زندگی پسرک فریاد پاسخ شنید

پسرک نشسته بود و داشت به این 5 سال فکر می کرد. پنج سالی که هنوز پنجِ کامل نشده بود ولی نزدیک بود رسیدنِ اون پنج. پنج سالی که گیسو را می شناخت ولی نمی شناخت، نزدیک بود ولی دووور.
پسرک موی کوتاه دوست داشت ولی گیسو می خواست. پسرک این ور دنیا بود ولی اون ور دنیا رو می خواست. پسرک نمی دونست چی می خواد! پسرک اوایل [خیال کنم] دوست داشتنی بود برای گیسو.
[گیسو! چه شد که پسرک رقت انگیز شد؟] پسرک برای گیسو یکی از خدایان بود. گیسو ش ت اش . . . [گیسو! چه شد که کافر شدی؟] [گیسو! چه شد که خدا رو هم کافر کردی؟] خدای ش ته شده دیگه نمی تونه کاری کنه. رقت انگیز شد. [و گیسویی که رقت انگیزها رو دوست نداشت . . .]

+بذار فکر کنند که کم داشتی یه نمه . . .
معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع "علم" بهتر است یا "ثروت" را بخواند



پسرک با صدای لرزان گفت : ننوشته ام !



معلم با خطکش چوبی پسرک را تنبیه کرد و او را پایین کلاس پا در هوا



نگه داشت, پسرک درحالی که دستهای قرمزو ورم کرده اش را به هم میمالید



زیر لب گفت :


" آری" ثروت "بهتر" است چون اگر داشتم دفتری می یدم و انشایم را مینوشتم!
پیرمرد هربار که میخواست اجرت پسرک وا ی کر و لال را بدهد جمله ای برای خنداندن او بر روی اسکناس مینوشت
این بار هم همین کار را کرد .. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرد مرد نوشته بود خواند ..
روی آن اسکناس نوشته شده بود ...وقتی خیلی پولدار شدی پشت این اسکناس را نگاه کن
پسر با تعچب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا پشت آن را ببیند ..
پشت اسکناس نوشته شده بود : ای کلک ، تو که هنوز پولدار نشدی ..
پسرک خندید با صدای بلند هر چند صدای خنده خود را نمی شنید ..
همیشه پر از مهربانی بمان و دلیل شادی دیگران باش ..
حتی اگر هیچ قدر مهربانیت را نداند ..این ذات توست که مهربان باشی ،
تو خ داری که به جای همه برایت جبران خواهد کرد ...

پیرمرد هر بار که می خواست اجرت پسرک وا ی کر و لال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت

این بار هم همین کار را کرد

پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، خواند.

روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن.
پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدی!

پسرک خندید با صدای بلند؛
هرچند صدای خنده خود را نمی شنید...

اگر می خواهی خوشبخت باشی،
برای خوشبختی دیگران بکوش.
چه بارونی میاد هر روز هر روز تو دامغان. خدا رو شکر.دیروز گل غلتان پسرک بود. نمیدونم چرا جدیدا خوشم میاد محمد جوادو پسرک صدا کنم : دیپسرکمون بزرگ شده کاراش داره بامزه میشه. من رو هم داره کم کم میشناسه. دست و پا میزنه بیاد بغلم. شلوغی رو دوست نداره. خیلی هم نا زی و لوس شده:/ دلم میخام درسته قورتش بدم این پسرک شیطونو. اصلا شیطونی از چشماش میباره.اینجا هرازگاهی ازش مینویسم که بعدا بزرگ شد پیجمو باز کنم نشونش بدم.^_^
پنحشنبه عروسی دوستمه. امیدوارم که خوشبخت بشه.
در خانه ای زیبا و صمیمی در این پرسکی که ده سال سن داشت از مادرش پرسید:مامان اگه من هیجده سالم بشه و یه پسر بزرگ شم تو برای کادو تولدم برام چی می ی ؟ مادر پسر لبخندی زدو گفت :صبر داشته باشد . سال ها گذشت و گذشت تا پسرک هجده سالش شد اما پسرک دچار بیماری قلبی شد و ها ی ان بیمارستان زیاد از وضع پسرک راضی نبودند اما پسرک خوب شد و به خانه امد خانواده ی پسر منتظر بودند تا پسرک لباس مناسب به تن کند تا جشن تولد برگزار کنند پسرک همه جا را دنبال مادرش گشت ولی پیدایش نکرد وقتی پسرک به اتاقش رفت نامه ای را بر روی تخت خود پیدا کرد که از طرف مادرش بود :سلام پسرم تو هشت سال پیش از من پرسیدی که کادوی تولدت چیست اری من قلبم را به تو کادو دادم و این نامه را قبل از این نوشتم کادوی من به تو همین تبش قلب مشترک است !....
پشت در خانه پسرک گفت: فکر کنم بابا الان خونه باشه!؟ زن بی حرف قفل در را باز می کند و از پسرک میخواهد کلید برق را روشن کند. شب موقع خواب پسرک دوباره می گوید: فکر کنم دیگه الان بابایی برگرده!؟ و پرسشگرانه به دهان مادر چشم می دوزد! زن فقط طفلکش را در آغوش می گیرد و می گوید: بیا بریم برات قصه ی قبل از خواب رو بخونم! پسرک اما مصرانه میخواهد بغض نصفه مانده در راه مادرش را بیرون بکشد می گوید: اما من کارتون موشی قبل از خوابم رو می خوام که بابایی برام بذاره! تا چند روز بعد پسرک حرفی نمی زند و سراغی نمی گیرد و نمی پرسد فقط شب ها موقع خواب می گوید: آخه من دلم برای بابایی تنگ شده! بعد با لب های آویزان به خواب می رود!
داشتم برای پسرک میگفتم که این نور خورشیده که وقتی به ماه می تابه، باعث میشه ما ماه رو روشن ببینیم. پسرک: اون نور از کجا به ماه می تابه؟ من: از خورشید. پسرک: چطوری می تابه که ماه رو روشن میکنه، اما آسمون رو روشن نمیکنه؟! من: :|

+جو براش نداشتم! ی جواب داره؟! :|
معلم گفت: بنویس سیاه و پسرک ننوشت
معلم گفت: هر چه می دانی بنویس
و پسرک گچ را در دست فشرد
معلم گفت: املائ آن را نمی دانی؟ و معلم عصبانی
بود سیاه آسان بود و پسرک چشمانش
را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود
معلم سر او داد کشیدو پسرک نگاهش را
به دهان قرمز رنگ معلم دوخت و باز جو نداد
معلم به تخته کوبیدو پسرک نگاه خود را
به سمت انگشتان مشت شده
معلم چرخاند و سکوت کرد
معلم بار دیگر فریاد زد: بنویس
گفتم هر چه می دانی بنویس
و پسرک شروع به نوشتن کرد
کلاغها سیاهند ، پیراهن مادرم همیشه سیاه است
جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است
کیف پدر سیاه بود، قاب ع پدر یک نوار
سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید
پدرت وقتی مرد موهایش هنوز سیاه
بودچشمهای من سیاه است و شب سیاهتر
یکی از ناخن های مادر بزرگ سیاه شده است
قفل در خانه مان سیاه است
بعد اندکی ایستاد رو به تخته
سیاه و پشت به کلاس
و سکوت آنقدر سیاه بود که پسرک دوباره
گچ را به دست گرفت و نوشت تخته مدرسه
هم سیاه است و خود نویس من با جوهر
سیاه می نویسد. گچ را کنار تخته سیاه گذاشت
و بر گشت معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود
و پسرک نگاه خود را به بند کفشهای
سیاه رنگ خود دوخته بود معلم گفت بنشین
پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست
معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت
و تمام شاگردان با مداد سیاه در
دفتر چه مشقشان رو نویسی می د
اما پسرک مداد قرمزی برداشت
و از آن روزمشقهایش را با مداد قرمز نوشت
معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه
مجبور نکرد و هرگز از مشق
نوشتنش با مداد قرمز ایراد نگرفت.
و پسرک می دانست که
قلب معلم هرگز سیاه نیست
هرروز پسرک یواشکی می آمد و داخل باغ را تماشا می کرد. باغبان سهم آبیاری زمین خود را بدون آن که درختانش را سیراب کند، مستقیم به جوی همسایه می فرستاد. رفته رفته برگ درختان می ریخت و بدنه ی شان خشک می شد. باغبان هم اره برقی اش را برمی داشت و تنه ها را می برید. صدای اره برقی چنان گوش محیط را کر می کرد که پسرک می توانست خود را نزدیک باغبان برساند؛ سنگ را در پشت کش کمانش گیر می داد و در حالی که سر باغبان را هدف گرفته بود سنگ و کش را به عقب می کشید و رها می کرد. سنگ با قدرت به سر باغبان می خورد. مقداری گچ از مغزش می ریخت و درحالی که سرش را می مالید به اطراف نگاه می کرد تا پسرک را پیدا کند.
بارها پسرک را با گوشمالی و اردنگی از باغ بیرون انداخته شده بود. آنقدر از مغز باغبان گچ ریخته بود که دیگر پوک شده بود. این بار دست پسرک را گرفت و در زیر زمین زندانی کرد. پسرک تا جان داشت فریاد می کشید و صدایش در صدای اره برقی گم می شد. باد زوزه می کشید و برگ های خشک درختان را از این سو به آن سو کوچ می داد.
هوا زودتر از همیشه تاریک شد. باغبان حس کرد پشتش ی ایستاده است. اره برقی را خاموش کرد. به پشتش نگاه کرد، درختان با ریشه های درآمده دور تا دورش را محاصره کرده بودند. از وحشت فریادی کشید و به خانه ی همسایه پناه برد.
ادامه دارد...
پدر وپسری در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد و داد کشید: (( آآآآی ی ی))!! ص از دور دست آمد: ((آآآآی ی ی))!!! پسر با کنجکاوی فریاد زد: ((که هستی؟)) پاسخ شنید: ((که هستی؟)) پسر خشمگین شد و فریاد زد: ((ترسو!)) باز پاسخ شنید: ((ترسو!)) پسر با تعجب از پدر پرسید: ((چه خبر است؟)) پدر لبخندی زد و گفت: ((پسرم! توجه کن)) و بعد با صدای بلند فریاد زد: ((تو یک قهرمان هستی!)) صدا پاسخ داد: ((تو یک قهرمان هستی!)) پسر باز بیشتر تعجب کرد پدرش توضیح داد:((مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب تو به وجود می آید و اگر دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی و هر گونه که به دنیا و آدم ها نگاه کنی، زندگی همان را به تو خواهد داد.))
هرروز پسرک یواشکی می آمد و داخل باغ را تماشا می کرد. باغبان سهم آبیاری زمین خود را بدون آن که درختانش را سیراب کند، مستقیم به جوی همسایه می فرستاد. رفته رفته برگ درختان می ریخت و بدنه ی شان خشک می شد. باغبان هم اره برقی اش را برمی داشت و تنه ها را می برید. صدای اره برقی چنان گوش محیط را کر می کرد که پسرک می توانست خود را نزدیک باغبان برساند؛ سنگ را در پشت کش کمانش گیر می داد و در حالی که سر باغبان را هدف گرفته بود سنگ و کش را به عقب می کشید و رها می کرد. سنگ با قدرت به سر باغبان می خورد. مقداری گچ از مغزش می ریخت و درحالی که سرش را می مالید به اطراف نگاه می کرد تا پسرک را پیدا کند.
بارها پسرک را با گوشمالی و اردنگی از باغ بیرون انداخته شده بود. آنقدر از مغز باغبان گچ ریخته بود که دیگر پوک شده بود. این بار دست پسرک را گرفت و در زیر زمین زندانی کرد. پسرک تا جان داشت فریاد می کشید و صدایش در صدای اره برقی گم می شد. باد زوزه می کشید و برگ های خشک درختان را از این سو به آن سو کوچ می داد.
هوا زودتر از همیشه تاریک شد. باغبان حس کرد پشتش ی ایستاده است. اره برقی را خاموش کرد. به پشتش نگاه کرد، درختان با ریشه های درآمده دور تا دورش را محاصره کرده بودند. از وحشت فریادی کشید و به خانه ی همسایه پناه برد.
ادامه دارد...


روزی روزگاری پسرکی با دخترکی بچگییشان را سر د بعد از سال ها پسرک احساس کرد که دیگر نمیتواند بدونه آن دخترک زندگی کند خواست که به دخترک احساسش را بگوید یعد از چند روز دخترک را دید و پسرک با کمی من من ...! به دخترک گفت عاشقت شده ام و با تمام وجود دوستت دارم دخترک کمی مکث کرد و گفت که او نیز پسرک را دوست دارد دخترک وپسرک سالهای سال با یکدیگر بودند و با هم بزرگ شدند ولی خانواده هایشان نمیدانستند که ایندو یکدیگر را میخواهند یه مدتی پسرک برای کار به شهری دیگر رفته بود در این مدت برای دخترک خاستگار امد و دخترک بدونه هیچ دلیلی به آن پسر جواب مثبت داده بود گذشت و گذشت تا پسرک امد برای عید با هزار و یک رویا ... عید شد و پسرک به همراه خانواده اش برا عید دیدنی رفتند خانه خانواده دخترک که ای کاش هیچوقت نمیرفتن ....
پسری در کناره پدره دخترک ایستاده بود که پسرک هیچوقت اورا ندیده بود سلام و احوال پرسی د و نشستن و گرم حرف زدن شدند پسرک تو فکر این بود که آن پسر کیست دخترک در آشپز خانه داشت وسایل پزیرایی را اماده میکرد که مادره دخترک به پسرک گفت که برود و به دخترک کمک کند. پسرک رفت پیشه دخترک و دخترک با جساتی بی حد از پسرک پرسید پسره خوشتیپه پسرک با کنجکاوی پرسید راستی این کیه .دخترک گفت نامزدمه مگه نمیدونستی ....؟

پسرک انگار دنیارا برسرش اب کرده باشند گفت چی ؟؟؟؟کیه ؟نامزدت!!!!! گفت مگه قرار نبود ما...... دخترک بدونه جواب دادن سرش را انداخت پایین و هیچی نگفت.... پسرک همان جا پاهایش سست شد و افتاد زمین همه ی رویاهایش نابود شد پسرک بعد از چند دقیقه خودش را جمع کرد و با چشمانی گریان بدونه هیچ حرفی از خانه زد بیرون و رفت به همان شهری که رفته بود پسرک دنیایش نابود شده بود بعد از یک ماه کارت عروسیه عشقش رو براش فرستادن پسرک برگشت به خانه و رفت به عروسیه همه ش .درهمان شب پسرک خود کشی کرد و ۲ماه رفت کما بعد ۲ماه پسرک به هوش امد و فقط تنها چیزی که گفت .گفت عشقم زندگیش خوبه .اخه چرا اینکارو کرد ؟و هزار و یک چرا ؟ذره ذره آب میشد هی روزگار نامرد
پشت در خانه پسرک گفت: فکر کنم بابا الان خونه باشه!؟ زن بی حرف قفل در را باز می کند و از پسرک میخواهد کلید برق را روشن کند. شب موقع خواب پسرک دوباره می گوید: فکر کنم دیگه الان بابایی برگرده!؟ و پرسشگرانه به دهان مادر چشم می دوزد! زن فقط طفلکش را در آغوش می گیرد و می گوید: بیا بریم برات قصه ی قبل از خواب رو بخونم! پسرک اما مصرانه میخواهد بغض نصفه مانده در راه مادرش را بیرون بکشد می گوید: اما من کارتون موشی قبل از خوابم رو می خوام که بابایی برام بذاره!در طول شب مدام می خواهد ی بیاید خانه شان! تا چند روز بعد پسرک حرفی نمی زند و سراغی نمی گیرد و نمی پرسد فقط شب ها موقع خواب می گوید: آخه من دلم برای بابایی تنگ شده! بعد با لب های آویزان به خواب می رود!
پیرمردی هر روزتو محله میدید پسرکی با کفش های و پای با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد
روزی رفت یک کتانی نو ید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفشا رو بپوش
پسرک کفشا رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خ د؟!
پیرمرد لبش را گزید و گفت نه!
پسرک گفت پس دوست خ چون من ب فقط به خدا گفتم که کفش ندارم...
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد
جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد
بر روی جعبه رفت تا دستش به
دکمه های تلفن برسد و شروع کرد
به گرفتن شماره مغازه دار متوجه
پسر بود و به مکالماتش گوش می داد
پسرک پرسید خانم می توانم خواهش کنم
کوتاه چمن های حیاط
خانه تان را به من بسپارید
زن پاسخ داد ی هست که
این کار را برایم انجام می دهد
پسرک گفت خانم من این کار را
با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد
زن در جوابش گفت که از
کار این فرد کاملا راضی است
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد
خانم من پیاده رو و ج جلوی
خانه را هم برایتان جارو می کنم
در این صورت شما در یکشنبه
زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت مجددا
زن پاسخش منفی بود پسرک در حالی که لبخندی
بر لب داشت، گوشی را گذاشت
مغازه دار که به صحبت های او گوش
داده بود به سمتش رفت و گفت
پسر از رفتارت خوشم آمد
به خاطر اینکه روحیه خاص
و خوبی داری دوست دارم
کاری به تو بدهم
پسر جوان جواب داد
نه ممنون، من فقط داشتم عمل
را می سنجیدم من همان ی
هستم که برای این خانم کار می کند
مرد همراه خانوادش روی سکوی روبروی بستنی فروشی نشسته بود و با تعریف ماجراهای خنده دار تمام تلاشش رو می کرد تا دختر و پسر کوچولوش از ته دل بخندند و آ هفته ی خوبی داشته باشند .پسرک فال فروش با تردید همیشگی خودش نزدیک مرد شد و خیلی آروم پرسید: آقا فال می ید؟ انگار از قبل جواب این سوال رو می دونست و تلاشی برای تغییر دادن جواب "نه" آدم ها نمی کرد. مرد یه نگاهی به پسرک کرد و گفت: اگه جواب من بله باشه و من ازت فال ب م قول میدی که جواب تو هم به سوال من"بله" باشه؟ پسرک که حس تعجب کرده بود دوباره آروم و با تردید گفت: بله! مرد پرسید: بستنی می خوری؟ پسرک که فکر نمی کرد ی هم پیدا بشه که حواسش به خواسته های کوچیک اون باشه با خوشحالی گفت: بله! البته این دفعه بلندتر و بدون تردید! مرد بلند شد دست پسرک رو گرفت و رفت سمت بستنی فروشی و رو به پسرک گفت: پس چهار رنگ از بهترین رنگ ها رو انتخاب کن! پسرک صورتش رو چسبوند به ویترین پر از رنگ بستنی فروشی و مثل یک نقاش کوچولو با تردیدی لذت بخش چهار رنگ قرمز و زرد و آبی و سبز رو انتخاب کرد. مرد پول بستنی رو حساب کرد و دستی به سر پسرک کشید و دختر و پسر کوچولوش رو که حالا دور تا دور لبشون ترکیبی از رن قهوه ای و سفید شده بود رو صدا کرد تا آماده رفتن بشن. پسرک انگار که چیز مهمی یادش افتاده باشه یدفعه به طرف مرد رفت و گفت: آقا ف ون! مرد نگاهی به چشمای براق پسرک انداخت و فال رو از دستش گرفت و با ص پر از عشق خوند: آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند... سمانه.میم
1-دندان پسرک ش ت داستانش طولانی است ومن میترسم از روزی که میخواهیم برویم دندان پزشک .2- ک و شیشه شیر را کنار نگذاشته هنوز امروز ازان قرص ضد اظطراب بهش دادم نمیدانم باید چیکارکنم تا پسرک اینقد لالا می می ( ک) نخورد.3- پسرک امروز با زانویش یک ضربه جانانه به من زد بیهوش شدم گریه از درد رفت کرم داروگر کاسه ای رو آورد و هی میگفت از این بزن خوب شی داشتیم بازی میکردیم خوب یادته یکبار با النگوهات منو زخمی کردی من اینقدر گریه ن ؟!4-مهد رفتن پسرک پروژه این فصل ماست یک مهد خوب با امکانات عالی باید در مسیرخودمان پیدا کنم به امید خدا5-خودم خوبم امروز مرخصی بودم مادر رفته شهرستان ومن آ ین شنبه فرودین را درخانه ماندم موهایم یکدست سفید شده هفته پیش رنگ کرده بودم و الان سفیدی ها زده اند بیرون.
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می ید فقط بخاطر صحبت با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
سالها پیش که من به عنوان داوطلب دربیمارستان کار می ،
دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود. او فقط یک برادر 5 ساله داشت. بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خواب م و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و درحالی که خون از بدنش خارج می شد، به گفت: آیا من به بهشت می روم؟!
پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند...
با هر لباسی که از تن پسرک می کَند، ذره ای از شرم و حیای خودش هم محو می شد و از بین می رفت. در آ ، نه لباسی بر تن پسرک مانده بود و نه شرمی در نگاه دخترک....
به نام خدا
داستان از آنجایی شروع میشود که پسر بچه قصه ما به دنیا میاید و در همین هنگام تنهایی نیز با او زاده میشود.کودک قصه ما به مثال آدمی بود که از زمین زمان خورده بود.تنها دو هم بازی داشت یکی سایه اش و دیگری یک دختر زیبا رو.او را میشناخت نوه همسایشان بود.او نه سال داشت و پسرک قصه ما شش سال.اولین باعث آشنایی او مادرش بود که اصرار داشت با دخترک بازی کند.آن دخترک پدر خوبی داشت یک مرد بسیار زحمت کش.مادر آن دختر همکلاسی مادر پسرک قصه ما بود.دخترک اولین بار بود که به دیدن پسرک قصه ما میامد.تا وقتی که او را خوب نمیشناخت تنها از کنار دخترک رد میشد اما یک روز دخترک به او سر میزند تنها برای بازی.پسرک قصه ما متوجه شد که آن دخترک لی لی بلد نیست و برایش جالب بود چون دختر ها را لی لی میدانست!پسرک به او یاد داد و لحظات قشنگی را سپری د.و از آن جا بود که به دل پسرک نشست.دیگر خواهان او شده بود وقتی اولین بار او را میدید آن چهره ی نورانی زیر چادر سفید گل گلی و در هنگامی که کنار او به رکوع و سجود میرفت شیفته او شده بود.اما بعد از مدتی پدر دخترک با پسرک قصه ما جنجال کرد که دیگر حق دیدن دخترک را ندارد!و دخترک نیز سیلی سنگینی از پدر خورد!دیگر چهره ب دخترک پر از غم شد و به پسرک رغبتی نشان نمیداد.اما دل هر دوی آنها برای دیدن همدیگر میتپید....

و در آن موقع بود که باجناق پدر آن دخترک به منزل پسرک پناه آورده و در یکی از اتاق ها ن شدند...
پسرک ما هم از پدر دخترک میترسید و هم از اینکه به دخترک نگاه کند.چون میترسید که پدر دخترک باز او را به خاطر صحبت با یک پسر به ضرب سیلی بکشد...
سلام و صبح بخیر خدمت سروران گرامی
امروز در مورد حکمت کار های خداوند نوشته ای دارم .پس اگه دوست دارین سوار بر مرکب انرژی همراه ما باشیدتبسم

**روزی پسرکی در کنار درخت سیبی با دهان باز خو ده بود،ماری بر روی پسرک آمد که به او صدمه بزند جوانمردی از دور این مار را دید که بر روی این نوجوان قرار دارد آن مرد که سوار اسب بود اسب را تازاند تا به پسرک برسد و او را از دست مار نجات دهد ولی مار به دهان پسرک رفت و آن جوانمرد نتوانست او را نجات دهد.جوانمرد پسرک را از خواب بیدار کرد و با تازیانه او را میزد و به او میگفت که سبی های گندیده و اب درخت را بخور جوانمرد پسرک را میزد و هر چیز گندیده و که انجا بود را به اجبار به خورد پسرک میداد و با اسب به دنبال او میکرد و او را میزد پسرک از این کار خسته شده بود و با خود گفت که بالا تر از سیاهی که رنگی نیست و شروع به اعتراض کرد ولی جوانمرد هیچ سخنی را نمیگفت. این کار جوانمرد تا شب ادامه داشت و آنقدر به پسرک چیز های گندیده داده بود و به دنبال پسرک کرده بود و آن مواد در شکمش قاطی شده بود که پسرک شروع به بالا آوردن کرد و هر چه خورده بود را بالا آورد و با همین کار مار هم از درون شکم پسرک بیرون آمد و وقتی پسرک ما را دید فهمید که چقدر این رنج و دردی که کشیده است برایش خوب بوده و به پای جوانمرد افتاد که چقد به او لطف کرده و او را از مرگ نجات داده.**بر گرفته از اشعار مولانا.

بله دوستان کار های خداوند هر کدام حکمتی دارد و نباید تا کوچک ترین رنجی که به سراغ ما آمد از خدا گله کنیم که چرا انقد به ما سخت میگیرد زیرا او دانای با حکمت است و از همه چیز به ما آگاه تر و نزدیک تر است.
موفق و پایدار باشید...
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: « ی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ... زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و ج جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عمل را می سنجیدم. من همان ی هستم که برای این خانم کار می کند.»

آیا ما هم شجاعت ارزی از کار خود را داریم؟

خوب دوستان این داستان روهم بخونید یادتون باشه نظرفراموش نشهدرتعطیلات یس مس دریک بعدازظهرسردزمستانی پسرشش هفت ساله یی جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود.
اوکفش به پا نداشت ولباش هایش پوره بودند.زن جوانی ازانجامی گذشت.
همین که چشمش به پسرک افتادارزوواشتیاق رادرچشم های اودید.دست کودک راگرفت وداخل مغازه
بردوبرایش کفش ویک دست لباس گرمکن ید.
انها بیرون امدند وزن جوان به پسرک گفت:
«حالابه خانه برگرد.ان شاالله که تعطیلات خوب وشادی داشته باشی»
پسرک سرش رابالااورد،نگاهی به اوکردوپرسید:«خانم !شماخداهستید؟»
زن جوان لبخندی زدگفت:«نه پسرم من فقط یکی ازبندگان اوهستم.»
پسرک گفت:«مطمئن بودم بااونسبتی دارید.» نظرتون روراج بهش بگیدپس
نظرفراموش نشه
سرم تو یخچاله و دارم سر و سامونش میدم .پسرک هم اومده بود ظرف بستنی و از تو فریزر بگیره .یهو گفتم پسرک این دوتا موز سیاه شدن این بطری شیر هم دو روز دیگه تاریخش میگذره بیا شیر موزش کن .یهو جعبه ی باقلوا رو دیدم ته یخچال گفتم ای بابا مگه تو این باقلوا مونده دیدم دو تا دونه مونده گفتم بیا اینا رو هم بخور .که یهو جفتمون زدیم زیر خنده و پسرک با لحن ایی که تبلیغات میکنن گفت پا ازی یخچال خود را به ما بسپارید
راه رفتن پسرکراه رفتن پسرکراه رفتن پسرک فایل vector به صورت لایه باز بوده و قابل تغییر میباشد. فایل psd به صورت png باکیفیت بسیار بالا میباشد.
دریافت فایل
یاهومارکت
بخاطر بسپارید


مجموعه: داستانهای خواندنی (2)







داستان جالب «پسرک ویلچر نشین»
مرد ثروتمندی سوار بر اتومبیل گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابانی می گذشت.

ناگهان پسربچه ای آجری به سمت او پرتاب کرد. آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که صدمه ی زیادی به اتومبیلش وارد شده. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.

پسرک گریه کنان، با تلاش فراوان توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کرد.

پسرک گفت :”اینجا خیابان خ است و به ندرت ی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، ی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من نتوانستم بلندش کنم . برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این آجر استفاده کنم."

مرد بسیار ناراحت شد و به فکر فرو رفت. برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.


پسرک ۲ سال و نیم بیشتر ندارد و هفته گذشته از وسط معرکه حمله تروریست های به مجلس جان سالم به در برد. ع نجاتش توسط نیروهای امنیتی هم جهانی و بسیار معروف شد. اما فقط ع ش!

مجموعه: داستانهای خواندنی (2)







داستان زیبای «ارزی خود»

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: « ی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ...

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و ج جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عمل را می سنجیدم. من همان ی هستم که برای این خانم کار می کند.»


دستانش درد میکند هزاران نامه نوشته-همه بی پاسخ- با وسواس تمام تمبر زده، همه شان رسیده-پستچی شهادت داده-، در ا ین نامه اش پسرک قلب کشیده-با مداد رنگی سرخ خواهرش-و دیگر ماسی نکرده-با مضمون اینکه هرچه از این دل سالم باقی مانده هم برای تو-که باز برود لای نامه های باز شده و نخوانده- پستچی دیروز ارام به چمن خانه اش قدم گذاشت و رفت. پسرک امروز بازش کرد، با خودش گفت"عشقِ بی سواد!عشقِ بی سواد!" دخترک نقاشی گل کشیده بود و یک لبخند انگار که همه معشوقه ها بی سوادند،بی سواد و بی منطق، و عشق هم،احمق تر از انهاست ان قدر احمق که نمی دانست یک نامه با محتوای گل سرخ زشت نقاشی شده و بد رنگ ۶سال از اولین نامه اش می توانست کمی زودتر نجاتش دهد، پسرک انتهای ا ین نامه اش دخترک را لعنت کرده بود و عشق احمق،می خواست با تمام حماقتش بگوید، عاشق نبودن،بی سوادی است
بسم رب ال
معرفی کتاب "پسرک فلافل فروش" زندگی نامه و خاطرات م ع حرم، طلبه شهید محمدهادی_ذوافقاری ادامه مطلب
تقریبا ظهر بود. مدرسه ابت پسرانه تعطیل شده بود. پسرک هفت یا هشت ساله ای را دیدم که پشتش را به دیوار چسبانده بود و گریه میکرد. پسر بچه های دیگر، با خنده و هیاهو، سعی می د او را از دیوار جدا کنند. توجهم جلب شد و بطرفشان رفتم. پرسیدم چرا گریه میکنی؟ یکی از آن وروجکها بلند داد زد شلوارشو خیس کرده. این را گفت و همه با هم خندیدند. پسرک، به دیوار چسبیده، هق هق میکرد . آن شیاطین خندان را از او دور . طفلک جایش را خیس کرده بود. شماره تلفن پدرش را حفظ بود. با او تماس گرفتم و تا رسیدن پدر کنار پسرک ماندم. ادامه مطلب
سلام وتشکر از اینکه به وبلاگ ما سر زدید.
از طریق لینک زیر میتونید رمان پسرک رو مه فروش اثر اچ دمی نیک و ترجمه محمد قاضی رو دریافت کنید و لذت ببرین.
پسرکی دو سیب در دست داشت،
مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟
پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید!
سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش نا امید شده،
اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:
بیا مامان! این یکی، شیرین تره!!!!
مادر، خشکش زد، چه شه ای با ذهن خود کرده بود!

آهنگی در حال پخش است که وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم چند بار گوشش داده بودم. انگار چیزی از آن دورانِ دوردست و محو، این سالیانِ پرمحنت را دویده و خود را پرت کرده وسط این روزهای خا تری ام، تا این همه سال های سپری شده را به یادم بیاورد. کِی در آن روزها، می توانستم تصور کنم مرگ تدریجی ام را در سالیانِ غبارآلودِ بعد؟ دست بی رحم زمان، آن پسرک سیزده چارده ساله ی فارغ بال را به کجا کشاند که از به یادآوردن هر آنچه به یادآوردنی است جز اندوه نصیبی نبَرَد؟ بیا پسرک تا اندوهمان را با هم قسمت کنیم. بیا برای هم بگرییم پسرک دیوانه. من گوشه ی اتاق سردم می نشینم و این آهنگ را گوش می دهم، تو هم الان که روی صندلی عقبِ آن پیکان سفید نشسته ای و بوی خوش شالیزارهای شمال را در غروبی فسرده و دلگیر به نظاره نشسته ای، به پدر بگو پخشش کند. بیا همزمان گوش کنیمش و آرام و بی صدا برای این حجم دلتنگی مان بگرییم. می دانی پسرک؟ دلم خیلی برایت تنگ شده است.
وقتی blboy بودم احساس نیاز برام مفهوم نداشتنه اینکه نمیدونستم چیه؛ نههر نیازی رو با گوشه چشم پسرک توی خودم خفه می روی خودم و نفسم کنترل داشتمکافی بود بخوام که نخوام!حالا ولی...

کجایى پسرک؟
میبخشی خانوم ولی من خیلی بد هستم . این را گفت و از کنار دخترک رد شد بعد از ظهر هست . پارک خالی خالی از مردم دخترک نای تکان خوردن ندارد سریع فکرش به سال ها پیش میرود که یک هفته تمام از همین پارک رد میشد و پسرک میپرید جلویش و از او ساعت میپرسید به همین بهانه سر صحبت را باز میکرد و تا آ پارک به زور هم که شده بود کنارش قدم میزد هنوز پسرک زیاد دور نشده صدای قدم هایش را میشود شنید دخترک بلند فریاد میزند بخشیدمت مثل همان ساعتی که هنوز هم به دستت بستی مثل همان چتری که زیر باران یخ زده بودی و به تو بخشیدم تو را هم بخشیدم به خودت پسرک خشکش میزند انگار چیزی شبیه به یک خداحافظی روی لبانش نشسته همراه شاید کمی اشک و شاید کمی پشیمانی دخترک ادامه میدهد خداحافظی نکن من ی را که رد شد به خاطراتم هم نسپردم و میرود پسرک می ایستد و فکر میکند به ساعتی که دخترک برایش کادو گرفته بود نگاه میکند نگاه به ساعت لذت داشت اما مزه اصلی اش در این بود که از دخترک ساعت میپرسید ... باران گرفت و خیلی سریع هوا سرد شد پسرک چتر را بست ساعت را باز کرد و روی همان نیمکتی گذاشت که برای اولین بار دوتایی رویش نشستند و رفت بیچاره نیمکت..حالا باید تنهایی مرور کند همه خاطراتی را که در یک پارک کوچک اتفاق افتاد دوسال از اولین قرار میگذشت اما به اندازه دویست سال خاطره روی نیمکت نشسته بود یک سنگینی محض فضا را فرا گرفته بود و پیرمردی که شاهد همه این ماجرا ها بود حالا دیگر روی نیمکت روبه رویی خوابش برده بود این قصه تمام شد بی هدف شروع شد و بی سرانجام تمام شد پسرک...دخترک...شما ها حال خیلی گرم هستید با خودتان میگویید لیاقت من را نداشت بگذارید فردا شود همه چیز را خواهید فهمید... آن روزی که دیگر دیر شده آن روزی که دیگر دیر شده ...
پ.ن: نوشته های جدید خوبه ؟؟!
آقای ربات - ببخشید خانم ساعت چند است ؟؟؟
پسرک با پدرش سوار قایق بود ودر دریا ماهی گیری می کرد. ماهی های توی تور بالا و پایین می پ د. پسرک که دلش برای ماهی ها می سوخت.گفت:((کاش هر گز مرگ نبود!)) پدر گفت:((مثل این است که بگویی کاش ساحل نبود و همیشه با قایق روی دریا می م م!))
داستان کوتاه یکی ازبستگان خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.پسرک، در حالی که پاهای اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه وبه داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج می زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد، انگاری با چشم هاش آرزو می کرد.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد - آهای، آقا پسر!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد.پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:- شما خدا هستید؟- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!- آها، می دانستم که با خدا نسبتی دارید! خوشبخت ترین فرد، ی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشحال سازد . منبع :mstory.mihanblog.com
چند شب پیش پسر بچه ی رویاهایم سراغم آمد. نیمه شب بود، خوابم نمی بُرد، انگشتان دو دستم را به هم قلاب ، دستانم را کشیدم و خمیازه ای از پس آن؛ که پسرک آمد. مثل اینکه انتظار آمدنش را نداشته باشم، شوکه شدم و نفسم بند آمد. چشم هایم را بستم. پسرک در مرکز دایره ای از آدم ها گیر افتاده بود. هر کدام او را به سمتی جذب می د، نوشتم جذب می د، انگار همه شان برای پسرک جذاب بودند. پسرکِ مستاصل هر لحظه به سویی می رفت، بعد مثل اینکه گیج شده باشد، عصبی و نگران در همان جایی که بود ایستاد و نشست. گیج بود و تنها و غریب؛ انگار که خستگی با بی انتها به او چیره شده باشد ... نگرانم برای آن پسر تنها ...

پسرک 2 سال و نیم بیشتر ندارد و هفته گذشته از وسط معرکه حمله تروریست های به مجلس جان سالم به در برد. ع نجاتش توسط نیروهای امنیتی هم جهانی و بسیار معروف شد. اما فقط ع ش!


لینک خبر



پسرک در حال قدم زدن در کوچه ها بود. از شدت عصبانیت خودش را ه فوش میداد، یکدفعه موجودی جلویش سبز شد.
موجودی با ردای سبز و صورتی نا معلوم!
پسرک حس ترسیده بود. آن موقع بود که آرزو کرد کاش بعد از دعوای با پدرش در خانه مانده بود. چیزی از میان سیاهی جایی که به ظاهر صورت آن موجود بود تکان خورد. و کلمه ای خارج شد.!
+سلام!
-تو کی هستی ؟ اجنه؟ روح؟
+نه. من یک بیزنسمن هستم و اومدم یه معامله ای .
-چه معامله ای؟
+اگر بهت بگم که میتونم تورو از شر تمام ایی که اذیتت میکنن راحت کنم. چیمیگی ؟
-با کمال میل قبول میکنم!
+خوبه. تو معامله کردی!!!
آن موجود دستش را دراز کرد و پسرک هم با تردید با او دست داد.
+تو کی هستی ؟
- ....
روزها اینقدر سریع می گذرند که نمی فهمم ... منم و پسرک و همه ی وقتم که برای اونه امروز پسرک ما سه ماهه شد ...و تو ماه گذشته کلی بزرگ تر شده و کارهای جدید یاد گرفته و ما را ذوق زده و شاد کرده ...و البته کلی هم استرس و نگرانی های مادرانه ... و شب نخو دن ها که دیگه عادی شده و البته هنوز هم خیلی سخته برام
فامیلِ خدا هوا، سرد و برفی بود. پسرک، در حالی که پاهای اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. این دو کودک مسلمان میانماری اند که اسیر خشم بو ها شدند با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد،... خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. خانم گفت: «آهای، آقا پسر!» پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد. پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: «شما خدا هستید؟» خانم گفت: «نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!» پسر گفت: «آها، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!» (منبع)