نگاهم ز چشمان تو
چنانم نگاهم تو را تا گرفت

چه لبریزم از این تو را خواستن
سراسر دلم شور و بلوا گرفت

چه کردی چنین از خودم بیخودم
ببین کار دل با تو بالا گرفت

مگیر از من این حال خوش بودنم
ندیده تو را با تو خو ها گرفت

تو ن شدی تا ابد در دلم
چو عشق تو در قلب من جا گرفت ...



حمیدرضا حاجی نیا 95.6.11



دنب از بس که دویدم دلم گرفت

وقتی به پایت نرسیدم دلم گرفت
چشمت قشنگ بود ولی نازنین من

از اینکه لب را نگزیدم دلم گرفت
باغ لبت غنچه سرخ وسفید داشت
یک دم از آن غنچه نچیدم دلم گرفت
طنازی ناز نگاهت قشنگ بود
ناز نگاهت ن یدم دلم گرفت
ترسیدم ازچشم تواماپلنگ وار

مانندآهو نچمیدم دلم گرفت
پشت سرم آمده بود ی شبیه غم

ترسیدم اما نپ دلم گرفت
موسی عباسی مقدم
دنب از بس که دویدم دلم گرفت

وقتی به پایت نرسیدم دلم گرفت
چشمت قشنگ بود تعجب نمی کنم
از اینکه لب را نگزیدم دلم گرفت
باغ لبت غنچه سرخ وسفید داشت
یک یک دم از آن غنچه نچیدم دلم گرفت
طنازی ناز نگاهت قشنگ بود
ناز نگاهت ن یدم دلم گرفت
ترسیدم ازچشم توآماپلنگ وار

مانندآهو نچمیدم دلم گرفت
پشت سرم آمده بود ی شبیه غم

ترسیدم اما نپ دلم گرفت
موسی عباسی مقدم
دنب از بس که دویدم دلم گرفت

وقتی به پایت نرسیدم دلم گرفت
چشمت قشنگ بود تعجب نمی کنم
از اینکه لب را نگزیدم دلم گرفت
باغ لبت غنچه سرخ وسفید داشت
یک دم از آن غنچه نچیدم دلم گرفت
طنازی ناز نگاهت قشنگ بود
ناز نگاهت ن یدم دلم گرفت
ترسیدم ازچشم تواماپلنگ وار

مانندآهو نچمیدم دلم گرفت
پشت سرم آمده بود ی شبیه غم

ترسیدم اما نپ دلم گرفت
موسی عباسی مقدم
وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفت
با من تمام عالم و آدم عزا گرفت

بی تو ماندن و تکرار این سؤال:
این دلخوشی ِساده ی ما را چرا گرفت؟

درچشم های تیره ی تو درد خانه کرد
در چشمهای روشن من غصّه پا گرفت

هی گریه پشت گریه و هی صبر پشت صبر
هر شنید قلبش از این ماجرا گرفت

بعد از تو کار هر شب من جز دعا نبود
هی ماس و گریه و هی نذر....تا گرفت

حالا که آمدی چه قَدَر تلخ و خسته ای
اصلا! خدا دوباره تو را داد ؟یا...گرفت؟


بیتا ی
آبهای قعر اقیانوسها آتش گرفت
ها در خون نشست وبوسها آتش گرفت
ناله ی دریا دلان در موج دریا شد
آه شد آتشفشان افسوسها آتش گرفت
شیر مردان در کنار چین در آتش سوختند
در اروپا من ناقوسها آتش گرفت
آنقدرها واژه در اندام آدم دودشد
تا غزل در باور ققنوسها آتش گرفت
رعد از بس در میان بوق و کرنایش دمید
تا که چشم روشن فانوسهاآتش گرفت
موسی عباسی مقدم
تــــو آمــــــــــــــــدی .......

تو آمدی و نگاهت دلم نشانه گرفت
گل غزل به خدا رنگ عاشقانه گرفت
خزان بود و زمستان سرد و غمگینی
به عطر زلف سیاهت بهار جوانه گرفت
فضای باغ پر از شور و شوق و مستی شد
سحر که بلبل مست از لبت ترانه گرفت
دلم گناهی نکرد و شد از بهشت بیرون
خوشم که گوشه ای بام تو آشیانه گرفت
دگر تو هستی و من ازبرای تو هستم
تب خیال دو چشمت مرا شبانه گرفت
اگر چه شوق دلم آرزوی یار نداشت
نوای عشق تو ما را به هر بهانه گرفت
ای عشق ! دل دوباره غبار ِهوس گرفت از من گلایه کرد و تو را دادرَس گرفت
دل باز هم بهانه رفتن گرفت و باز تا بال و پر گشود ، سراغ از قفس گرفت!
گفتم به هیچ دل خود را نمیدهم اما دلم برای همان هیچ گرفت
افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست افسرده آن دلی است که از همنفس گرفت
لبخند و ریشخند ی در دلم نماند هر هر آنچه داد به آیینه پس گرفت. -----------------------فاضل نظری

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می
«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت؟! فاضل نظری


نوشته شده در تاریخ 15 اردیبهشت 1396

آمدی در جمع ما، ویرانه بوی گل گرفت
آمدی بام و در این خانه بوی گل گرفت

آن شب قدری که شمع جمع مشتاقان شدی
تا سحر خا تر پروانه بوی گل گرفت

من که با افسون گفتار تو می رفتم به خواب
از لبت گل ریختی افسانه بوی گل گرفت

گرچه لب های تو را بوسید جام شوکران
از نگاهت ساغر و پیمانه بوی گل گرفت

از آن حسنِ یوسف چون گرفتی، خاطرم
بوی ریحان بهشتی یا نه بوی گل گرفت

بر سرم دست نوازش تا کشیدی چو نسیم
گیسویم عطر محبت، شانه بوی گل گرفت

#محمدجواد_غفورزاده
#سلام_بر_حسین

سوختم از تشنگی ای کاش باران می گرفت
در من این احساس بارآور شدن جان می گرفت

می وزید از سمت گیسوی پریشانت نسیم
بی سر و سامانیم آنگاه سامان می گرفت

دست من چنگ توسل می شد و با زلف تو
درد خود را مو به مو می گفت و درمان می گرفت

کاش می آمد دلم از مکتب چشمان تو
درس حکمت، درس عفت، درس عرفان می گرفت

کاشکی این دست های خالی از احساس من
از بهشتت بوی گندم، بوی عصیان می گرفت

کاش نوحی، ناخ ناگهان سر می رسید
جان مغروق مرا از دست طوفان می گرفت

گر نبود این عشق، این انگیزه ی دلبستگی
زندگانی از همان آغاز پایان می گرفت
دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت
آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت
آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست
این کــــه در اندام من امـــروز با گرفت؟
من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-
رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت
روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست
مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت

شاعر: نجمه زارع
دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
آنقدر بی اختیار این اتفاق افتاد که این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست این کــــه در اندام من امـــروز با گرفت؟
من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد- رفت زیــر سایه ی یک مرد و نام "زن" گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت
زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست مرگ می داند: فقط باید تو را از من گرفت
#نجمه_زارع
صوت شعر با نوای حاج آقا ذره ذره معصیت کل وجودم را گرفت
بنده ی دنیا شدن، بال صعودم را گرفت

خواستم وارد شوم بر اهل توبه ناگهان
مشکلی عارض شد و راه ورودم را گرفت

من ضرر از آرزوهای بلندم دیده ام
غافل از م شدن یک عمر، سودم را گرفت

وای از بی خیریِ این چشم بی تقوا شده
اشک های روضه ام، بود و نبودم را گرفت

عهد بستم با عصر خود آدم شوم
غفلتم، قولی که بر او داده بودم را گرفت

غافل از صاحب زمان سرگرم کار خود شدم
کم کم این غافل شدن حال سجودم را گرفت

من زمین افتاده ام اما به دادم می رسد
آن که مهرش روز اول تار و پودم را گرفت

روزگاری می شود نام حسین بن علی
با دعای فاطمه گفت و شنودم را گرفت

جان فدای خواهری که ناله زد در قتلگاه
خون پاک حنجرت کل وجودم را گرفت

خوب شد زهرا ندید و خوب شد حیدر ندید
سایه ی دست ی روی کبودم را گرفت
محمد جواد
صوت شعر با نوای حاج آقا ذره ذره معصیت کل وجودم را گرفت
بنده ی دنیا شدن، بال صعودم را گرفت

خواستم وارد شوم بر اهل توبه ناگهان
مشکلی عارض شد و راه ورودم را گرفت

من ضرر از آرزوهای بلندم دیده ام
غافل از م شدن یک عمر، سودم را گرفت

وای از بی خیریِ این چشم بی تقوا شده
اشک های روضه ام، بود و نبودم را گرفت

عهد بستم با عصر خود آدم شوم
غفلتم، قولی که بر او داده بودم را گرفت

غافل از صاحب زمان سرگرم کار خود شدم
کم کم این غافل شدن حال سجودم را گرفت

من زمین افتاده ام اما به دادم می رسد
آن که مهرش روز اول تار و پودم را گرفت

روزگاری می شود نام حسین بن علی
با دعای فاطمه گفت و شنودم را گرفت

جان فدای خواهری که ناله زد در قتلگاه
خون پاک حنجرت کل وجودم را گرفت

خوب شد زهرا ندید و خوب شد حیدر ندید
سایه ی دست ی روی کبودم را گرفت
محمد جواد
غمِ دل بار دیگر این دلم را غم گرفت در فِراقت تا ابد ماتم گرفت گونه هایم بهرِ دوریِ رُخَت قطره هایی چون نَمِ شبنم گرفت سر که دادم ناله تا عرشِ خدا اوجِ پژواکِ صدایم بَم گرفت تیرِ فرجامِ غَمت نشان قامتِ افتاده ام را خَم گرفت از طنین و حادثِ این اتفاق داغِ آن را عالم و آدم گرفت مانده ام تنها من و این خستهْ دلْ آه که مارا دهر دستِ کم گرفت اشکِ خون جاری شد اندر دیده ام جانم آمد تا به لب ، قلبم گرفت . شاعر معاصر : داوود جمشیدیان پاییز ۱۳۹۶
بسم الله الرحمن الرحیم
مردم ایران در انتخابات سال 1396 ذلت را ترجیح دادند.
فساد اقتصادی و حقوق نجومی را ترجیح دادند.
پس با این انتخاب خود ثابت د که قصد مقابله با فساد اقتصادی را ندارند،محرومان برایشان اهمیتی ندارد.

شور قیام او همه جا را فرا گرفت آری گرفت هر چه زمهر رضا گرفت.
موفق باشی سید جان.
«از در درآمدی و...» غزل در برت گرفت
«از خود به در شدم» که زمین بر سرت گرفت

دریا شد از تلاطم امواج تو جهان
پیچید در هوای تو تا پیکرت گرفت

مثل صدف که منحنی موج را شناخت
پیراهن تو غوص زد و گوهرت گرفت

گامت خیال داشت که بگریزد از زمان
هر ثانیه کش آمد و محکمترت گرفت

چرخی زدی و دامن بیچاره گیج شد
اول رهات کرد ...ولی آ ت گرفت !

پروانه ای شدی و غزل رود رنگ شد
گل داد واژه واژه و دور و برت گرفت

گفتی سلام و شاعر مست از نگاه تو
جامی دوباره از لب خنیاگرت گرفت

لبهات تشنه های وصالند ؛ مانده ام -
چگونه از دهنت مادرت گرفت !

هرگز یکی دو بوسه به جایی نمی رسد
باید ساخت و سرتاسرت گرفت

باید که بوسه بوسه سواران سرخ پوست
یکجا گسیل کرد ، سپس ک گرفت

آتش به پا شد از همه سو شد قیامتی
خورشید هم به حکم «اذا... کُوِّرَت» گرفت !

تاریک شد فضا و ی جز خودم ندید
همراه من زمین و زمان در برت گرفت ...
سیامک بهرام پرور
یک شب آ ، دامنت را بی وفا خواهم گرفت خواهم آمد داد خود را از شما خواهم گرفت دانم آ این دل من می شود بیمارتان از شما من ل ، بهرش دوا خواهم گرفت گر چه از دوری تنم ، هرروزو شب گردد نحیف لیک میدانم شبی هم من شفا خواهم گرفت یک کمی از هجرتان، قلبم شده سرد و کدر بی گمان روزی شود خوب و، جلا خواهم گرفت قلب ما را برده ای نا مهربان ، اما شبی خواهم آمد از شما آن قلب را خواهم گرفت
ماجد

فایل صوتی شعر با صدای شاعر
برای دوری ات آهِ جگر بهانه گرفت ش ت بغض نهان، چشمِ تر بهانه گرفت
خوشا به حال دلم، از فراق و هجرانت خودش به جای هزاران نفر بهانه گرفت
همین زمان که دعا می کنی برای دلم همین دقیقه دلم بیشتر بهانه گرفت
دمی ز ماه رخت را کنار بزن برای دیدن رویت قمر بهانه گرفت
همیشه هر که دلش سوخت از غم هجران به اشتیاق نگارش سحر بهانه گرفت
فدای اشک رقیه تمام هجران ها چقدر زیر کتک، در گذر بهانه گرفت
همین که صوت پدر شد بلند از نیزه دوید و خورد زمین پشت سر، بهانه گرفت
بگیر درس وصال از سه ساله ی ارباب رسید دلبر او آن قدر بهانه گرفت
محمد جواد

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفتدوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت شکیب درد خموشانه ام دوباره ش تدوباره من خا ترم زبانه گرفت نشاط زاری شد و به شعر نشستصدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیرنگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت امید عافیتم بود روزگار نخواستقرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به منبه تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلابه منم زد و آتش در آشیانه گرفت چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوختازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت دل گرفته ی من همچو ابر بارانیگشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت هوشنگ ابتهاج
گوی سبقت را ازین بازنده ی تنها گرفت ذره ذوقی داشتیم افسوس که دنیا گرفت
دور گردون هیچ روزی بر مراد ما نرفت روز و شب آمد قرار از روزگار ما گرفت ریشه هایم خشک شد وقتی که دیدم باغبان گرمی کاشانه اش را از تن افرا گرفت
آسمان با نورش موج ها را خواب کرد ماه مروارید را از ی دریا گرفت
پاک بیت های بیشماری را به اشک... حرف هایم تا به پشت شعر هایم جا گرفت
■؛
تا سرانجام غزل با بغض حرفم را شنید تا که بردم دست در گیسوش باران پا گرفت
محمد صادق ی فر
غمِ دل بار دیگر این دلم را غم گرفت در فِراقت تا ابد ماتم گرفت گونه هایم بهرِ دوریِ رُخَت قطره هایی چون نَمِ شبنم گرفت سر که دادم ناله تا عرشِ خدا اوجِ پژواکِ صدایم بَم گرفت تیرِ فرجامِ غَمت نشان قامتِ افتاده ام را خَم گرفت از طنین و حادثِ این اتفاق داغِ آن را عالم و آدم گرفت مانده ام تنها من و این خستهْ دلْ آه که مارا دهر دستِ کم گرفت اشکِ خون جاری شد اندر دیده ام جانم آمد تا به لب ، قلبم گرفت . شاعر معاصر : داوود جمشیدیان پاییز۱۳۹۶
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت اکنون ز منش هیچ نمی آید یاد بوی تو گرفته بود خوی تو گرفت. "ابوسعید ابوالخیر"

زندگی شورید و شور و شوقِ مُردن را گرفتازدحامِ جمعیت تنهاییِ من را گرفت
هر چه بر آیینه سنگ آمد دلِ ما را ش تدل ش ت و تکّه هایش پای رفتن را گرفت
ما هدف بودیم در بسیاریِ تیر بلازخمه ها کم کم نشانِ روح از تن را گرفت
سال های سال نالیدیم از دستِ قضااز قضا این سال ها نای نگفتن را گرفت
در زمستان از بهاران دم زدیم و بی گدارآه... سوزِ سردیِ بهمن را گرفت

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفتکه شکیب دل من دامن فریاد گرفت آن که آیینه ی صبح و قدح لاله ش تخاک شب در دهن آزاد گرفت آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلکدید این شیوه ی مردم کُشی و یاد گرفت منم و شمع دل سوخته ، یارب مددیکه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت شعرم از ناله ی عشّاق غم انگیزتر استداد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت سایه! ما کشته ی عشقیم ، که این شیرین کارمصلحت را مدد از تیشه ی فرهاد گرفت
با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر... وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت

هم در هوای ابری آبان دلم گرفت
هم در سکوت سردِ زمستان دلم گرفت

هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید
هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت

با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر...
وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت

بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود
از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت

امروز نیست، ولی با نبودنت
مانند عصر ی تهران دلم گرفت...

مجید ترکابادی
وقتی دلش گرفت سرش را به باد داد
باران گرفت چشم ترش را به باد داد

یک آسمان قفس شد و پرواز زجر محض
آتش گرفت بال و پرش را به باد داد

مثل قطار مقصد و مبدا نمیشناخت
آنقدر رفت همسفرش را به باد داد

هیزم شکن منم که برایت درخت شد
در راهِ عشقِ تو تبرش را به باد داد

سربازِ لشگری که دلش پیش عشق بود
در بینِ معرکه سپرش را به باد داد

فریادهای من همه ی شهر را گرفت
وقت وداع گوشِ کرش را به باد داد

بهار امیدی



که نامت بر زبان آمد، زبان آتش گرفت سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت
حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد خواست تا غُسلت دهد، آب روان آتش گرفت
هان! چه می پرسی چه پیش آمد، زمین را آب بُرد بادبان کشتی پیغمبران آتش گرفت
یک طرف ماه مرا ابر سیاه فتنه کُشت یک طرف از درد غربت، ک شان آتش گرفت
رفت سمت آسمان، روحت، زمین از شرم سوخت در زمین، جسم تو گُم شد، آسمان آتش گرفت
علیرضا قزوه

الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین به ولایت المومنین سید الاوصیا اباالاءمه علی بن طالب (علیه السلام)
گفتم علی ، وجود من از او جلا گرفت گفتم علی ، دهان من عطر خدا گرفت
گفتم علی ، پیاله ی قلبم طهور شد مست و خمار گشت و بقا گرفت
گفتم علی ، به روی من از نور نام او در ها گشود گشت و دلم را صفا گرفت
گفتم علی ، صدای مرا آسمان شنید... در عرش ، شور ی لافتی گرفت
گفتم علی صدای ملاءک بلند شد شوری میان جمع ملاءک به پا گرفت
گفتم علی ، زمین و زمان گفت یا علی ذکر عجیب من همه جا را فرا گرفت
گفتم علی و مادر سادات بعد از آن لبخند زد ، دو دست مرا در ازا گرفت
گفتم علی نگاه کند ، سنگ ، زر شود با عشق مرتضی است که دنیا نما گرفت
حتی اگر که دید ، گدا کاهل است ، باز پیمانه کم نکرد و دو دست گدا گرفت
هر به غیر خانه ی مولا دخیل بست آ ببین چگونه ره ناکجا گرفت
هر که یا علی به دهان گفت ، فاطمه با نور مهر خویش ، دلش را طلا گرفت
بیچاره آن ی که نگوید علی مدد آن که غیر دامن آل عبا گرفت
عالم ، همه اسیر و یتیم اند و بی نوا باید که راه خانه ی خیرالنسا گرفت
اما چه شد که چادر دخت روی زمین کشید و بر آن خاک جا گرفت ؟!
اما چه شد که پهلو ی مادر ش ته شد آن در ، کنار فاطمه ، آتش چرا گرفت ؟
اما چه شد که دست علی ، بسته شد به کین ؟! در خانه اش نشست و علی انزوا گرفت ؟!
اما چه شد که فرق علی را عدو ش ت ؟! شمشیر زهر را به سرش از قفا گرفت ؟!
اما چه شد ، حسن ، که کریم زمانه بود از همسرش ، پیاله زهر جفا گرفت ؟!
اما چه شد حسین به گودال قتلگاه ؟! دشمن به چشم خواهر او ، تیغ را گرفت .
او سبط خاتم است ، چرا اینچنین عدو راس حسین را به سر نیزه ها گرفت ؟!
زینب ، عقیله العرب و بنت حیدر است او را چرا اسارت و رنج و بلا گرفت ؟!
آ چرا سه ساله کتک خورد و درد دید ... در مجلس ، لباس عزا گرفت ؟!
آه از غمی که جان دو عالم گداخته آه از شراره ای که ز کرب و بلا گرفت
آه از فراق و دوری صاحب زمانمان این آه ، از مصیبت مادر ، نوا گرفت آه ای زمانه ! آه کشید از فراق یار شاید دعایمان یه همین آه ها گرفت
شاعر سجاد نوبختی
 آهنگ یاسر محمودی حالمو گرفت + متن اهنگ حالمو گرفت یاسر محمودی آهنگ یاسر محمودی حالمو گرفت + متن اهنگ حالمو گرفت یاسر محمودی ♫ در ادامه جدیدترین آهنگ یاسر محمودی به نام حالمو گرفت را با دو کیفیت به همراه متن آهنگ حالمو گرفت را مشاهده کنید ♫ new by : yaser mahmoudi – halamo gereft with text and s شعر : ملیحه عسگری – آهنگ و تنظیم : یاسر محمودی آهنگ یاسر محمودی حالمو گرفت با متن آهنگ حالمو گرفت یاسر محمودی آهنگ یاسر محمودی حالمو گرفت

 آهنگ یاسر محمودی حالمو گرفت + متن اهنگ حالمو گرفت یاسر محمودی آهنگ یاسر محمودی حالمو گرفت + متن اهنگ حالمو گرفت یاسر محمودی ♫ در ادامه جدیدترین آهنگ یاسر محمودی به نام حالمو گرفت را با دو کیفیت به همراه متن آهنگ حالمو گرفت را مشاهده کنید ♫ new by : yaser mahmoudi – halamo gereft with text and s شعر : ملیحه عسگری – آهنگ و تنظیم : یاسر محمودی آهنگ یاسر محمودی حالمو گرفت با متن آهنگ حالمو گرفت یاسر محمودی آهنگ یاسر محمودی حالمو گرفت
شعار فاطمیه


آیه آیه کوثرت آتش گرفت
سوره ی چشم ترت آتش گرفت

ه ه بغض های بی ی
در نگاه پ رت آتش گرفت
ادامه مطلب
سرنگون شد عقل، تا این سرزمین سامان گرفت
عقلِ من دیوانه وار از عاشقی فرمان گرفت

بازگشتی با هزار اکراه ، گفتم زیر لب
یوسف مصری سراغ از مردمِ کنعان گرفت
از همان روزی که وضعم را خدا این گونه دید
در گناه عشق بر دیوانگان آسان گرفت

من که یادم نیست ، می گویند در روزِ اَلَست
از منِ بیچاره ی مخمور هم پیمان گرفت
گفته بودم گریه یعنی نقطه ی پایانِ مرد
در کویرِ چشمهایم ناگهان باران گرفت
تا خیالم سمت لبخندِ نخستینِ تو رفت
خون که نه، یک عشق تازه در رگم جریان گرفت

من که بی تقصیرم امّا ما مکمل بوده ایم
_می توان این ده را بر نوح کشتیبان گرفت_
با نگاهت شعله ای کوچک فروز ولی آتشت بر منِ دل رفته رفته جان گرفت
پس کجایی؟ ای که هم دردیّ و هم درمانِ من
کاش می دیدی که «هارب» درد بی درمان گرفت...


خودم 15 اردیبهشت 96
پیک مرگ آمد شبی شوق جهانم را گرفت تا به خود جنبیدم عزرائل جانم را گرفت سر نشین بنز آن دنیا شدم بی گفتگو مرگ در پس کوچه ی دنیا ژیانم را گرفت رد شدم با پای لرزان از پل تنگ صراط یک فرشته دست های ناتوانم را گرفت خواستم وارد شوم در باغ زیبای بهشت حضرت هود آمد و نام ونشانم را گرفت گفتم آن دنیا خودم مأمور ت بوده ام اخم کرد و کارتهای سازمانم را گرفت چون که دانست آن جهان من گیر میدادم به خلق گیر داد و حس و حال شادمانم را گرفت بعد با اکراه ما را هم به داخل راه داد اشتیاق زائد الوصفی امانم را گرفت میگذشت از دور حوری گفتم آی لاو یو کام آن دست ه ل آمد و محکم دهانم را گرفت روبروی حور عینی غنچه شد لبهای من حضرت لوط از عقب آمد دهانم را گرفت سعی تا بنوشم جامی از جوی حضرت عیسی پرید و استکانم را گرفت حضرت حوا به همراه دو غلمان رد شد و کلا لباس پرنیانم را گرفت داشتم با حرص می لیسیدم از جوی عسل حضرت داود با انبر زبانم را گرفت دیدم است ی پر از حوری پ توی آب تا شدم نزدیک آنها ه رانم را گرفت توی یک وان بلورین تخت خو دم در آب نوح بیرونم نمود از آب و وانم را گرفت یک پری شد کیهمانم ، بردمش پشت درخت بچه خوشکل یوسف آمد میهمانم را گرفت خواستم وارد شوم در حلقه ی اصحاب کهف سگ پرید از قسمت پا استخوانم را گرفت پاتوق دنجی برای عشق و حالم یافتم گشت ارشاد بهشت آمد مکانم را گرفت یافتم ا یر عمر جاودان را در بهشت یک نفر ا یر عمر جاوندانم را گرفت گفتم آ ای خدا این گیر دادنها به ما لذت تفریح در باغ جنانم را گرفت پاسخ آمد : این سزای اوست که در روی زمین وقت عشق و حال ، حال بندگانم را گرفت شعر از : شروین سلیمانی
http://uupload.ir/files/ueb6_%d8%a7%d8%b2_%d8%af%d8%b3%d8%aa.jpg از دست مهربان شما هر که نان گرفت بالای دست حاتم طایی مکان گرفت عرض نیاز پیش کریمان درست نیست باید همیشه دست به روی دهان گرفت در روضه ی تو دعوتمان کرده مادرت شکر خدا که فاطمه تحویلمان گرفت
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از پروبالم نپ دلم گرفت از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای ن یدم دلم گرفت

کم کم به روی سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام نشد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنار جوی گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
سید مهدی نقبایی
س.ن: در نظر دارم هر علاوه بر به روز رسانی بخش تک بیت های بی مخاطب، یک شعر خوب رو هم اینجا به اشتراک بگذارم.(به قول یک بزرگی، زکات شعر خوب به اشتراک گذاشتن اون شعره.) خودم که ص ندارم، ولی اگر دوستی بود که دوست داشت شعر بالا رو دکلمه کنه، بفرسته تا ضمیمه کنم. تک بیت های بی مخاطب هم به روز شد.
ماتقاص خویش رااز دشمنان خواهیم گرفت /وعده داده چون ولایت بی گمان خواهیم گرفت/لشکری آماده باشد دررکاب ی/مثل بدروجنگ خیبربی امان خواهیم گرفت/شد لشکردین حضرت سیدعلی/بانبردی عاشقانه جانفشان خواهیم گرفت/دشمن قدار داند مثل شمرو حرمله است/ماتقاص ظلم رادر این جهان خواهیم گرفت/گشته ایران ولایی منتظربهرظهور/این جهان را با ولایت شیعیان خواهیم گرفت/
سلام دوستای عزیز تر از جان. ممنون از اینکه به من لطف داشتید و دارید و منتظر مطالبم هستید. متاسفانه شعر جدید و مطلب جدید نتونستم برای این پست آماده کنم. با یه غزل قدیمی به روز . امیدوارم نظراتتون چراغی باشه در مقابل ذهنم و حسم و سرودن. سال نخُست یک تکه از گناه مرا در دهن گرفت پایین سُرید از بدنم، نام زن گرفت لب بر لبم انار مکیدیم سُرخ سُرخ دامن گرفتم از بدنش پیرهن گرفت بوی تنش درون تنم تا تنیده شد ضرب دو وزن در غزلم تن تَ تن گرفت - سال نخُست وسوسه وُ سیب و بوسه بود - چندی گذشت طرح تنش را لجن گرفت من ماندم وُ هجوم مگس، گس گ گس گ گس با وز وزی وزید تنم را دهن گرفت
ماتقاص خویش رااز دشمنان خواهیم گرفت /وعده داده چون ولایت بی گمان خواهیم گرفت/لشکری آماده باشد دررکاب ی/مثل بدروجنگ خیبربی امان خواهیم گرفت/شد لشکردین حضرت سیدعلی/بانبردی عاشقانه جانفشان خواهیم گرفت/دشمن قدار داند مثل شمرو حرمله است/ماتقاص ظلم رادر این جهان خواهیم گرفت/گشته ایران ولایی منتظربهرظهور/این
چهاردهم مرداد سالروز و سرور گرامی و برادر عزیزم، علیرضا توانا، است که همواره خود را مدیون الطاف گوناگون و پیاپی اش می دانم. این شعر از حضرت حافظ را به مناسبت میلاد فرخنده اش ، پیشاپیش به محضرش تقدیم می کنم: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت افشای راز خ ان خواست کرد شمع شکر خدا که سرّ دلش در زبان گرفت زین آتش نهفته که در من است خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت آسوده بر کنار چو پرگار می شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت آن روز شوق ساغر می منم بسوخت کاتش ز ع عارض ساقی در آن گرفت خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان زین فتنه ها که دامن آ زمان گرفت می خور که هر که آ کار جهان بدید از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند کان که پخته شد می چون ارغوان گرفت حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت