می خواهم کشتی بسازم

خیلی پر مدعایم. گاهی خیال می کنم که باورهایم در درونم چون ریشه های درختان کهنسال است، اما چنین نیست، وقتی که طوفان می وزد و در برابر حوادث روزگار قرار می گیرم تازه می فهمم بیشتر وجودم ادعاست. به تاریخ می نگرم مردی را می بینم که در دوران کهن می زیست، در دورانی که مردم مثل ما نمی زیستند، از کتاب و قلم و نوشتن و فناوریهای امروز خبری نداشتند. در چنین زمانی مردی بر بالای کوه کشتی می ساخت. در همین روزگار ما اگر ی چنین کند به اتهام جنون سر از تیمارستان در می آورد، در آن روزگار تاریک باید اینگونه مردی بر چه پایه ای از ایمان رسیده باشد که این کار را انجام دهد. چه باور عمیقی داشت که می توانست زخمها و س ه ها و نیشخندها را به جان ب د و در بالای کوه کشتی بسازد؟ هزار بار شیدم و خودم را جای او گذاشتم سخت بود و یا شاید ایمان من به اندازه ی ایمان او مستحکم نبود.
در روزگار ما، در جامعه ما همه خدا را می شناسیم و باور داریم اما کدامیک از ما حاضر است بر اساس یک وعده بر بالای کوه کشتی بسازد؟ به خودم نگاه می کنم، خیال می کنم که خدا را باور دارم، که مسلمانم، که شیعه ی علی مرتضیم، عاشق حسین کربلایم، اما این باورها کجای زندگی من ایستاده اند؟ چنان غرق در زندگی مجازی و خیالی هستم که وقتی نگاه می کنم باورهایم را در حاشیه ی زندگیم می بینم. کارم شده است پیام گذاشتن در مناسبتهای مختلف و درست مانند پیامی که برای برفی که می بارد، ی که اکران می شود و ... می گذارم. حال من کجا و مردی که در بالای کوه کشتی می ساخت کجا؟
دارم خانه ی دلم را بتکانم، آ نزدیک است خانه تکانی، باید قبل از پیامی که برای عید می گذارم، با خودم حسابهایم را صاف کرده باشم. خدایا می خواهم یک بار مردی شوم که به وعده ای کشتی بر بالای کوه ساخت. می خواهم یک بار خودم را بیازمایم، می خواهم ایمانم را پیش از اینکه تو به محک بگذاری، خودم به ترازو بگذارم و بدانم که من تا کجا پای باورهای خودم ایستاده ام؟ خدایا روزگار سختی است و شیاطین روزگار ما از هر کتاب و قلم و وسایل ارتباط جمعی در کمین نشسته اند تا باورهایم را به س ه بگیرند، خدایا یاورم باش تا چون مرد کشتی ساز، کشتی بسازم.

محمد حسین مهدویان، کارگردان سینما گفت: بعد از ایستاده در غبار بسیاری به من گفتند که درباره موسی صدر بسازم و خودم هم علاقمندم که ی درباره ایشان بسازم.
من اینجا هستم نه برای اینکه پولی پس انداز کنم.بلکه می خواهم آن را بیشتر کنم تا مردم را توانا سازم و دنیا را جای بهتری بسازم. saminu kanti
سلام من برگشتم جوون مرد با ادرس جدید با وبلاگ جدید
ای کاش هیچ گاه به بهانه ی کم بهای کنکور پدر مرا پدرانه بخوان یا http://rahabash.blog.ir/ رها نمی می خواهم همان خاطره ها خوش به روایت جدید تکرار شوند چه رویایی همان روز های خوش با پدرم دوباره می خواهم با او جانانه و دخترانه حرف بزنم خاطره بسازم خودم را در ارامش بی نظیر او غرق کنم که او یک تنه اقیانوس ارام من است
ارنستو والورده، سرمربی جدید بارسلونا در مورد اه خود در اولین روزهای قبول هدایت این تیم صحبت کرد.
عاشقم من عطش جان تو را می خواهم
بوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم
به چه دردم بخورد ماه که در بالا هست
من فقط صورت تابان تو را می خواهم
تو بگیر از دل من حال پریشانی من
در عوض موی پریشان تو را می خواهم
باده یا درد به مستی نرساند ما را
من فقط آن لب مستان تو را می خواهم
جانم آماده قربانی اندر ره توست
چشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم
جان من یخ زده از درد و غم تنهایی
جان به قربان تو دستان تو را می خواهم.
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد.
چشم ها را باز خواهم کرد...
خوابها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت.
گوشها را باز خواهم کرد...
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر، پرواز خواهم کرد...
خسرو گلسرخی
به نام خدا سلام خدمت شما دوستان عزیز امروز میخواستم یک رم بسازم که اطلاعات از فبل درونش باشه..! یعنی یه جورایی میخواستم یه رام بسازم (از طریق ip core ها) و باید اونو init می . ادامه مطلب
عاشقم من عطش جان تو را می خواهم
بوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم

به چه دردم بخورد ماه که در بالا هست
من فقط صورت تابان تو را می خواهم

تو بگیر از دل من حال پریشانی من
در عوض موی پریشان تو را می خواهم

باده یا درد به مستی نرساند ما را
من فقط آن لب مستان تو را می خواهم

جانم آماده قربانی اندر ره توست
چشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم

جان من یخ زده از درد و غم تنهایی
جان به قربان تو دستان تو را می خواهم. "ناشناس" + با سپاس از خانم ترانه برای ارسال شعر

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد.
چشم ها را باز خواهم کرد...
خوابها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت.
گوشها را باز خواهم کرد...
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر، پرواز خواهم کرد...
خسرو گلسرخی
من در این فرصت جامانده طرب می خواهم هی نگو صبح همین نیمه شب می خواهم عاشقان را به بها روزی رضوان دادند من تو را خالی از اعداد و سبب می خواهم چو پلنگی ، ز ته دره ی دل ، خیره به ماه جان از چانه گذر کرده به لب می خواهم اگر آوردن نامت به جهان جرم شود صلح یعنی چه؟ هیاهوی حلب می خواهم تو بیا ، خنجر عاشق کشی از روی ببند در به در" یک توی " آشوب طلب می خواهم گر تمنای تو یک فاجعه ی ساده دلی است آ سادگیم از تو رکب می خواهم شهری از فاصله ب ای دلم نقش زدم تازه فهمیده ام این بار، عجب می خواهم! قفسی بین کویر و دل اقیانوسم اسم شب را بلدم ، رخصت رب می خواهم گر طبیب سر بالین دلم باشی تو روز و دمادم پرتب می خواهم فهیم بخشی پاییز93 بیرجند
درسته که مالکیت با خدا ست و بنده واقعا هیچی نیستم. ولی فکر که می کنم می بینم الان خیلی آمادگی و درمان ندارم. نمیدونم. ضعیف شدم. روحم ضعیف شده. باید بسازم خودمو. خدایا کمک کن بسازم خودمو.
و علی رغم فتنه ی چشمت به نگاه تو رأی خواهم داد
نه! من آدم نمی شوم حوا! به گناه تو رأی خواهم داد

با تو بودن همیشه و هر جا به منِ بی تو خوب می چسبد
هم به راه تو رأی خواهم داد هم به چاه تو رأی خواهم داد

من چه می خواهم از تو غیر از تو؟ هر چه از دوست می رسد نی ت
سهمم از زندگی شود حتی اشتباهِ تو، رأی خواهم داد

چادرت انقلاب ی ست، عشوه های تو سلطه ی طاغوت!
هم طرفدار نهضتت هستم هم به شاه تو رأی خواهم داد

نفست وحی زندگی دارد شور و حال پرندگی دارد
آه عیسی ترین پدیده ی قرن! من به آه تو رأی خواهم داد

ساده ای مثل مشکی مویت، بکر، وحشی، طبیعی و کولی!
بین این رنگ های امروزی به سیاه تو رأی خواهم داد

شعرهای تمام شاعرها، خود گواه تواند با این حال
هم اگر حجتی نباشد جز روی ماه تو، رأی خواهم داد
یک شب آ ، دامنت را بی وفا خواهم گرفت خواهم آمد داد خود را از شما خواهم گرفت دانم آ این دل من می شود بیمارتان از شما من ل ، بهرش دوا خواهم گرفت گر چه از دوری تنم ، هرروزو شب گردد نحیف لیک میدانم شبی هم من شفا خواهم گرفت یک کمی از هجرتان، قلبم شده سرد و کدر بی گمان روزی شود خوب و، جلا خواهم گرفت قلب ما را برده ای نا مهربان ، اما شبی خواهم آمد از شما آن قلب را خواهم گرفت
ماجد

فایل صوتی شعر با صدای شاعر
دست هایت را بده خواهم بوسید
از میانِ هزاران دست
از این خطوط ِ سفید
خواهم گذشت
دست هایت را بده
دست هایت را
تو را خواهم کشت
فرو خواهم رفت
در چشم هایت
جایی در اعماق آن
خواهم یافت
از آنجا بی تابانه
تو را صدا خواهم زد
دست هایت را
سرانجام تو را خواهم کُشت

ازدمیر آصف
ترجمه : حامد رحمتی
غزل برای دل داغدار خواهم گفت، برای مرد و زن دل فگار خواهم گفت همیشه ها سخن از «زلف یار» گفتم ،بس، و این زمان ز خم گیرودار خواهم گفت یکی به ماتم فرزند خویش می نالد، از او به گوش کر روزگار خواهم گفت. یکی به خلوت شب بی قرار می گِرید، و از نهایت اشک قتار خواهم گفت. یکی در آتش جانسوز درد می سوزد، که از غمش غزل بی شمار خواهم گفت. تمام پنجره ها روی باغ پوشیده، ولی غزل به شکوه بهار خواهم گفت. و پشت پنجره مردی غریب غمگین است، که از زبان وی از انتظار خواهم گفت. هزار ظلم و ستم می رسد به هموندم، از آن دیار، از آن شهر یار خواهم گفت. و حال چون غزل از درد و آه می گویم، دو بیت تلخ هم از قندهار خواهم گفت. برای کابل بلخم – دیار جنگزده، برای غور و هرات و مزار خواهم گفت. عزیز من، ستم روزگار می گزرد، که با کنایه نه! با افتخار خواهم گفت. پگاهِ روشن و امّید می رسد از راه، هزار شکر به پروردگار خواهم گفت.
شب چهاردهم شد هلال می خواهم
کمی نشاط و کمی شور و حال می خواهم
من از سکوت در این شام تار خسته شدم
قسم به عشق کمی قیل و قال می خواهم
جمال یار طلب و کمالم نیست
برای دیدن دلبر کمال می خواهم
حرام خواری ما علت ج اوست
دو لقمه نان جوین حلال می خواهم
تمام عمر طلب از خدا رخ یار
گذشت عمر خدایا وصال می خواهم
ندیده ام رخ دلدار و مرگ در راه است
دوباره چند صباحی مجال می خواهم
نمی رسد به خدا گر صدای خسته ی من
در این دیار ی چون بلال می خواهم
اگر چه دین من و باور من است آن دوست
برای دیدن او احتمال می خواهم
برای آن که ببینم جمال چهره یار
کمی صبوری و قدری جلال می خواهم
دو باره مرغ دلم میل کوی دلبر کرد
رها کنید مرا من دو بال می خواهم
واژه هـــای شعــــــرم را ، دانه دانه خواهم گفت
شهر شهر خواهم رفت ، خانه خانه خواهم گفت


آنچــــه در خــــزان دیـــدم ، در طلـــــوع فروردین
با چکامه خواهم خواند ، در تــرانـه خواهم گفت


رازهـــــای پنهــــــان را ، آشکـــار خـواهــــم کرد
قصّـــه هـــای عریـان را ، شاعرانه خواهم گفت


در زلال چشمانت ، نقـــش عشــق خواهم دید
بــــاز هـــــم غزلهـــایی ، عاشقانه خواهم گفت


بوسـه بوسـه ی لذّت،بی بهانه خواهم خواست
خواهـش دل خـــود را ، بی بهانه خواهم گفت


تـــــا بـــه خنـــده بنشیند ، غنچه ی لبت ، دائم
ازشکوفه خواهم خواند،ازجوانه خواهم گفت.
*دی ماه 1358 ـ کاشان
شب چهاردهم شد هلال می خواهم
کمی نشاط و کمی شور و حال می خواهم من از سکوت در این شام تار خسته شدم
قسم به عشق کمی قیل و قال می خواهم جمال یار طلب و کمالم نیست
برای دیدن دلبر کمال می خواهم حرام خواری ما علت ج اوست
دو لقمه نان جوین حلال می خواهم تمام عمر طلب از خدا رخ یار
گذشت عمر خدایا وصال می خواهم ندیده ام رخ دلدار و مرگ در راه است
دوباره چند صباحی مجال می خواهم نمی رسد به خدا گر صدای خسته ی من
در این دیار ی چون بلال می خواهم اگر چه دین من و باور من است آن دوست
برای دیدن او احتمال می خواهم برای آن که ببینم جمال چهره یار
کمی صبوری و قدری جلال می خواهم دو باره مرغ دلم میل کوی دلبر کرد
رها کنید مرا من دو بال می خواهم
روزی من از این جسم جـُدا خواهم شد چون مُرغ ِ سبـُکبال رَها خواهم شد … . همراه ِ کبوتران ِ پاک با شادی وُ عشق راهی به عرش ِ کبریا خواهم شد … . از بس که در این جهان شقاوت دیدم آنجا پـُر از شور وُ نـَوا خواهم شد … . دانـَم که روانه میشوم سوی بهشت من همنفس ِ فرشته ها خواهم شد … . آری بهشت .. این فقط حقّ ِ من است من شامل ِ الطافِ خـُدا خواهم شد ... .
می خواهم از تو بنویسم

با نامت تکیه گاهی بسازم،
برای پرچین های ش ته،
برای درخت گیلاس یخ زده.
از لبانت،
که هلال ماه را شکل می دهند.
از مژگانت،
که به فریب ، سیاه به نظر می رسند...
می خواهم انگشتانم را
در میان گیسوانت ب انم.
برآمدگی گلویت را لمس نمایم
همان جایی که با نجوایی بی صدا
دل از لبانت فرمان نمی برد...
می خواهم نامت را بیامیزم
با ستارگان؛
با خون.
تا درونت باشم
نه در کنارت
"می خواهم ناپدید شوم
همچون قطره ای باران
که در دریای شب گمشده است... "
هالینا پوشویاتوسکا مترجم : کامیار محسنین

قصد دارم" دل به چشمانت "ببازم حاضری.. کعبه ام را! "دور چشمانت "بسازم حاضری؟ دوست دارم" باتو معراجی "کنم در اسمان، بستری در "ک شانها "من بسازم حاضری؟ ‎‎ ‎ ‎‎ ‎
منیژه حکمت درباره ضد زن بودن یکی از کاراکترهای گفت: من بلد نیستم ضد مرد بسازم و به ت کاراکترها نگاه نمی کنم.
شعر از امید یاشار ترجمه پونه شاهی:

برای تو شعر ها خواهم خواند ؛
نرو
از تنهایی من خورشید خواهد درخشید
برای تو خواهم آورد نور را
از بزرگترین روزهایم
برای تو خواهم آورد امیدی بس بزرگ

که در دستان کوچک ات جای نگیرد
برای تو خواهم آورد شبهای آفریقا را
گرم گرم
برای تو خواهم آورد گلها را
از باغهای خزان زده
برای تو خواهم آورد؛ لذتی
از قطرات باران را
برای تو خواهم آورد ؛ مشت مشت ستاره را
جز خورشیدی که دارم

برای تو خواهم آورد دریای بیکران آبی را
و کف امواج را

برای تو خواهم آورد باد تپه ها و کوه ها را
نرو

برای تو خواهم آورد زمان را
آنگاه که زمان را از دست داده باشی

نمی گویم مجالی فارغ از تشویش می خواهم
که آزار دل خود از تو بیش از پیش می خواهم

به افسون نگاهی گر چه مستم کرده ای اما
ازآن میخانه امشب یک دوساغربیش می خواهم

به بغداد دلم ای شهرزاد قصه گو امشب
تو را افسانه پردازی محبت کیش می خواهم

به صحرای جنون با پای دل از عشق آن لیلی
مسیری در گریز از عقل دور ش می خواهم

هیولای هوس گر از سر من دست بردارد
به شی نشان از آن من درویش می خواهم

حضوری از تو گر روزوشبم را نیست در رؤیا
به بیداری نه جز کابوس مرگ خویش می خواهم.
منیژه حکمت درباره ضد زن بودن یکی از کاراکترهای گفت: من همه مردهای م را دوست دارم. ضد مرد بلد نیستم بسازم و به ت کاراکترها نگاه نمی کنم.
related imageعاشقم من عطش جان تو را می خواهمبوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم
به چه دردم بخورد ماه که در بالا هستمن فقط صورت تابان تو را می خواهم
تو بگیر از دل من حال پریشانی مندر عوض موی پریشان تو را می خواهم
باده یا درد به مستی نرساند ما رامن فقط آن لب مستان تو را می خواهم
جانم آماده قربانی اندر ره توستچشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم
جان من یخ زده از درد و غم تنهاییجان به قربان تو دستان تو را می خواهم. "ناشناس"
منیژه حکمت درباره ضد زن بودن یکی از کاراکترهای گفت: من همه مردهای م را دوست دارم. ضد مرد بلد نیستم بسازم و به ت کاراکترها نگاه نمی کنم.
من از تو، سروِ عزیزم، ثمر نمی خواهم که غیر سایه ای از تو، به سر نمی خواهم بخیل نیستم امّا برای هیچ درخت اگر تو سبز نباشی، ثمر نمی خواهم به جز تو، جایِ دگر، آشیان گزیند اگر برای مرغِ دلم، بال و پر نمی خواهم مرا به بویِ خوشَت جان ببخش و زنده بدار که از تو چیزی از این بیش تر نمی خواهم اگر چه وسوسۀ دیدنت همیشگی است ــ که هیچ وسوسه را، این قدر نمی خواهم ــ دلم به دلهره می لرزد از تماشایت که بر تن و سر و دستت، تبر نمی خواهم اگر چه « سروِ ش ته » شعارِ خوش نقشی ست تو را ش تۀ هر رهگذر نمی خواهم به پای باش که پایانِ سرنوشتِ تو را شبیهِ « سرو کش کاشمر » نمی خواهم نه این، نه آن، نه سوی آسمان، نه رو به افق نه! من برای تو اصلاً سفر نمی خواهم مباد رَختِ خزانت به بر، همیشه بهار! که غیر جامۀ سبزت، به بر نمی خواهم مرا، غزل همه تعویذِ چشم زخمِ تو باد جز این اثر، من از این شعر تر نمی خواهم از کتاب دیوان مجموعه اشعار حسین منزوی | نشر نگاه | غزل 188 | صفحۀ 264
بگویم نظری می خواهم
بر جانک شعر بال و پری می خواهم
از رفتن شعر در حاشیه و آرایه
من قافیه و خط سری می خواهم
هر جا بروم یاد بگیرم شعر چیست
من در بر شعر جان تری می خواهم
من راه ندانم تو بگو راه کجاست
از تو عزیزم عسلی می خواهم
خط من گم شده نیستش نشان و اثری
کیست آن ت که بگوید پسری می خواهم
من به سر شعر نگویم که بدل خوش تر باد
کیست آن که بگویم پدری می خواهم
از تو عزیزم به خطی دسخطی
شعر آموزه ای یا راه وری می خواهم
*******این شعر هم یکی از سرودهای خودمهیادتون باشه اگر جایی شعری رو کپی می کنید به احترام شاعر حتما اسمش رو بنویسید شاید روزی هم نوبت شما بشه
شبی در شرشر باران تو را بیدار خواهم کرد
و با زیباترین رویای خود دیدار خواهم کرد ،
چه دنیایی برایم ساختی با خود که بعد از این
جهانی را بدون دیدنت انکار خواهم کرد ،
شبیه خون در رگ های من حکم نفس داری
تو را هر لحظه در قلب خودم تکرار خواهم کرد ،
برایت هدیه آوردم دلی با عطر تنهایی
اگر حتی نخواهی باز هم اصرار خواهم کرد ،
پس از این من به جز مضمون تو چیزی نخواهم داشت
برای عاشقی چشم تو را معیار خواهم کرد ،
چرا راحت نگویم ماه من «من عاشقت هستم»
بگویی هر کجا هر لحظه ای اقرار خواهم کرد !

معین_صباغ_مقدم
مست می خواهم تو را، من مست می خواهم تو را از قدح سرشارتر در دست می خواهم تو را نیستم قانع به این دیدارهای بیش و کم قصه را کوته کنم، دربست می خواهم تو را !
نی باغ به بستان نه چمن می خواهم نی سرو و نه گل نه یاسمن می خواهم خواهم ز خدای خویش کنجی که در آن من باشم و آن ی که من می خواهم

کوله ره دوش هایرم مِن بورم چِکِل کِمه بسازم و هاکنم مَنزِل چِکِل تِسِّه بارِم مِن شعر و غَزِل شه غَمِ دِلِّ بارم کوه ِ بِلبِل شعر: علی خانی دی نود و شش ترجمه کوله پشتی ام را بردارم و به سمت کوه بروم کلبه ای بسازم و آنجا س ت کنم برای کوه شعر و غزل بِسُرایم غم دلم را برای بلبل کوه بازگو کنم
با تو من ماندنی ام با تو از ظلمت این شب گذر خواهم زندگی خواهم کرد پرسبز برلب جاری جاوید آب آسمان آبی موج موج خورشید سایه آرام درخت حافظ و سعدی یاد شیراز رونق شعر با تو من فردا را خواهم خواست با تو من فردا را خواهم دید با تو من فردا را خواهم بود
پناهجوی شبم آفتاب می خواهم
چقدر تشنه بمانم؟ می خواهم!

حساب کن چقدر غم به این و آن دادی
ولی من از تو غم بی حساب می خواهم

سوال هستی من از تو نیست غیر از عشق
سوال کرده ام و یک جواب می خواهم

چه کار با دل من کرده ای که بی عشقت
نه لب به نان زده حتی نه آب می خواهم

برای من اگر این بار هدیه آوردی
دوشاخه گل وسط یک کتاب می خواهم

به آسمان برو ای آه! ای دعای نجات!
که مثل قبل تو را مستجاب می خواهم
معین اصغری

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم جز حق نمی توانم گفت، گر سر ب م باید سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی خواهم ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی خواهم با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم این رشته های رنگین را بگسیختن نمی خواهم هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم هر روز فتنه ای در دهر انگیختن نمی خواهم این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس این جمله گر تو می خواهی ای مرد من نمی خواهم
دلم که می گیرد...
کودک می شوم
کفشهایم تا به تا می شوند..
دستانی می خواهم آرامم کند..
بهانه گیر می شوم
نق می زنم که این را می خواهم، که آن را می خواهم
ولی هیچ نمی داند که من فقط...
خدا را می خواهم...

10768646524461064134.jpg
شهنوازی کن نگارا، ساز می خواهم چکار؟من که ایمان داشتم اعجاز می خواهم چکار؟ تا صدایت گوش هایم را نوازش می کند،تار و سنتور و نی و آواز می خواهم چکار؟ تخت جمشید قشنگی هست در چشمان توتا تورا دارم دگر شیراز می خواهم چکار؟ تکیه گاه من تو باشی، من خودم یک مقدرتم کافیست... نه... سرباز می خواهم چکار؟ باغ سرسبز و تو و آواز بلبل، بوی گل...این زمین زیباست... پس پرواز می خواهم چکار؟ گرچه دیگر هیچ چیزی مثل دیروزش نیستاین غزل را فرصت آغاز می خواهم چکار؟!


رنـج و ادبـار و غـــم نمی خواهم

تـــلخ کامی و ســـــم نمی خواهم

خوشـــی در هرکجاست می طلبم

طالــــــع از بد قــــــدم نمی خواهم

نغمــــــــه ی عشق دوست میدارم

نعـــــره ی زیـــــر و بم نمی خواهم

جز خدا هــر چه است قصه ی مفت

عـــــزم دیـــــــر و حرم نمی خواهم

گام خود را نهــــم به قاف غـــــرور

جــــاده ی مزدحــــــم نمی خواهم

چـــــرخ و انجــم بــــرو پی کار ات

ز گــــــدا من کـــــــرم نمی خواهم

قــامت ســـــرو و شـــاخِ شمشادم

پیش هـــــر پست خـم نمی خواهم

الـــــم و درد این جهــــــان کافیست

نـــــاز و قهــــــــر صنم نمی خواهم

محمود هرجا که است محمود است

ز خـــــدا بیش و کــــم نمی خواهم
———–

یکشنبه ۲۵ حوت ۱۳۹۲ هجری آفت

که برابر میشود به ۱۶ مارچ ۲۰۱۴ میلادی

ســــــــــــــــرودم

احمد محمود امپراطور

تو را می خواهم برای پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی تو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم تو را می خواهم برای چای عصرانه تلفن هایی که می زنند و جواب نمی دهیم تو را می خواهم برای تنهایی تو را می خواهم وقتی باران است برای آهسته ی دوتایی نیمکت های سراسر پارک های شهر برای پنجره ی بسته و وقتی سرما بیداد می کند تو را می خواهم برای پرسه زدن های شب عید نشان یک جفت ماهی قرمز تو را می خواهم برای صبح برای ظهر برای شب برای همه ی عمر..
| نادر ابراهیمی |
شعر طنز عاشقانه می خواهم گفته بودم که تو را می خواهم آری،آری، به خـدا می خواهــم عاشقــم،جرم من این است فـقط ذره ای مهر و وفا می خـواهـم آن قدَر خوشــگل و خوش اطواری
که یکی نه ، دو سه تا می خواهم! چشــم نامحرم اگــر دید تو را چشمش از کاسه جدا می خواهــم کاش یــک ذره تـپل تر بــودی تا بگویم که چرا می خواهـم؟! بنده از جنـس بـشر بـــیزارم بلکه یک مرغ دو پا می خواهم!
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
و در تلالو گیسوان شرقی ات طلوع خواهم کرد
وپرهایم را خواهم گشود و برایت خانه ای خواهم ساخت
از جنس عشق
و هوس ام راتقدیم تار عنکبوت ها خواهم کرد
تا رهگذران با اشاره ای آن را کنند.
خانه ای خواهم ساخت و تمام کبوتران شهر رادعوت خواهم کرد
تا به استقامت لانه امان حسادت کنند
من همان جغد شوم شب رو ام
که به عشق آمدن ات بهشتی
و در تلالو ات پیدا شدم
صبا.روشن دل
مشهد- کارگردان به وقت شام گفت: تلاش می کنم تا نفس داشته باشم از مجاهدت م عان حرم حضرت زینب (س) بسازم.