قایقی خواهم ساخت

قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب گوه خور ها را سوارش خواهم کرد و همه شان را در میان اقیانوس به خورد ه ها خواهم داد

قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب قایق از تور تهی هم چنان خواهم راند دور باید شد دور پشت دریاها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند دست هر کودک ده ساله شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف خاک موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد پشت دریاها شهری است که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است شاعران وارث آب و د و روشنی اند پشت دریا شهری است قایقی باید ساخت
سهراب همیشه تکرار می کرد :
« پشت دریاها شهری است
قایقی خواهم ساخت . . . »
قایقی که هرگز ساخته نشد
و سهراب هر گز
شهری که پشت دریاها نهفته بود را
لمس نکرد
سهراب
قایقت را خواهم ساخت
و در آبی که نمانده
خواهم انداخت
و ازا ین خاکی که نمانده
دور خواهم شد . . . !
دور خواهم شد . . . ! پاسخ ارسالی یکی از همراهان گرانقدر worldwisdom.blog.ir به متن شعرنو:توچه گفتی سهراب؟
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ ی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسو هاشان.

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.»

همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره ی هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.

شاعران وارث آب و د و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.

سهراب سپهری

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ ی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و د و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .


آری سهراب، تو راست می گویی. آسمان مال من است، پنجره، عشق، زمین، دوست، هوا مال من است. اما سهراب تو قضاوت کن. بر دل سنگ زمین جای من است؟ من نمی دانم چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست؟ تو کجایی سهراب؟ آب را گِل د. چشمها را بستند و چه با دل د. صبر کن ای سهراب! گفته بودی: قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب. قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم. (؟)

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ ی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و د و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
#سهرای سپهری
و در تلالو گیسوان شرقی ات طلوع خواهم کرد
وپرهایم را خواهم گشود و برایت خانه ای خواهم ساخت
از جنس عشق
و هوس ام راتقدیم تار عنکبوت ها خواهم کرد
تا رهگذران با اشاره ای آن را کنند.
خانه ای خواهم ساخت و تمام کبوتران شهر رادعوت خواهم کرد
تا به استقامت لانه امان حسادت کنند
من همان جغد شوم شب رو ام
که به عشق آمدن ات بهشتی
و در تلالو ات پیدا شدم
صبا.روشن دل


آری سهراب ،تو راست میگویی ...
آسمان مال من است ؛پنجره ، عشق ، زمین ؛دوست ؛هوا ، مال من است ...
اما سهراب ، تو قضاوت کن ؛بر دل سنگ زمین ، جای من است ؟
من نمیدانم چرا این مردم ،دانه های دلشان پیدا نیست ؟
تو کجایی سهراب...؟؟؟آب راگل د !!!چشم ها را بستند ؛و چه با دل د !!!
صبر کن ای سهراب... !!!گفته بودی قایقی خواهم ساخت ؛خواهم انداخت به آب ؛دور خواهم شد از این خاک غریب...قایقت جا دارد ؟من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم ...
به سراغ من اگر می آیید ؛تند و آهسته ، چه فرقی دارد ؟تو به هر جور دلت خواست بیا ...مثل سهراب دگر ، جنس تنهایی من چینی نیست ،که ترک بردارد ؛مثل آهن شده است ،چینی نازک تنهایی من...!


صبر کن سهراب گفته بودی قایقی خواهم ساخت قایقت جا دارد؟ آری تو راست میگویی آسمان مال من است پنجر


آری سهراب...
تو راست میگویی...
آسمان مال من است...
پنجره
عشق
زمین
دوست
هوا
مال من است!!!
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است؟:؟
من نمیدانم چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست؟؟!!
تو کجایی سهراب...
آب را گل د!!!
چشمها را بستند...
و چه با دل د!!
صبر کن ای سهراب...
گفته بودی قایقی خواهم ساخت؟؟
خواهم انداخت به آب...
دور خواهم شد از این خاک غریب...
قایقت جا دارد
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم.....nilooگل تقدیم شما





مارهای سنگی و سپید کوه، دو نگهبان رویین تن، با قدرتی حیرت آور، سال هاست دور تا دورش را احاطه کرده اند. در روزگاران دیرین، شاهی بر فراز آن کوه سربلند، برای خویشتن خویشش قلعه ای ساخته بود. آجر به آجرش را با بزهای کوهی بالا آورده بودند. بقایای آن قلعه و کوره ی آجر پزی هنوز پا برجاست. گویی تکه ای از افسانه هاست. افسانه ای که رگه هایی از وجودش پابرجاست. قایقی خواهم ساخت. اسطوره ها نمیمیرند. شاهِ کوه اسطوره ایست که زنده مانده. چه ی خواهد دید، مردنم را بی تو؟ تو گویی روحش هر شب با وجودم در می آمیخت و جوانه ی آرزوی کودکی هایش را در خمیره ی کودکی هایم مینشاند. تا چون خودش، از من، منی بسازد دست نایافتنی. شاید برای او شدن، باید مورد هجومی همیشگی بود، زیاد دروغ شنید، زیاد بی معرفتی دید، همه ی کج رفتاری ها را لمس کرد، هرچه از بدکرداری هاست را تحمل کرد و هیچ نگفت. چه ی باور کرد جنگل جان مرا، آتش عشق تو خا تر کرد؟ قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب، دور خواهم شد از این خاک غریب. گاه می شم خبر مرگ مرا، با تو چه میگوید؟
نه قایقی خواهم ساخت و نه از این شهر میروم
این شهر با تمام نامهربانی هایش تو را دارد مانده ام
و در خیالاتم تو را به آغوش کشیده ام
اگر با شادمانی دیگران احساس کامی کنی بخشی از راه انسانیت را با موفقیت طی کرده ای !!در دنیا هیــــــچ بن بستی وجود ندارد...یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت...
به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد/بط م بس از امروز کار خواهم کرد هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین/نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد به یاد چشم تو خود را اب خواهم ساخت/بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
حضرت حافظ جان
درد خود را علاج خواهم کرد آ ش ازدواج خواهم کرد در بهار ازدواج خواهم کرد چاربار ازدواج خواهم کرد ای حسودان حسد چه می ورزید بی شمار ازدواج خواهم کرد پس برای چه آفریده شده است با نگار ازدواج خواهم کرد در زمین در بهشت حتی در باغ نار ازدواج خواهم کرد نه، خج برای چه من با افتخار ازدواج خواهم کرد «وطن ام ای شکوه پابرجا» الفرار ازدواج خواهم کرد راهبان! از خدا که پنهان نیست آشکار ازدواج خواهم کرد وسط جاده بوق، شب نزنید یک کنار ازدواج خواهم کرد سیب و موز و خیار می دهم و یک نهار، ازدواج خواهم کرد بیش از این انتظار جایز نیست انتظار! ازدواج خواهم کرد درد خود را علاج خواهم کرد آ ش ازدواج خواهم کرد. غین قاف وطنز vatanz_ir
نه قایقی خواهم ساخت و نه از این شهر میروم
این شهر با تمام نامهربانی هایش تو را دارد مانده ام
و در خیالاتم تو را به آغوش کشیده ام

در دنیا هیچ بن بستی وجود ندارد ... یا راهی خواهم یافت ، یا راهی خواهم ساخت ...
عاشقم من عطش جان تو را می خواهم
بوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم
به چه دردم بخورد ماه که در بالا هست
من فقط صورت تابان تو را می خواهم
تو بگیر از دل من حال پریشانی من
در عوض موی پریشان تو را می خواهم
باده یا درد به مستی نرساند ما را
من فقط آن لب مستان تو را می خواهم
جانم آماده قربانی اندر ره توست
چشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم
جان من یخ زده از درد و غم تنهایی
جان به قربان تو دستان تو را می خواهم.
عمری تو را بر دوش کشیدم... یادت را... خاطرات ت را... آن دوران سرکش سر سپردگی را... از تو بر تمام این سال ها... قصه ها خواندم... یادها کشیدم... تا رنگ بگیرد... عمری که بی تو هدر شد... اما امروز تو را بر زمین خواهم نهاد... قصه ام را... قصه ات را... و هر آن چه را که از ... یک ما می ساخت را... یادواره هایی که هنوزم ... از پس گذر این همه سال... عطش آن روزها را فوران می کند را... مبدل به مشتی خا تر خواهم کرد و... بر بااااادش خواهم دااااااد....
باغچه ای خواهم ساخت، و در آن تورب و کَکَج خواهم کاشت، مُرغ لانه، کَشکَرت خواهم داشت. نوبت مُرغانه هاست، پیرسرا خواهم بُرد. می فروشم همه را مردم شهر به مُرغانه چنان می نگرند!!! که یه لانتی به گزگاه درشت مینگرد. "سهرابِ بچه رشتی"
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد.
چشم ها را باز خواهم کرد...
خوابها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت.
گوشها را باز خواهم کرد...
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر، پرواز خواهم کرد...
خسرو گلسرخی
من از جهانم ابری خواهم ساخت، خیابانی و دو دست که در هم آمیخته اند... تو اما باران باش، که بی آن همه ساخته هایم مهجورند...

عاشقم من عطش جان تو را می خواهم
بوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم

به چه دردم بخورد ماه که در بالا هست
من فقط صورت تابان تو را می خواهم

تو بگیر از دل من حال پریشانی من
در عوض موی پریشان تو را می خواهم

باده یا درد به مستی نرساند ما را
من فقط آن لب مستان تو را می خواهم

جانم آماده قربانی اندر ره توست
چشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم

جان من یخ زده از درد و غم تنهایی
جان به قربان تو دستان تو را می خواهم. "ناشناس" + با سپاس از خانم ترانه برای ارسال شعر

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد.
چشم ها را باز خواهم کرد...
خوابها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت.
گوشها را باز خواهم کرد...
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر، پرواز خواهم کرد...
خسرو گلسرخی
من در این فرصت جامانده طرب می خواهم هی نگو صبح همین نیمه شب می خواهم عاشقان را به بها روزی رضوان دادند من تو را خالی از اعداد و سبب می خواهم چو پلنگی ، ز ته دره ی دل ، خیره به ماه جان از چانه گذر کرده به لب می خواهم اگر آوردن نامت به جهان جرم شود صلح یعنی چه؟ هیاهوی حلب می خواهم تو بیا ، خنجر عاشق کشی از روی ببند در به در" یک توی " آشوب طلب می خواهم گر تمنای تو یک فاجعه ی ساده دلی است آ سادگیم از تو رکب می خواهم شهری از فاصله ب ای دلم نقش زدم تازه فهمیده ام این بار، عجب می خواهم! قفسی بین کویر و دل اقیانوسم اسم شب را بلدم ، رخصت رب می خواهم گر طبیب سر بالین دلم باشی تو روز و دمادم پرتب می خواهم فهیم بخشی پاییز93 بیرجند
و علی رغم فتنه ی چشمت به نگاه تو رأی خواهم داد
نه! من آدم نمی شوم حوا! به گناه تو رأی خواهم داد

با تو بودن همیشه و هر جا به منِ بی تو خوب می چسبد
هم به راه تو رأی خواهم داد هم به چاه تو رأی خواهم داد

من چه می خواهم از تو غیر از تو؟ هر چه از دوست می رسد نی ت
سهمم از زندگی شود حتی اشتباهِ تو، رأی خواهم داد

چادرت انقلاب ی ست، عشوه های تو سلطه ی طاغوت!
هم طرفدار نهضتت هستم هم به شاه تو رأی خواهم داد

نفست وحی زندگی دارد شور و حال پرندگی دارد
آه عیسی ترین پدیده ی قرن! من به آه تو رأی خواهم داد

ساده ای مثل مشکی مویت، بکر، وحشی، طبیعی و کولی!
بین این رنگ های امروزی به سیاه تو رأی خواهم داد

شعرهای تمام شاعرها، خود گواه تواند با این حال
هم اگر حجتی نباشد جز روی ماه تو، رأی خواهم داد
میکنم انچه که سهراب بکرد قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به اب دور خواهم شد از این خاک غریب دل من خسته شده از کینه شده این شهر قفس مردمش پر نزنن تیره دلان میروم جای دگر من که پرواز ندانم پس به دریا بزنم دل جای من اینجا نیست میروم تا که بیابم جای که در آن مردم آن در پی منفعت از پی تو احوال نجویند یا نباشد دلشان سنگ که جوابت ندهند میروم تا که بیابم جای که در آن مردم ان همشان یک رنگ دلشان صاف زه هر کینه لبشان پر شود از خنده چشمشان اشک نریزد ... --------------------------------- پاسخ ارسالی یکی از همراهان گرانقدر http://naiad.blog.ir به متن شعرنو:توچه گفتی سهراب؟
یک شب آ ، دامنت را بی وفا خواهم گرفت خواهم آمد داد خود را از شما خواهم گرفت دانم آ این دل من می شود بیمارتان از شما من ل ، بهرش دوا خواهم گرفت گر چه از دوری تنم ، هرروزو شب گردد نحیف لیک میدانم شبی هم من شفا خواهم گرفت یک کمی از هجرتان، قلبم شده سرد و کدر بی گمان روزی شود خوب و، جلا خواهم گرفت قلب ما را برده ای نا مهربان ، اما شبی خواهم آمد از شما آن قلب را خواهم گرفت
ماجد

فایل صوتی شعر با صدای شاعر
خانه ای بهر دلم خواهم ساخت سایبانش همه عشق نقش دیوار همه رنگ بهار رو به این پنجره ها از کران تا به کران سبزی عطر زمین می خواند با نفَس های گُل لاله ی ناز
دست هایت را بده خواهم بوسید
از میانِ هزاران دست
از این خطوط ِ سفید
خواهم گذشت
دست هایت را بده
دست هایت را
تو را خواهم کشت
فرو خواهم رفت
در چشم هایت
جایی در اعماق آن
خواهم یافت
از آنجا بی تابانه
تو را صدا خواهم زد
دست هایت را
سرانجام تو را خواهم کُشت

ازدمیر آصف
ترجمه : حامد رحمتی
غزل برای دل داغدار خواهم گفت، برای مرد و زن دل فگار خواهم گفت همیشه ها سخن از «زلف یار» گفتم ،بس، و این زمان ز خم گیرودار خواهم گفت یکی به ماتم فرزند خویش می نالد، از او به گوش کر روزگار خواهم گفت. یکی به خلوت شب بی قرار می گِرید، و از نهایت اشک قتار خواهم گفت. یکی در آتش جانسوز درد می سوزد، که از غمش غزل بی شمار خواهم گفت. تمام پنجره ها روی باغ پوشیده، ولی غزل به شکوه بهار خواهم گفت. و پشت پنجره مردی غریب غمگین است، که از زبان وی از انتظار خواهم گفت. هزار ظلم و ستم می رسد به هموندم، از آن دیار، از آن شهر یار خواهم گفت. و حال چون غزل از درد و آه می گویم، دو بیت تلخ هم از قندهار خواهم گفت. برای کابل بلخم – دیار جنگزده، برای غور و هرات و مزار خواهم گفت. عزیز من، ستم روزگار می گزرد، که با کنایه نه! با افتخار خواهم گفت. پگاهِ روشن و امّید می رسد از راه، هزار شکر به پروردگار خواهم گفت.
به امید دیدنت خدا خداخواهم کرد خواب و بیدار تو را بازصدا خواهم کرد
پای عشق تو بیفتد مثل فرهاد شبی بیستون جای دماوند بنا خواهم کرد
بوسه ای از لب تو قرض گرفتم حتما قرض لب های تو را زود ادا خواهم کرد
قایق قسمت اگر دور کند از تو مرا رود را سمت تو برع شنا خواهم کرد
ارزشت بس که زیاد است از این لحظه به بعد "تو"ی مفرد شده را باز شما خواهم کرد
حرف یک مردهمان است که اول گفته هر چه دارم سر این عشق فدا خواهم کرد

# _سهر

شب چهاردهم شد هلال می خواهم
کمی نشاط و کمی شور و حال می خواهم
من از سکوت در این شام تار خسته شدم
قسم به عشق کمی قیل و قال می خواهم
جمال یار طلب و کمالم نیست
برای دیدن دلبر کمال می خواهم
حرام خواری ما علت ج اوست
دو لقمه نان جوین حلال می خواهم
تمام عمر طلب از خدا رخ یار
گذشت عمر خدایا وصال می خواهم
ندیده ام رخ دلدار و مرگ در راه است
دوباره چند صباحی مجال می خواهم
نمی رسد به خدا گر صدای خسته ی من
در این دیار ی چون بلال می خواهم
اگر چه دین من و باور من است آن دوست
برای دیدن او احتمال می خواهم
برای آن که ببینم جمال چهره یار
کمی صبوری و قدری جلال می خواهم
دو باره مرغ دلم میل کوی دلبر کرد
رها کنید مرا من دو بال می خواهم
واژه هـــای شعــــــرم را ، دانه دانه خواهم گفت
شهر شهر خواهم رفت ، خانه خانه خواهم گفت


آنچــــه در خــــزان دیـــدم ، در طلـــــوع فروردین
با چکامه خواهم خواند ، در تــرانـه خواهم گفت


رازهـــــای پنهــــــان را ، آشکـــار خـواهــــم کرد
قصّـــه هـــای عریـان را ، شاعرانه خواهم گفت


در زلال چشمانت ، نقـــش عشــق خواهم دید
بــــاز هـــــم غزلهـــایی ، عاشقانه خواهم گفت


بوسـه بوسـه ی لذّت،بی بهانه خواهم خواست
خواهـش دل خـــود را ، بی بهانه خواهم گفت


تـــــا بـــه خنـــده بنشیند ، غنچه ی لبت ، دائم
ازشکوفه خواهم خواند،ازجوانه خواهم گفت.
*دی ماه 1358 ـ کاشان
شب چهاردهم شد هلال می خواهم
کمی نشاط و کمی شور و حال می خواهم من از سکوت در این شام تار خسته شدم
قسم به عشق کمی قیل و قال می خواهم جمال یار طلب و کمالم نیست
برای دیدن دلبر کمال می خواهم حرام خواری ما علت ج اوست
دو لقمه نان جوین حلال می خواهم تمام عمر طلب از خدا رخ یار
گذشت عمر خدایا وصال می خواهم ندیده ام رخ دلدار و مرگ در راه است
دوباره چند صباحی مجال می خواهم نمی رسد به خدا گر صدای خسته ی من
در این دیار ی چون بلال می خواهم اگر چه دین من و باور من است آن دوست
برای دیدن او احتمال می خواهم برای آن که ببینم جمال چهره یار
کمی صبوری و قدری جلال می خواهم دو باره مرغ دلم میل کوی دلبر کرد
رها کنید مرا من دو بال می خواهم
روزی من از این جسم جـُدا خواهم شد چون مُرغ ِ سبـُکبال رَها خواهم شد … . همراه ِ کبوتران ِ پاک با شادی وُ عشق راهی به عرش ِ کبریا خواهم شد … . از بس که در این جهان شقاوت دیدم آنجا پـُر از شور وُ نـَوا خواهم شد … . دانـَم که روانه میشوم سوی بهشت من همنفس ِ فرشته ها خواهم شد … . آری بهشت .. این فقط حقّ ِ من است من شامل ِ الطافِ خـُدا خواهم شد ... .
من خواهم آمد روزی
و خورشید لبخندی برایت
هدیه خواهم آورد
و غنچه بوسه ای
و شبنم اشکی
و به ابرها خواهم گفت
که ببارند
بر جنگل سرسبز دستهایمان
و به زاغچه ها خواهم گفت
که بیایند به میهمانی دشتهایمان
و به گنجشکها خواهم گفت
لانه بگذارند
میان شاخه های انگشتهایمان
من خواهم آمد روزی
و تورا
به شب نشینی ماه و ستاره ها
دعوت خواهم کرد
وخواهم ید تو را
از تمام غمهای زمانه
و خواهمت بنشاند
برهلال باریک ماه
و ستاره ها به دورمان
خواهند چرخید
و به روی
خواهند خندید
من خواهم آمد روزی
و با لبهای تو
برای تمام دشتها
ترانه خواهم خواند
من
خواهم
آمد
روزی
می خواهم در خواب تماشایت کنم می دانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.
می خواهم تماشایت کنم در خواب،
بخوابم با تو
تا به درون خوابت درآیم
چنان موج روان تیره ای که بالای سرم می لغزد، و با تو قدم بزنم
از میان جنگل روشن مواج برگ های آبی و سبز
همراه خورشیدی خیس و سه ماه
به سوی غاری که باید در آن هبوط کنی تا موحش ترین هراس هایت می خواهم آن شاخه ی نقره ای را ببخشم به تو
آن گل سفید کوچک را
کلمه ای که تو را حفظ می کند
از حزنی که در مرکز رویاهایت زندگی می کند
می خواهم تعقیبت کنم
تا بالای پلکان و دوباره
قایقی شوم که که محتاطانه تو را به عقب بر می گرداند
شعله ای در جام های دو دست
تا آن جا که تنت آرمیده است
کنار من،
و تو به آن وارد می شوی به آسانی دمی که برمی آوری می خواهم هوا باشم
هوایی که در آن سکنی می کنی
برای لحظه ای حتی،
می خواهم همان قدر قابل چشم پوشی و
همان قدر ضروری باشم.
#مارگارت_آتوود
#شاعر_کانادا
ترجمه:
#محسن_عمادی
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ ی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم چنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

هم چنان خواهم راند.
هم چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست."

هم چنان خواهم خواند.
هم چنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و د و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.

پ.ن:کوچیک که بودم میرفتیم مسافرت توی راه خسته میشدم به مامانم میگفتم مامان پس کی میرسیم؟ مامانم میگفت:پشت این کوه ها خونه مامان جون ایناس یا پشت این کوها اهوازه یا شیرازه حالا سهراب میگه:پشت دریاها شهریست
شعر از امید یاشار ترجمه پونه شاهی:

برای تو شعر ها خواهم خواند ؛
نرو
از تنهایی من خورشید خواهد درخشید
برای تو خواهم آورد نور را
از بزرگترین روزهایم
برای تو خواهم آورد امیدی بس بزرگ

که در دستان کوچک ات جای نگیرد
برای تو خواهم آورد شبهای آفریقا را
گرم گرم
برای تو خواهم آورد گلها را
از باغهای خزان زده
برای تو خواهم آورد؛ لذتی
از قطرات باران را
برای تو خواهم آورد ؛ مشت مشت ستاره را
جز خورشیدی که دارم

برای تو خواهم آورد دریای بیکران آبی را
و کف امواج را

برای تو خواهم آورد باد تپه ها و کوه ها را
نرو

برای تو خواهم آورد زمان را
آنگاه که زمان را از دست داده باشی
در کنار ساحل دریای غم

قایقی میسازم از دلواپسی

بر دو سوی پرچمش خواهم نوشت

یک مسافر از دیار بی ی

.

نمی گویم مجالی فارغ از تشویش می خواهم
که آزار دل خود از تو بیش از پیش می خواهم

به افسون نگاهی گر چه مستم کرده ای اما
ازآن میخانه امشب یک دوساغربیش می خواهم

به بغداد دلم ای شهرزاد قصه گو امشب
تو را افسانه پردازی محبت کیش می خواهم

به صحرای جنون با پای دل از عشق آن لیلی
مسیری در گریز از عقل دور ش می خواهم

هیولای هوس گر از سر من دست بردارد
به شی نشان از آن من درویش می خواهم

حضوری از تو گر روزوشبم را نیست در رؤیا
به بیداری نه جز کابوس مرگ خویش می خواهم.
related imageعاشقم من عطش جان تو را می خواهمبوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم
به چه دردم بخورد ماه که در بالا هستمن فقط صورت تابان تو را می خواهم
تو بگیر از دل من حال پریشانی مندر عوض موی پریشان تو را می خواهم
باده یا درد به مستی نرساند ما رامن فقط آن لب مستان تو را می خواهم
جانم آماده قربانی اندر ره توستچشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم
جان من یخ زده از درد و غم تنهاییجان به قربان تو دستان تو را می خواهم. "ناشناس"

خانه ای خواهم ساخت
"سایه بانش همه عشق
زیر پا فرش غرور
و حصارش همه تکرار صفا"
خانه ای خواهم ساخت
آسمانش آبی
روشنایش خورشید
نور شامش مهتاب
برکه آیینه ای از جنس صداقت، آرام
دور باید شد از آن خانه ی زرین شما
دور باید شد، دور
جام هایش سیمین
نقره آیینه ای از جنس پلیدی، افسوس
زیر پا فرش حریر
و حصارش همه از نیزه ی تیز
دور باید شد از آن خانه ی ننگین شما
دور باید، دور، دور
که اگر ما
طمع خانه ی زرین د
عشق ما خواهد مرد
آن صفا خواهد رفت
ماه بار خود از این خانه ی ما خواهد بست
خانه ای کاین گونه
سایه بانش عشق است
و حصارش همه تکرار صفاست
آسمانش آبی است
روشنایش خورشید
نور شامش مهتاب
ع ماهش زیبا
ه در برکه ای از جنس صداقت، آرام
دور باید بود از حرص و طمع
که اگر عشق از این خانه رود
خانه ام خواهد سوخت
می شوم خانه اب
خانه ای باید ساخت
خانه ای خواهم ساخت
من از تو، سروِ عزیزم، ثمر نمی خواهم که غیر سایه ای از تو، به سر نمی خواهم بخیل نیستم امّا برای هیچ درخت اگر تو سبز نباشی، ثمر نمی خواهم به جز تو، جایِ دگر، آشیان گزیند اگر برای مرغِ دلم، بال و پر نمی خواهم مرا به بویِ خوشَت جان ببخش و زنده بدار که از تو چیزی از این بیش تر نمی خواهم اگر چه وسوسۀ دیدنت همیشگی است ــ که هیچ وسوسه را، این قدر نمی خواهم ــ دلم به دلهره می لرزد از تماشایت که بر تن و سر و دستت، تبر نمی خواهم اگر چه « سروِ ش ته » شعارِ خوش نقشی ست تو را ش تۀ هر رهگذر نمی خواهم به پای باش که پایانِ سرنوشتِ تو را شبیهِ « سرو کش کاشمر » نمی خواهم نه این، نه آن، نه سوی آسمان، نه رو به افق نه! من برای تو اصلاً سفر نمی خواهم مباد رَختِ خزانت به بر، همیشه بهار! که غیر جامۀ سبزت، به بر نمی خواهم مرا، غزل همه تعویذِ چشم زخمِ تو باد جز این اثر، من از این شعر تر نمی خواهم از کتاب دیوان مجموعه اشعار حسین منزوی | نشر نگاه | غزل 188 | صفحۀ 264