من ز نفس خود بسی دارم گله عاقبت ماندم عقب از قافله

ماندمماندمماندمماندم ، ماندم ، ماندم ، ماندم و باز هم ماندم دیدی ؟؟
خواندنش هم برایت خسته کننده است!!!
حالا فکرش را این همه سال ماندم و باز نیامدی ؟!
"مسلم رحیمی"
روزی عاشق شوم و باز
به معشوق رسم
سر به سودای تو دارم
می شود زود رسم
در غلامیه تو ماراست
مقامی که به صد شاهی نیست
گو که تسبیه چه گویم
که به معبود رسم
میرود قافله عمر
چو باد و زتو غافل ماندم
فیضی قدسیه تو را می طلبم
تا که به مقصود رسم
کاش میشد که شبی
یار به فریاد رسد
تا به اشراق حضورش
من بی خواب رسم
تصنیف کاروان , ساخته مرتضی محجوبی , موسیقی غریب و دلگیری است . گوش دهد هر آن که دلش گرفته است و غمگین است . چه با صدای بنان باشد چه با صدای شجریان .
شعر کاروان از رهی معیری : همه شب نالم چون نی که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم
با ما بودی بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی چون کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم چنان که دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که میتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد چون کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جوبم ای شادی جان سرو روان
کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما
سوی کجا رفتی؟ تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به کجا رفتی؟
به کجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو بازآ از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو
بازآ بازآ سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی تنها ماندم ، تنها ماندم...
پ.ن : این شعر را از این نشانی برداشتم : http://sara39.persianblog.ir/post/389/
من که ام ؟جز های و هوی همهمه
من که ام؟جز ابر و باد و دود و مه
من که ام جز یک ندامت یک سخن؟!
من که ام؟جز سنگ خارای کهن!
من که ام جز باد و خاک و دود و دم
من که ام جز بی نهایت جز عدم
من که ام جز یک قفس در دخمه ای
من که ام فقر و سکوت و زخمه ای
من که ام جز باد و پیش و جستجو
من که ام جز یک شب بی گفتگو
من که ام جز عزلت و درماندگی
چون کویری ملتهب با تشنگی
من پریش و زار و مانده ام
بی دم و بی عشق و بی جان مانده ام
من «مرادم» از «رهایی» رفتن است
دل به دست آوردن و جان کندن است
دل به دست آوردم اما ،نیست دل
مانده ام اکنون جز اینم کیست دل؟
سر به پیش و رو بیابان می نهم
عاقبت در ماسه ها جان می دهم
شن همی شن زار باشد بی بدیل
او کجا رفت آن سلسبیل؟
روح من دردی ز خود دارد عمیق
ناله ای ...اشکی چو الماس عقیق
درد من یک شب زخود زاییدن است
رفتن و رفتن همیشه رفتن است
من که ام ؟جز اشک شبهای دراز
جز شب و تاریکی و راز و نیاز
وحشت من باری از جا ماندن است
از قفس ،وز قافله درماندن است
مرگ اما بهر من است
از غم دنیا ب جملگی است
بهر آنجا مردن من مرگ نیست
مرغ روحم می پرد این ترک نیست
ترک دنیا گفتن حیران شدن
غرق جانان گشتن و سوزان شدن
عاقبت ماندم که این من کیستم؟
من نگو وز من نگو من نیستم


ای کاش در دل ذره ای شور و نوا بود / احوال ما با ح نی ها، هم صدا بود ای کاش شور جنگ در ما کم نمی شد / این نامرادی شیوه مردم نمی شد ای کاش رنگ شهر بازی ام نمی داد / در جبهه یا زهرا مرا بر باد می داد امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم / حال و هوای لحظه های جنگ دارم فرسنگها دورم ز وادی محبت / با یک دل خسته زنیش سنگ تهمت مسموم شد ساقی و پیمانه ش ته / از بخت بد، درب شهادت گشته بسته من ماندم و متن وصیت نامه پیر جماران / من ماندم و شرمندگی از روی یاران من ماندم و و نفس و جنگهایش / من ماندم و شهر و گناه و رنگهایش از زرق و برق شهر خود نیرنگ خوردم / آن معنویتهای جنگ از یاد بردم خود را به انواع گنه آلوده / در راه ناحق کوششی بیهوده از دفتر دل نام الله پاک / دل را به زیر کوه عصیان خاک اکنون پشیمان آمدم با این / یا رب نظر کن جرم و عصیانم ببخشا «شهید سید مجتبی علمدار» برای مطالعه «اشعار شهادت» لطفاً اینجا را کیک کنید.

از قافله جا ماندم تا هم قدمت باشم.... تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم....
((علیرضا آذر))
عاقبت اینگونه تو خانه ابم میکنی از در و دیوار بسکه شعر می باری سرم
دور خود میچرخم و در ماندم از این حال و روز من نفهمیدم خودم را! این منم؟ یا شاعرم؟
این چنین وضعیتی که تو برایم ساختی روز و شب گم کرده ام، من عمر را چون سر برم
شعر شاعر را بسوزد انقدر از من نخواه عاقبت افتم ز پا بینی که بی بال و پرم
فوقش آ شاعر از دنیا روم اشعار من شاد گرداند دلی حمدی نثار پیکرم
سپهر الف.
غزلی ازمولانا در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کاتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت من تو را مشغول می دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت عشق را بی خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت شمع عالم بود لطف چاره گر شمع را پروانه کردی عاقبت یک سرم این سوست یک سر سوی تو دوسرم چون شانه کردی عاقبت دانه ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت دانه ای را باغ و بستان ساختی خاک را کاشانه کردی عاقبت ای دل مجنون و از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت

هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
#محرم غلامرضا سازگار
دارم گوش میدم به یه موسیقی که نمیدونم از کجای تاریخ اومده بعد یه جایی ته قفسه سینم تنگ میشه چقدر خوبه اونقدر که منو میترسونه . انگاری شناور باشم تو همه لجظه هایی که بودم یا تصور . حرف داداش عاقبت عاقبت عاقبت

عاقبت در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصدِ این ویرانه کردی عاقبت من تو را مشغول می دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت عشق را بی خویش بردی در حَرَم عقل را بیگانه کردی عاقبت دانه ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دُردانه کردی عاقبت مولانا


طبقه بندی: شعر و مشاعره،
برچسب ها:عاقبت، مولانا، مولوی، عشق، عقل، دیوانه، افسانه،
زیباتر ها در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت

آمدی کاتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت

ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت

من تو را مشغول می دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت

عشق را بی خویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت

شمع عالم بود لطف چاره گر
شمع را پروانه کردی عاقبت

دانه ای بیچاره بودم زیر خاک
دانه را دردانه کردی عاقبت

دانه ای را باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت "حضرت مولانا"
عاقبت اینگونه تو خانه ابم میکنی از در و دیوار بسکه شعر می باری سرم
دور خود میچرخم و در ماندم از این حال و روز من نفهمیدم خودم را! این منم؟ یا شاعرم؟
این چنین وضعیتی که تو برایم ساختی روز و شب گم کرده ام، من عمر را چون سر برم؟!
شعر شاعر را بسوزد انقدر از من نخواه عاقبت افتم ز پا، بینی که بی بال و پرم
فوقش آ شاعر از دنیا روم، اشعار من شاد گرداند دلی حمدی نثار پیکرم
سپهر الف.
https://www.instagram.com/p/bwiok1va0le/?taken-by=sepehr_alef
الهم اجعل عاقبت امورنا خیرا زیادی از خدا دور شدم خیلی خیلی دنیا مالی شدم دارم غرق میشم تو این دنیا زیادی دارم خاکی می رم نکنه راها گم کنم! نکنه یادم بره کجا میرفتم!؟ خدایا دستما بگیر که عاقبت به خیر بشم الهی آمین
همه شب نالـــم چون نی…
که غمــــی دارم، که غمـــی دارمدل و جان بردی اما…نشــدی یارم… یارم
با ما بودی بی ما رفتی…تنها ماندم... تنها رفتی…
چو کاروان رود، فغانم از زمین، بر آسمان رود، دور از یارم… خونیــن بارم …
فتادم از پــــــا، ز ناتوانی …
اسیر عشقم، چنانکه دانی…رهایی از غم، نمی توانم …
تو چاره ای کن، که می توانی
گر ز دل بر آرم آهی، آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم، اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود، فغانم از زمین، بر آسمان رود،
دور از یارم… خون می بارم…
نه حـبیبی تا با او غـم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تورا جویم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتیاز محفل ما چون دل ما، سوی کجا رفتی…
تنها مانـــدم … تنها رفــــــتی …
به کجــــایی غمگسار من، فغان زار من، بشنـــو، باز آی…باز آی…از صبا حکایتی ز روزگار من، بشنو، باز آیباز آ… سوی رهی…چون روشنی از، دیده ما رفتی…با قافله باد صبا، رفتی…تنها ماندم… تنها رفتی…از : رهی معیری
همه رفتند، فقط من عقب قافله ام بی حواسم، لم، ت و بی حوصله ام حاصل عمر مرا در چمدانت بستی آه، بدجور زمین خورده این فاصله ام هیچ بعد تو دنیای مرا درک نکرد سالها رفته، ولی حل نشده مسئله ام عشق تصمیم گرفته ست که ویران بشوم چند سالی ست که روی گسل ز له ام چند سالی ست که تو قله نشینی و هنوز لنگ لنگان وسط دامنه هایت یله ام قاصدکها خبر جشن تو را آوردند کاش می شد که به گوش ت برسد هلهله ام! تو پس از من همه جا قافله سالار شدی من ولی بی تو همیشه عقب قافله ام (حسنا محمد زاده)


همه رفتند فقط من عقب قافله ام بی حواسم ، لم ، ت و بی حوصله ام حاصل عمر مرا در چمدانت بستی آه... بدجور، زمین خورده ی این فاصله ام هیچ بعد تو دنیای مرا درک نکرد سالها رفته ولی حل نشده مسئله ام عشق ، تصمیم گرفته ست که ویران بشوم چند سالی ست که روی گسل ز له ام چند سالی ست که تو قله نشینی و هنوز لنگ لنگان وسط دامنه هایت ، یله ام قاصدک ها خبر جشن تو را آوردند کاش می شد که به گوشت برسد هلهله ام تو پس از من همه جا قافله سالار شدی من ولی بی تو همیشه عقب قافله ام
عاقبت ما این دل وامانده پر پر میکنیم
یا به حاجت میرسیم یا خاک بر سر میکنیم
چون برادر یک نظر بر حال زار ما نکرد
اشک ریزان گریه بر دامان خواهر میکنیم
پای در آغوش غم بگرفته کنج این حرم
یاد پهلوی ش ته یاد مادر میکنیم
کاش میشد غصه دل با پدر عنوان کنیم
روز و شب هر واژه این روضه از بر میکنیم
قافله سالار عشق این پسر ما دیده ها
بی لیاقت مانده جا از قافله، تر میکنیم
جان، ما را مبادا از درت بیرون کنی
پر گنه بر بارگاهت ناله ها گر میکنیم
کوله باری از گناه و لاف عشق اهل بیت
وا عجب! از ادعا گوش فلک کر میکنیم
ما خود آگاهیم بر خود گرچه در آغاز صف
گرم این بازار را از شور و از شر میکنیم
یا محرم یا صفر، چندی تمام سال را
با غم و افسوس بر احوال خود، سر میکنیم
اگر مجرد ماندم چه کنم؟


عنوان مقاله ی کوتاهی از بنده در اینجا (ویژه ی دختران)




گشت سالی دگر و بی تو چه تنها ماندم کاروان رفت و من از رفتن تو جا ماندم نیست دیگر نفست رهگذر خانه دوست کوه پشتم شد و از گردش چرخ وا ماندم بردیا هجدهم دادماه 1395 به یاد پدر، سرهنگ محمد حسین عظیمیی پناه مفسر ع گردان 11 شناسایی نیروی هوایی

#بِالحسینِ_إلهی_ألعَفـــو
لحظه های آ ماه #صیام است و من... مثل #حر منتظر لحظه ی ا ماندم...
دست من را بگیری،نگیری خود دانی... من می مانم و آن #دل وا ماندم...
#چشم_امید_ندارم_ب_ ی_غیرحسین
قافله ی عشق به جان شماست
آنچه بجویید از آن شماست
نیست برون هیچ به جز سایه ای
نور که خواهید میان شماست
حلمی قافله ی عشق به جان شماست - حلمی
من در بهار 95 ماندم همان روزی که باران میزد و من شوق ع گرفتن از تاک ها را داشتم خیس شده بودم من لا به لای قطره های باران جا ماندم و همان روز به بعد دیگر زندگی نبود از آن روز به بعد مرخصی گرفتم تا آ دنیا و من همان روز همان روز بارانی جاماندم در میان عشقی پاک که هیچوقت گفته نشد دوستت دارمی که هیچوقت حس نشد گریه ایی که هیچوقت بند نیامد و شبی که بلندترین شب بهار بود. من همان روز و همان وقت جا ماندم و دیگر ادامه ندادم...
آقای ربات - جا ماندم
دو عدد یک بیتی در حد و اندازه ی خودم، به هنگامی که فهمیدم از قافله جا ماندم! یا م من فدایم راهی ام ده کربلا بی تو آرومی ندارم، ثاری الله باقیا --- بی تو من تهران نخواهم من فقط آن مقامی را که با پایم به جانم میرسد
یک بغض گلو گیر فتادست بکامم یک عاقبت شوم فتادست به کارم یک اینه اندوه کشیدی به جهانم با رنگ سیاههی کشیدی نمایم با دیدن تو زندگی ام رفت به تباهی از بس که در ان چشم تو انکار کشیدی ان روح من انقدر به دنبال تو می گشت که از خانه تن رفت و گشستست هوایی ای عاقبت شوم من . من را تو رها کن ای بغض گلو گیر مرا چون ابر بهار کن ان عاقبت شوم که مرا هیچ نفهمید ای عاقبت شوم مرا باز حلال کن من میروم اما به اطراف تو هستم ای عاقبت شوم به دنبال تو هستم
به کجا می رود
این قافله

گویی قافله سالار
به رختخواب مرگ
خزیده است

#ص_امیدی
@ss_omidi
قاب ع ی در دست
و دلی پر احساس
دست هایم که در این فاصله ها جا ماندند
و دلم بود که پشت سر این فصل؛ خزان گشت و برید
خیره ماندم به خود م
و سرودی که لب طاقچه ؛دل ازبر بود
من به این طاقچه عادت دارم
من به این طاقچه و فاصله و ع تو عادت دارم
و به این حس عجیبی که در این خانه تو را کم دارم..
به تو و نیم نگاهی که درین قاب تو را می پرسد
دل من می لرزد
وبه آبی که دم صبح سفر ؛ریخته ام شک دارم
من به این فصل و همه فاصله ها شک دارم
شعر: آذر
راز این افسانه ها معلوم شد سر فهم واژه ها مفهوم شد سر آن نامی که می گفتند مگو ست بر سر هر کوچه ای مرسوم شد دلبر شیرین سخن لب باز کرد گفتمان تازه ای آغاز کرد عهد پیشینی که با هم داشتیم عاقبت در گفتگو ابراز کرد روزگاری من و او با هم بدیم فارغ از هر شادی و هر غم بدیم عالم اندر پیش پامان خانه داشت دوستی را مونس و همدم بدیم تا که غم در جان یارم خانه کرد رفت و ما را بی سر و سامانه کرد هر کجا گشتم از آنجا رفته بود عالمی را مملو از افسانه کرد بعد از آن من بودم و بیچارگی بی حضور دلبر و دیوانگی پای عشقش ماندم و عمری گذشت مثنوی ها خواندم اما بر نگشت شاه بیت شعر من یادش بخیر رفت و من جا ماندم و این سرگذشت رد شد از پیش من و لبخند زد زلف را پیچاند و دورش بند زد در خیالم لحظه ای آمد و رفت خاطراتم را به هم پیوند زد
عشق در قلبم برای همیشه میماند ،اما تو ماندنی نیستی تو آن یار همیشگی نیستی
دوستت دارم با تمام وجودم ، اما تو دیگر آن با وفا نیستی
چشمهایم را بر روی همه بستم ، توخودت میدانی چقدر عاشقت هستم ، اما تو لایق من نیستی
دریغ از ذره ای محبت ، فکر نکن به تو کرده ام عادت!
باز هم با وجود بی محبتی هایت ، ماندم ، سوختم ، ش تم ، ماندم تا نه به تو ، به قلبم ثابت کنم عشقت را....
دوستت دارم اما به احترام عشق باید رفت .... به جایی که در این چند صباحی که زنده ام
در خلوت قلبم تنها با یادت شاد باشم، نه اینکه در کنار تو اسیر بی محبتی هایت باشم
قافله ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت، همین که به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد و بعد،از مدینه به قصد مکه به راه افتاد. در بین راه مکه و مدینه، در یکی از منازل، اهل قافله با مردی مصادف شدند که با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت ها متوجه شخصی در میان آنها شد که سیمای صالحین داشت و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کار ها و حوائج اهل قافله بود. در لحظه ی اول او را شناخت. با کمال تعجب از اهل قافله پرسید: «این شخصی را که مشغول خدمت و انجام کار های شماست می شناسید؟ -نه، او را نمی شناسیم این مرد در مدینه به قافله ی ما ملحق شد. مردی صالح و متقی و پرهیزکاراست. ما از او تقاضا نکرده ایم که برای ما کاری انجام دهد، ولی او خودش مایل است ادامه مطلب
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ اگر ملک سلیمانت ببخشند در آ خاک راهی عاقبت هیچ babatahir6v.jpg
باز من ماندم و خ سرد خاطراتی ز بگذشته دور....
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم قافله ی عالم ما را خود خواهد برد .
نکند برویم و ببینیم جهان آ ت حقیقت داشت و ما کاری نکردیم.
گر ز هجر تو کمر راست کنم بار دگر
غیر بار غم عشقت نکشم بار دگر

پیرو قافله عشقم و در جذبه شوق
نیست این قافله را قافله سالار دگر

دل دیوانه کشد در غمت ای سلسله مو
هر زمانم به سر کوچه و بازار دگر

یوسف دل به کلافی ن د زال فلک
می برم یوسف خود را به یدار دگر

با که نالیم که هر لحظه فلک انگیزد
پی آزار دل زار دل آزار دگر

به شب هجر تو در خلوت غوغایی دل
نپذیرم به جز از یاد رخت یاد دگر

باش تا روی ترا سیر ببینم که اجل
به قیامت دهدم وعده دیدار دگر

شهریار
ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !

ماندم...چرا میبینمت با این و آن بیچاره من !
بعد از تو من میمانم و جنگ روان بیچاره من!

تنها کلام نقش من تکرار افسوس است در
سریال اُف بر زندگی "این داستان"بیچاره من!

تقدیر مجذوبان تو چیزی جز این تفسیر نیست
بیچاره او بیچاره این بیچاره آن بیچاره من!

لبهایم از احساس دلتنگی ترک برداشتند
از بس که بوسیدم تو را هر ناگهان بیچاره من!

هم خنده ها هم گریه ها در اختیارم نیستند
فرقی ندارم هیچ با دیوانگان بیچاره من !

این روزها از چشمها میخوانم این ناگفته را
تغییر از زمین تا آسمان بیچاره من !

مجتبی سپید
اگر زرّین کلاهی عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند
در آ خاک راهی عاقبت هیچ
باباطاهر

دنیای تاریکی به تَن دارم ! پس مانده های درد یعنی من رفتی و پای رفتنت ماندم با هرچه دارم مرد یعنی من...
| مریم قهرمانلو |
عاقبت یک روز مغرب محومشرق می شود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
شرط می بندم زمانی که نه زود ونه دیر مهربانی حاکم کل مناطق می شود
شام است سراسر افق امّا شفقی نیست
صبح است به بندِ شبِ تار و فلقی نیست

این سرخیِ پیش از شب و بعد از سحر اینجا
جز خونِ دل و دیدۀ ما در طبقی نیست

این هق هق گریه است چنین گوش مخوابان
در این شبِ بی صبح و سحر مرغِ حقی نیست

با قافله سالار بگویید کز این راه
برگرد که با قافله دیگر رمقی نیست

آن گوهرِ والا که چراغِ شبِ ما بود
در دستِ تو ای شبزده غیر از شبقی نیست

بگذار قلم را که بس است آنچه نوشتی
در دفتر ایّامِ تو دیگر ورقی نیست

این لقمه بزرگ است گلو را بدراند
مگذار که در کامِ تو دندانِ لقی نیست

برگرد که بیمِ سر و جان است در این راه
انگار که غیر از کلّه شقی نیست


این قافله پشتِ سرشان آب شد امّا
از شرم به پیشانیِ اینان عرقی نیست

#غلامعباس_سعیدی

https://telegram.me/saeedigholamabbas
بسازی و بسوزی عاقبت هیچ ب ی و ن ی عاقبت هیچ اگرکه پیش ات را روی هرشب بدوزی عاقبت هیچ
[email protected]
بسم الله
ببین که زخم تنم با نمک قوی تر شد



| بخشی از یک ترانه از کامل غلامی
وقتی خواندمش، ماندم. تا به حالایِ حالا، ندیده بودم چند کلمه بتواند اینقدر خوب و کامل و جامع، من را توصیف کند. به صفحه ی اینستاگرام کامل که رفتم و با این ترانه مواجه شدم، ماندم. وقتی خواندمش، ماندم. وقتی بهش فکر ، ماندم. اصلا نمی خواهم بال و پر بدهم به این شعر و از خودم بگویم. ناله کنم و ناله کنم و ناله. هرگز. فقط آمدم بگویم و بنویسم که عجیب این شاعرهای جوان خوب می گویند. چقدر خوشحالم که شاعر هم سن و سال خودم وجود دارد. من را بفهمد. تو را بفهمد. ما را بفهمد. همه ی شاعرها خوبند. از قدیم تا به حالا. اما سن مهم است. تجربه های مشترک مهمند. این بخش از ترانه هم خیلی مهم است. آنقدر که روی کاغذ نوشته و چسبانده شد به دیوار. وقتی می خوابم می بینمش. وقتی بیدار می شوم می بینمش. آنقدر به قوی تر شدنم فکر می کنم که دیگر جایی برای جولان دادن نمک ها نمی ماند. زخم هایم را دوست دارم. نمک ها اذیتم نمی کنند. راستی، وقتی این بخش از ترانه را خواندم، ماندم. فکر می کنم روزی که قرار است خودم را توضیح بدهم، دیگر نیاز نباشد شاهنامه بگویم برایش، همین کافی ست. همین تکه شعر کافیِ کافی ست.
| لب خند
خدایا بسی ماندم از درد هجران درد یزدان کند ما را سرگردونه صحرا
در این گردونه هستی بسی تنها ماندم بسی بی
در این وادی شبانه دلی پردرد و غم دارم ززمانه
منو و تنهایی و ظلمت شب منو پیچ و خم هستی
دل من تاب و توان دیگر ندارد دل من در کنج خلوت ت ندارد
دلم از آه ،درد و فقدان بسوزد بسوزد که دل را درمان ندارد
به که گویم که من جانی ندارم خودت دانی که خسته است جانی ندارد
مرا ارام کن ای جان جانان جانی نمانده جان جانان
وقتی هنر و ادبیات ناب ایرانی با تکنولوژی روز دنیا دست به دست هم بدهند محصولی متفاوت و جذاب را مانند ساعت دیواری طرح قافله عمر بوجود میآورد که چشم هر بیننده را به خود جلب میکند ساعت دیواری فانتزی قافله عمر را میتوانید با عضویت در کانال تلگرام سفارش دهید یا میتوانید همین جا با چند کلیک از طریق وبسایت فروشگاه اینترنتی محصول را ید کنید و درب منزل تحویل بگیرید ویژگیهای محصول: نام ساعت دیواری
طرح قافله عمر
ضمانت 72 ساعت ضمانت تحویل جنس
پل ی گلاس
نوع کاربری
پذیرایی/آشپزخانه/اتاق خواب/محل کار
ابعاد 76*86 سانتی متر نوع موتور روانگرد ضخامت پل ی
2 میلیمتر متن نوشته شده روی ساعت: "این قافله عمر عجب میگذرد" اثر خیام نیشابوری
قیمت محصول: 35/000 تومان ید اینترنتی از طریق وبسایت فروشگاه ید از طریق عضویت در کانال تلگرام
عاشق شدم دوباره ، سر رفته در گریبان من ماندم و غمِ تو ، با این دل پریشان میسوزد ازعَطَش لب،از بهرِ بوسه ای ناب بر لب رسیده جانم ، در این سرایِ ویران شهریورماه ۱۳۹۶ --- داوود جمشیدیان ، متخلص به مجنون بختیاری
زنی زمینه شب دوم محرم با نوای مهدی رسولی در هیئت ثارالله رهروان و زنجان در «تابناک» می بینید و می شنوید؛ میرسه از راه قافله شاه سادات...