عشق تو نوشتنی نیست

1. الف- مرجع شمارۀ 3 مربوط به پروژۀ نوشتنی " خاستگاه های قاعدۀ هوپیتال" (انگلیسی) 1. ب- مرجع شمارۀ 4 مربوط به پروژۀ نوشتنی "خاستگاه های قاعدۀ هوپیتال" (انگلسیی) 2. الف- مرجع شماره 1 مربوط به پروژۀ نوشتنی "نیوتن چگونه سری دوجمله ای را کشف کرد" (انگلیسی) 2. ب- مرجع شمارۀ 4 مربوط به پروژۀ نوشتنی " نیوتن چگونه سری دوجمله ای را کشف کرد" (انگلیسی- نامۀ پیشین و نامۀ پسین نیوتن به لایب نیتز)
3. دربارۀ لایب نیتز (انگلیسی) 4. اویلر و سری های نامتناهی (انگلیسی)
سلام بدون شرح

پی نوشت: شرحش نوشتنی نیست ;)
نوشته ی رمز دار...با رمز ِ فاطمه، رفیقِ جان

هیچ تنهاتر از من نیست باور کن که نیست
آرزویم غیر مردن نیست باور کن که نیست

در سفالین خم کجا ریزند صهبای طهور؟
لایق جانهای ما تن نیست باور کن که نیست

در کنار ماهرویی باده پیما تا سحر
دیگرم دستی به گردن نیست باور کن که نیست

لحظه ای هم بی نصیب از ناخوشی ها نیستم
ازخوشیها سهمم اصلن نیست باور کن که نیست

در دل ویرانه های مانده بر جا جغد وار
کار من جز ناله نیست باور کن که نیست

بس که اندوه است در جانم ، یقین دارم مرا
چاره جز ازجان گسستن نیست باورکن که نیست

خوشه های غصه هایم گر به روی هم نهند
کمتر از هفتاد من نیست باورکن که نیست

آرزومندی نباشد عیب اما ای دریغ
کامی ها مبرهن نیست باور کن که نیست

زیر بار رنجهای بی شمار زندگی
طاقتم همچون تهمتن نیست باورکن که نیست

شدّت سرمای هر روز از بهار زندگیم
کمتر از سرمای بهمن نیست باورکن که نیست

در فریب آباد دنیا مطمئنّم ذرّه ای
دوست هم کمتر ز دشمن نیست باورکن که نیست

کنج تنهایی ز یاد دوستانم رفته ام
خواستارم بچّه و زن نیست باور کن که نیست.
هر نیمه شب یادت مرا به نوشتن وا میدارد
نوشتنی که از اعماق وجودم برمیخیزد چونان خیزابه و امواج دریا بر گیسوان ساحل گیسوم کوبنده و پر صلابت ،اما آرامبخش و فرح ناک
بیاین صادق باشیم، نوشتنی زیاده. وبلاگ-نوشتنی زیاده. حرف دارم و چیزایی به ذهنم می رسه و جمله بندی و همه ی اینا، ولی خسته م. چهار مرداد پروازه و آدم های زیادی رو باید دید و کارهای زیادی رو باید کرد و سریال باز و بسته چمدونا-وزن شون-جابه جا وسایل و دوباره وزن شون و بندازینش. توی یه لوپ بی نهایت به اضافه ی فکر این که چیو ببرم چیو ببخشم چیو فریت کنم و خلاصتاً چه خاکی بر سر، مستهلکم کرده.
فلذا وقت نمی کنم لپ تاپو باز کنم و راستش، با گوشی آپ هم بهم نمی چسبه و تنها چیزی که از تموم دنیا می خوام اینه که تو بغل “او” لم بدم و یه دل سیییییر و با خیال راحت بخوابم.

در آن سرا که نشان از وجود مادر نیست
امید نیست ، صفا نیست ، مه رور نیست

ز چشمه سار محبت نمی شود سیراب
ی که مادر دریا دلیش در بر نیست

هلا که قطره ای از چشمه سار عشق تو را
قیاس با می تسنیم و شهد کوثر نیست

از آن زمان که تو را سایه رفت از سر من
کدام لحظه که چشمم به خون شناور نیست

از آتش دل خود سوختم چو پروانه
که شمع روی تو دیگر مرا برابر نیست

به پیش چشم منت گر به خاک بسپردند
مرا مفارقت از تو هنوز باور نیست

به غیر بار گرانی به دوش نیست مرا
چو دستهای نوازشگر تو بر سر نیست

محیط خانه به چشمم ز بعد رفتن تو
به حق که جز صدف منفصل ز گوهر نیست

امید بخش حیاتم تو بودی و رفتی
مرا به زندگی خود ، امید دیگر نیست

بهشت بوسه به پای تو می زند ، زیرا
گلی به مثل تو آن باغ را سزاتر نیست

ی که طعم محبت چشیده می داند
مصیبتی به جهان همچو مرگ مادر نیست

خوشا به حال ی «خوش عمل» که دارد مام
اگر چه بهره اش از گنج باد آور نیست .
رسیده ام به خ که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست

خدا ی ست که باید به دیدنش بروی
خدا ی که از آن سخت می هراسی نیست

به «عیب پوشی » و « بخشایش» خدا سوگند
خطا ن ما غیر ناسپاسی نیست

به فکر هیچ ی جز خودت مباش ای دل
که خودشناسی تو جز خدا شناسی نیست

دل از سیاست اهل ریا ، خود باش
هوای مملکت عاشقان نیست.
فاضل نظری
گلایه‎ام ز دلی هست که بی تو مضطر نیست
دو چشم بی هنری که بدون تو، تَر نیست
گلایه‎ام ز زبانی که بی حیا گشته
و گوش‎ها که برای گناه‎ها کَر نیست
گلایه‎ام ز محبین مدعی چو من است
که با زیادی ما، غربت تو کمتر نیست!
هزار داد زدیم ادعای حب تو را
به پیش تیغ ولی یک خبر ز حنجر نیست
همیشه بانگ بلا، هر زمان چو کرب و بلا
و اقتدای جوانی‎مان به اکبر نیست
عجیب نیست چرا ‎ای آقا
ز دشمنان چه بنالی چو دوست یاور نیست
اگر که غیبتتان گشته است طولانی
گلایه‎ام ز دلم هست که بی تو مضطر نیست
این موج زلف وشندهء تو نیست
این سیب سرخ ساختگی، خندهء تو نیست
ای حُسنت از تکلّف آرایه بی نیاز
اغراق صنعتی است که زیبندهء تو نیست
در فکر دلبری ز من بی نوا مباش
صیدی چنین حقیر، برازندهء تو نیست
مه گرفته مرداب بخت من
ای ماه! جای درخشنده ء تو نیست
گمراهی مرا به حساب تو می نهند
این ر شأن چشم فریبندهء تو نیست
ای عمر! چیستی که به هرحال عاقبت
جز حسرت گذشته در آینده ء تو نیست


فاضل_نظری
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست

هر چند نگه می کنم از روی حقیقت
یک لحظه تو را سوی دل ما نظری نیست

تا پای تو از دایره عهد برون شد
در هستی خویشم به سر تو که سری نیست

بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یاد
هر چند که آرام تو جز باد گری نیست

در بند خسی وین عجبی نیست که امروز
اسبی که به کار آید بی داغ ی نیست

خصم به بدی گفتن من لب چه گشاید
من بنده مقرم که خود از من بتری نیست

بسیار جفا هات رسیدست به رویم
المنة الله که ترا دردسری نیست

بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن
دلسوزتر از عشق سمری نیست

بسیار گذر کرد در آفاق سنایی
افتاد به دام تو و از تو گذری نیست
جانا به کجایی


در کوچه های شهر بجز اضطراب نیست
دیگر ی به فکر سلام و جواب نیست


توفان گذشته است و ش تند شیشه ها
هرگز برای بستن درها شتاب نیست


صدها هزارخانه ی مردم اب هست
یک مسجد از هزار ولیکن اب نیست


گفتی همیشه دست دعا کارگر شدست؟
نفرین که می کنید چرا مستجاب نیست


تشخیص حق و باطل یک جمع مشکل است
این خمره واضح است برای نیست


گیجی مردمان زمین از چه بوده است؟
لازم به ذکر نیست که از قرص خواب نیست
به نام خدا
" خبرت نیست "

خبرم هست که و آرام
خبرت نیست که من بر چه امیدم

خبرم هست که با یار به چه حالی
خبرت نیست که اشک از چه بریزم

خبرم هست که دستش چه فشاری
خبرت نیست که در قلب چه فشارم

خبرم هست که لبخند به لبت هست
خبرت نیست که بر لب چه نگارم

خبرم هست که چشمت به چه خیرست
خبرت نیست که از چشم چه ببارم

خبرم هست ز آرامی قلبت
خبرت نیست ز قلب و دل زارم

خبرم هست از آن عشق و امیدت
خبرت نیست از آن فکر پلیدم

خبرم هست ز پریشانی مویت
خبرت نیست ز پریشانی خویم

خبرم هست ز زیبایی رویت
خبرت نیست ز ویرانی رویم

خبرم هست ز آبادی قلبت
خبرت نیست ز اباتی کویم

خبرم هست ز تو لحظه به لحظه
خبرت نیست ز من و قلبم و عشقم

به کانال تلگرامی کلبه شاعر بپیوندید
@kolbeh_shaer
یاد من کن یاد من زهر هلاهل نیست
چشم هایم قاصد مهر است قاتل نیست


خاطرت باشد که بر ما روزگاری رفت
نازنین، آرام این دل دیگر آن دل نیست

…..
کوه کندن مثل کندن از تو مشکل نیست
گفته بودم شوق در آغوش می میرد

مامن یک موج بازیگوش ساحل نیست
گفته بودم عشق یعنی رنج
هم کلام آدم دیوانه عاقل نیست
…..
مرد بی غم زن بدون گریه کامل نیست ...


مهدی فرجی
شعرم ردیف و قافیه هایش درست نیست
هر واژه نابجاست، به جایش درست نیست
می خواستم فضای قشنگی دهم به شعر
من مانده ام که از چه فضایش درست نیست
بیمار روی یار اگر شد ی ز شوق
او را دوا مده که شفایش درست نیست
باید میان خوف و رجا زندگی کنیم
چون خوف اگر نبود رجایش درست نیست
خود را به خواب اگر زده باشد ی شبی
تا صبح اگر کنیم صدایش درست نیست
پژمرده شد گلی اگر از دست باغبان
کوشش برای نشو و نمایش درست نیست
تشبیه کرده ام به طلا جنس یار را
چون نور خالص است طلایش درست نیست
آن که کرده با تو جفا در تمام عمر
با او وفا نما که جفایش درست نیست
گر مستجاب هیچ دعایی نشد ز ما
از ماست عیب یا که دعایش درست نیست
فرمان کردگار مطاع است گوش کن
تسلیم باش، چون و چرایش درست نیست
سر زد ز روی سهو خطایی اگر ز ما
بخشش سزاتر است جزایش درست نیست
رمز بقا ز آل محمد(ص) طلب کنم
جای دگر که رمز بقایش درست نیست
عمری ز هجر یار کشیدیم درد هجر
وصل است شرط عشق جدایش درست نیست

می خواستم غزل بسرایم ولی ببین
گفتم قصیده، حال و هوایش درست نیست

نو کپشن !! والا ! حس یه نوشتنی نمیشه وصفش کرد
تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست

تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نیست ؟

نگو به تلخى این اتفاق عادت کن
که عشق حادثه اى مبتلا به عادت نیست

درون آینه غیر از خودت چه مى بینى ؟
تو هم شبیه منى هیچ کنارت نیست

پر از گلایه ام اما به جبر خندانم
همیشه واقعیت ناشى از حقیقت نیست

برو سفر بسلامت ولى بدان از عشق
اگر که خیر ندیدى بدون علت نیست

فقط اجازه بده در نبودنت شب_ها
کمى به فکر تو باشم اگر جسارت نیست ‏


سیدتقی_سیدی
شعرم ردیف و قافیه هایش درست نیست
هر واژه نابجاست، به جایش درست نیست
می خواستم فضای قشنگی دهم به شعر
من مانده ام که از چه فضایش درست نیست
بیمار روی یار اگر شد ی ز شوق
او را دوا مده که شفایش درست نیست
باید میان خوف و رجا زندگی کنیم
چون خوف اگر نبود رجایش درست نیست
خود را به خواب اگر زده باشد ی شبی
تا صبح اگر کنیم صدایش درست نیست
پژمرده شد گلی اگر از دست باغبان
کوشش برای نشو و نمایش درست نیست
تشبیه کرده ام به طلا جنس یار را
چون نور خالص است طلایش درست نیست
آن که کرده با تو جفا در تمام عمر
با او وفا نما که جفایش درست نیست
گر مستجاب هیچ دعایی نشد ز ما
از ماست عیب یا که دعایش درست نیست
فرمان کردگار مطاع است گوش کن
تسلیم باش، چون و چرایش درست نیست
سر زد ز روی سهو خطایی اگر ز ما
بخشش سزاتر است جزایش درست نیست
رمز بقا ز آل محمد(ص) طلب کنم
جای دگر که رمز بقایش درست نیست
می خواستم غزل بسرایم ولی ببین
گفتم قصیده، حال و هوایش درست نیست

رسیده ام به خ که اقتباسی نیست
شریعتی که در ان حکم ها قیاسی نیست
خدا ی است که باید به دیدنش بروی
خدا ی که از ان سخت می هراسی نیست
به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند
خطا ن ما غیر نا سپاسی نیست
به فکر هیچ ی جر خودت مباش ای دل
که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست
دل از سیاست اهل ریا ،خود باش
هوای مملکت عاشقان نیست
#فاضل_نظریتبسم
تنهایی این نیست که هیچ اطرافت نباشه!
این نیست که با ی دوست نباشی!
این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی!
این نیست که ی باهات حرف نزنه!
این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی!
این نیست که ی دوستت نداشته باشه!
تنهایی، یه حس درونیه!
تنهــــــایی یعنــــــی "هیچکـــس نمیفهــــمه حالـــت بـــده

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، ی را به ی نیست
و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار اب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو ی نیست
من در پی خویشم، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
هوشنگ ابتهاج
امروز از اول صبح خوانده ام رو مه ها را اخبار را نامه های اداری را تابلوی اعلانات را اینترنت را نه! از چشمان تو چیزی ننوشته اند نه! مطمئنم! چیزی ننوشته اند چگونه متنی است چشمان تو؟! که نوشتنی نیست.

گویا که جهان بعد تو زیبا شدنی نیست
حتی گره اخم خدا واشدنی نیست

از حاصلضرب عشق بپا شد
از خاطره ام عشق تو منها شدنی نیست

من با تو، همیشه همه جا ما شدنی بود
من با تو شدن، ایندفعه گویا , شدنی نیست

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگیست و اما شدنی نیست

از دوری هم، هر دو چه بیمار و م
اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست

پایان کلامم، ، آ این شعر،
با وصله و اصرار و دعا... ماشدنی نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که ح بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
مثل کبــــوتری کـــه اسیـــر درخت نیست
این عشق بی بهانه نگاهش به تخت نیست
تنهــــا مرور دست تــــو را خواسته دلش
پیراهنی که حق دلش چوب رخت نیست
می میرم از نبودنت و صبـــــر مــی کنـــــم
مرگ آن قدر که شایعه د سخت نیست
می میرم و هنـــوز تـو باور نمـی کنی
می میرم و هنوز خیال تو تخت نیست
این قلب تیرخورده که یک واقعیت است
از جنـس ابتذال نقـــوش درخت نیست
حـــوای من ، اســـارت من در زمیـــن تـــــو
تقصیر چشم توست، به تقدیر و بخت نیست
تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست
غمِ توهست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید ونیست
درون آتش از آنم که آتشین گلِ من
مرا چو دل در کنار باید و نیست
به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید ونیست
چگونه لاف محبت زنی که از غمِ عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی که دیده تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی به شام ج چه طاقتیست مرا
که روز وصل، دلم را قرار باید و نیست ...
- رهی معیری -
برای آمدنت انتظار کافی نیست
فقط سرودن شعر و شعار کافی نیست
برای آمدن آقا تو یار می طلبی
نیامدی به گمانم که یار کافی نیست
به صبح بخوانیم ندبه های فراق
برای آمدنت چشم زار کافی نیست
صدای ناله ی ما تا به آسمان برسید
مگر که این همه داد و هوار کافی نیست؟
هزار سال گذشت و نیامدی آقا
گذشت این همه لیل و نهار کافی نیست؟
بیا بیا که ف زیاد داری تو
نگو نگو که مرا جان نثار کافی نیست
دعای ماست که تعجیل در فرج بشود
نیامدی، چه کنم؟ اعتبار کافی نیست؟
ببین که اهل جهان بی قرار تو شده اند
نگو که این همه ات بیقرار کافی نیست
شکار کرده ای آقا تمام دل ها را
اسیر تو دل ما شد شکار کافی نیست
هزار ها نفر از درد هجر جان دادند
برای این همه عاشق مزار کافی نیست
دوباره طرح نویی را ارائه خواهم داد
برای آمدنت ابتکار کافی نیست
ماجرای ، باور باورها نیست

ماجرایی است که در حافظه ی دنیا نیست



نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم

ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست




تو گمی درمن و من درتو گمم، باورکن

جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست




شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

با دلم طاقت دیدار تو، تافردا نیست




ساحل و دریای همیم، اما نه!

ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست...




محمد علی بهمنی
بدانیم که:
دخ در زندگی دیگران " کنجکاوی " نیست، " فضولیه".
تندگویی و قضاوت در مورد دیگران " انتقاد " نیست، " توهین " است.
هر کار یا حرفی که در آ ش بگی " شوخی " شوخی نیست، حمله به شخصیت آن فرد است.
بازی با احساسات مردم " زرنگی " نیست، " هرزگی" است.
اب یه نفر توی جمع " جوک" نیست، "کمبود" است.
در جلسه ی امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود، در این سکوت بغض آلود
قطره اشکی هوس سرسره بازی می کند و برگه سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش می کشد
عشق تو نوشتنی نیست
در برگه ام کنار آن قطره یک قلب می کشم
وقت تمام است، برگه ها بالا….
گاهگاهی شعرهایت غم بود شاداب نیست
پر ز احساس خوش و آن لحظه های ناب نیست
آنقدر گاهی به شعرت یاس دامن میزند
شک کنم بر خود که اینها گفته ی شهیاد نیست
من که میدانم تو زخمی خورده ای در زندگی
عشق من جاوید می ماند فقط احساس نیست
ای که من دلبسته ی عشقت شدم این را بدان
هیچ از بهر تو مانند من همراه نیست
آن که هردم یادتو می باشد و عشقش منم
چشم خود را باز کن جز عهدی کمیاب نیست
آن که یادت می کند هر دم تو را با شور و شوق
یک امین عاشق است او شعرهایش آب نیست
گاهگاهی هم خدا را شاهدو ناظر بگیر
عشق من از بهر تو یک برگ روی آب نیست
من نگفتم حرف پیش و هرچه پیش آید خوش است
ای خوشا آن لحظه ای که با همیم و خواب نیست
من که ثابت کرده ام عشقم برایت بارها
دست خود بالا بزن تا من ببوسم عار نیست
چون که حرفم را نکردی گوش گاهی وقتها
دفتر شعرت گرفتم باتو آن را کار نیست
سر خوش از یاد همیم و عشق سرتا پا غرور
خوب باید داشت قدرش عشق ما هرزآب نیست

" نام تو با شعر من در کودکی آمیخته
گفته ام این جمله را من بارها این لاف نیست "
از نگاهت خوانـــده ام دیـــگر دلت درگیــــر نیست
ح ت گویـاست می فهمم جــز این تعبیـــر نیست
هرچه می خواهی تصمیم من تصمیـم توست
اشــک هـــایم را نبیـــن، بـــا نیـــّت تـاثیــــر نیست
خوب می دانـم که راهـــی نیست غیــــر از رفتنت
احتیــــاجی به هــــزار و یک زبـان تفسیــــر نیست
سـوز پاییــز است و بــرگی تو به وقت بـرگ ریـــز
گـرچه می خواهم بمانی خوب من، تقدیـــر نیست
رفتنت خیــــر است بـــاور می کنم، حرفی نـــــزن
آه من با اینـــکه ســـوزان است دامن گیــــر نیست
پشـت پایت آب می ریــــزم کـــه برگــــردی ولـــی
عاشــق دیـــوانه ی خــود کـــرده را تدبیـــر نیست
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست / گویی همه خوابند، ی را به ی نیست
و پرواز از آن خاک به این خاک / جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار اب است / اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش / دیدم که در آن آینه هم جز تو ی نیست
??
زندگی اسم نیست؛
در واقع زیستن است .
عشق نیست، عشق ورزیدن است.
رابطه نیست، ربط یافتن است.
آواز نیست، آواز خواندن است.
نیست، یدن است.
به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست
کنـــــار سینی چــــای تـــــو اصلا قند لازم نیست
همیشـه دوستت دارم ـ بــــــــه جــــــان مــادرم ـ امــــا
تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست
به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم
غــــزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیست
مرا دیوانــــه کردی و هنــــــــوز از من طلبکاری
بپوشان بافه های گیسویت را ،بند لازم نیست
"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "
عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست
فدای آن کمانهای به هم پیوسته ات ، هر یک ـ
جـــدا دخل مـــــرا می آورد پیــوند لازم نیست
مهدی صباغ زاده
عاشقــان را گـرچـه داغ دل بـود ، تشویش نیست
جــز چـــراغ لالـــه شمــع خـانـه ی درویش نیست


خـــواب شیـــریـــن من از کابـوس چون گردید تلخ
خوب دانستم که نوشی در جهان بی نیش نیست


هـــــر دلـــی کز بخت بـــد پیچیــــد در طـــول امل
فرصت او را غیـــر مــــدّ آه حســـرت پیش نیست


در دل عشــق آشنـــایـــــم رفت تــــا خـار هوس
در کنـــــار نفس دیدم دشمنی جز خویش نیست


دل زمقصدچون که غافل شدچه حاصل جستجو
لفظ از معنـــا تهی جـــز خــطّ مبهم بیش نیست


وصل جانان گرچه ممکن نیست با یادش خوشم
گرچه وصف العیش نصف العیش شرط کیش نیست


خوش عمل شد پیرو صائم در این معنا ک گفت:
طالب عنوان و شهرت مــرد دور ش نیست.
نوشته ای که به من،حالِ خویش را بنویس نوشتنی نبود حالِ من بیا و ببین
ابوالحسن فراهانی
نوشته ای که به من،حالِ خویش را بنویس نوشتنی نبود حالِ من بیا و ببین
ابوالحسن فراهانی
رفیق جان ،مرا دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست
یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست
چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست
همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست
چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست
مجو عد از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست
حرامیان همه ت شدند و تمند
گناه تیان و گناه ت نیست...
به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت
به واعظی که گمان می کند قیامت نیست
هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست
"کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم"
هزار سخن مانده است و رخصت نیست... علیرضا قزوه

+حال دلم که یک طورهایی می شود،دنبال زبان دلم در زبان علیرضا قزوه میگردم و می یابم

گفتند:
نگذر از غرورت، کار خوبی نیست
باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست
گفتند:
هرگز لشگرت را دست او نسپار
این خائنِ بالفطره پرچم دار خوبی نیست!

سیگار و تو، هردو برای من ضرر دارید
تو بدتری، هرچند این معیار خوبی نیست!

ترک تو و درک جماعت کار دشواری ست
تکرار تنهایی ولی تکرار خوبی نیست...

از تو، انحصار واقعی از من
بازیّ شیرینی ست، استعمار خوبی نیست

از هر سه مردِ بینِ بیست و پنج تا سی سال
هر سه اسیر چشم تو...

آمار خوبی نیست!

دیوار ما از خشتِ اوّل کج نبود، اما
این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست

دیوارِ من
دیوارِ تو
دیوارِ ما
افسوس...
دیوارِ حاشا خوبِ من، دیوار خوبی نیست

آرام بالا رفتی و از چشمم
اف
تا
دی
من باختم؛ هرچند این اقرار خوبی نیست!
امید صباغ نو |



دنیای ما دنیای تو دنیای خوبی نیست

این پیر این بد مست این آقای خوبی نیست

مردی کنار کوچه ی چشم تو می دانست

شبهای تار پیش رو شبهای خوبی نیست

دلتای دامان تو را خواهانم ای دلبر

دلتای بی مهتاب وگل دلتای خوبی نیست

امشب هوای خانه ام غمگین وتاریک است

در استکان روی میزم چای خوبی نیست

ای من بنازم آن زلیخای نگاهت را

مفرست زندان یوسفم را جای خوبی نیست

لیلای صحرا دشت وصحرا را پر از غم کرد

مجنون نمی داند که او زیبای خوبی نیست

فردا نمی خواهم که بیدارم کنند از خواب

فردا برای عاشقان فردای خوبی نیست
موسی عباسی مقدم
گفتنی ها زیاده و نوشتنی ها کم.
اگه کره ای بودم به خودم میگفتم مگه من تو زندگی قبلیم یه خیانتی به کشورم کرده بودم؟
در جلسه امتحان من مانده ام ویک برگه سفید ویک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی...
درد دل من دراین کاغذجانمی شود ...
دراین سکوت بغض آلود قطره اشکی هوس سرسره بازی می کندوبرگه سفیدم عاشقانه قطره رادرآغوش
میکشد...
عشق تو نوشتنی نیست در برگه ام کنارآن قطره یک قلب میکشم وقت تمام است برگه ها بالا...دریافت

دریافت
سجده گاه قسمت
صد بــــــار دل شــ تی ،یــک بار باورم نیست
عشقی زمن گرفتی ،عشقی که خاطرم نیست
گفتی که در خیالـــت ،بش ته دل محال است

با این دل ش ته،عــــقل است که یاورم نیست

دل در طـــواف عشقت ، تــــقـــــدیر مـــن رقم زد

در سجده گــــاه قسمت ، شکی به داورم نیست

رفتی ولی نـــــگـــاهت در قــاب دل اسیــــر است

گردنشسته برقاب خــــــاکی که بـــر سرم نیست

سالها نظاره کـــردم ، بــــــا چـشم بسته ی خود

صد بار دل شــ تی ایــن بــــــــــار آ م نیست

قــــــاسم ســخــــن نگوید هیچگاه به ماه خاموش

با دشمنان بــــــــخندم، چــــون گریه پرورم نیست
رنجبر 1/اردیبهشت/1394



گم میشوم از دست خود، دیگر مرا تدبیر نیست
اینگونه سرد و تم، ذهن مرا تقصیر نیست
گفتی قلم در دست گیر، اعجاز کن آئینه را
اما دگر کو آینه؟، دیگر مرا تصویر نیست
از آن زمان که پله ها راه مرا سد کرده اند

دیگر نشد بینم رخم، دیگر مرا امید نیست
روی همه آئینه ها خط میکشم با هق هقم
تو گوش کن سوز مرا، همخانه ام تا عید نیست!
حالا که گفتی بنگرم آئینه را، دریافتم
این زهره دیگر معنیش، آن شمع چون خورشید نیست...