درد دل چوپان با خدا

چقدر داستان میشه گفت از چوپان!!!درس چوپان دروغگو یادتونه دوره ابت ؟ من فکر میکنم بعضی ها مثل همون چوپان هستن، انقدر به دروغ میگن ها رو گرگ برده که وقتی واقعا گرگ ها رو میبره دیگه ی باور نمی کنه. منتهی در بعضی موارد این چوپان هست که هارو دست گرگ میده.
چوپان، دروغگو بود، یا کتاب ما؟
بازخوانی پرونده چوپان دروغ گو

داستان چوپان دروغگو را همه خوانده ایم، و چوپان بیچاره را خوب می شناسیم. تا به حال فکر کرده اید این داستان تا چه اندازه می تواند عمیق باشد؟ از قسمت های اول داستان بگذریم که چوپان به دروغ فریاد می زند: گرگ! و زمانی که مردم برای کمک به او می آیند، می خندد. چون دروغ گفته، گرگی در کار نبوده...به نظر من این قسمت ها فقط حاشیه است و حاشیه ای که تلاش می کند چوپان را دروغ گو جا بزند. و شاید موفق هم هست چون همه ی ما این چوپان را با دروغ گو بودنش می شناسیم.

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
گرگی زیر پوست بزی به میان گله رفت. چوپان که نتوانست از این بز شیری بدست آورد تلاش کرد از یک نیرنگ بهره ببرد و با تیز کارد جلوی بز او را به شیر دادن وادارد. گرگ که دروغ چوپان را باور کرده بود از زیر پوست بز بیرون پرید و چوپان را درید.
این روزها تا دلت بخواهد،چوپان نِی زنِ خوش اشتها پیدا می شود! پس مراقبِ صدای خوش و جادوییِ نِی چوپان ها،باشید مبادا سِحرشوید...

تصویر چوپان حذف شد

این هم سگ گله:



این جناب هم در محل زندگی چوپان در حال چراست



زمستان با دوستان برای گردش و تفریح رفته بودیم کوه ...
موقع برگشت، در دامنه کوه با گله ای از ان که مشغول چرا بودند و عشایر آن منطقه زیبا مواجه شدیم...
همه کلی ذوق کردیم...کلی هم ع یادگاری با ان گرام گرفتیم...
چوپان عزیز هم در حال و هوای خود سیر می کرد...
بنده هم بدون اینکه ایشان متوجه شود این لحظه را با دوربینم شکار ...
الحق که خوشتیپ ترین چوپان است...
ژست را داشته باشید!
اصلاً این ع با آدم حرف می زند...:)
اینطور نیست؟...
پی نوشت: ایشان نه بازیگرند و نه مدل مجلات ،فقط یک چوپان است.(ژست هم فوق عالی)
دعای چوپان ساده دل ...
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه ی بر مرده های شما می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم آنها را می خوانم». مرد گفت: «خوب لطف کن پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای کرد و گفت : « ش تمام شد!» مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه ی بود؟ چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟» پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!» مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ » به نام خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف، ازصد یک دل پرآشوب بهتراست. دلامون صاف...

و رسیدند به آن دشت جادو. و چوپان گله را از در دشت گذرداد. در گستره ی دشت، ان یکی یکی از زمین جدا شدند. معلق در هوا-چون کلمات- پرواز می د و در آسمان گرم جست و خیز بودند. چوپان بر زمین ایستاده بود. گریه کنان به گلایه گفت «امّا من این ها را از کوره راه ها گذر دادم و تا این جا آوردم شان» و صدایش در صدای بع بع ان گم شد.
فایل پاو وینت فارسی دوم دبستان چوپان درستکار
 فایل پاو وینت فارسی دوم دبستان چوپان درستکار
فایل پاو وینت فارسی دوم دبستان چوپان درستکار پاو وینت فارسی دوم دبستان چوپان درستکار فرمت فایل: پاو وینت تعداد اسلاید: 7 درس در یک نگاه ماجرای مردی است که صاحب ان زیادی بود و چوپان درستکاری داشت که او را از کارهای نادرست نهی می کرد ، ولی گوشش به نصیحت های چوپان بد ار نبود ، تا اینکه روزی سیل انش رابرد و صاحب ان به سزای اع رسید . ...
دریافت فایل فایل پاو وینت فارسی دوم دبستان چوپان درستکار

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
داستانک تاجر و چوپان و روزی حلال مردی ساده ، چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز بابت چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد. یک روز صاحب ان به چوپانش گفت: می خواهم انم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم. ادامه مطلب
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه ی بر مرده های شما می خواند؟»چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم. خودم آنها را می خوانم.»مرد گفت: «خوب، لطف کن پدر مرا هم بخوان!»چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای کرد و گفت: « ش تمام شد!»مرد که تعجب کرده بود، گفت: «این چه ی بود؟»چوپان گفت: «بهتر از این بلد نبودم.»مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده است. چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم: خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی؟»
#دعای چوپان ساده دل ... مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه ی بر مرده های شما می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم آنها را می خوانم». مرد گفت: «خوب لطف کن پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای کرد و گفت : « ش تمام شد!» مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه ی بود؟ چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟» پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!» مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ » به نام خدای آن چوپان ... گاهی دعای یک دل صاف، ازصد یک دل پرآشوب بهتراست. دلامون صاف...
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت....از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه ی بر مرده های شما می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم آنها را می خوانم».
مرد گفت: «خوب لطف کن پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای کرد و گفت : « ش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه ی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »
به نام خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف،از صد یک دل پرآشوب بهتراست...
چوپان های مدرن اند؛ چشم میچرانند! گویی درگیرِ بازی ای رایانه ای هستند و اگر یک سوژه را از دست بدهند، جانشان کم میشود و احتمالِ ش تشان زیاد! و چقدر خوک ها مظلومند که اسمشان بد در رفته است؛ آن ها پیرو فطرتشان خوک هستند و این ها، فراری از فطرتشان، خوک ها را شرمگین میکنند.
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت از چوپانی در آن حوالی پرسید: (( چه ی بر مرده های شما می خواند؟)) چوپان گفت : (( ما شخص خاصی را برای این کار نداریم خودم آنها را می خوانم)). مردگفت: (( خوب لطف کن پدر مرا هم بخوان!)) چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جلمه ای کرد و گفت : (( ش تمام شد!)) مرد که تعجب کرده بود گفت : این چه ی بود؟ چوپان گفت : بهتر از این بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام در عالم رویا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید : چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟ پدرش گفت :هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم. مرد فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگویددر کنار جنازه پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده ؟ چوپان گفت : وقتی کنار جناز آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد با خدا گفتم: خدایا اگر این مرد ، امشب مهمان من بود، یک برایش زمین می زدم . حالا این مرد امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟
چوپان باید از گله عاقل تر باشد
وگرنه سرنوشت گله
گرگ است و دره
و بیابان بی آب و علف
دشت مان گرگ اگر داشت نمی نالیدم نیمی از گله ی ما را سگ چوپان خورده مجتبی سپید
براثر وقوع رعد و برق در ارتفاعات شهرستان میاندوآب یک چوپان جان باخت .
فرمانده انتظامی شهرستان آبادغرب از کشته شدن چوپان آبادغربی به دست ان احشام خبر داد.
گرو تروریستی در جنایتی تازه در استان دیالی در شرق عراق، دو چوپان را کشت و سه نفر دیگر را زخمی کرد.
حتما بخونید و لذت ببرید :
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش در حین مسافرت از دنیا رفت .

از چوپانی در آن حوالی پرسید:
چه ی بر مرده های شما می خواند؟
چوپان گفت: ما شخص خاصی برای این کار نداریم. خودم آن ها را می خوانم.
مرد گفت : خوب لطف کن، پدر مرا هم بخون .
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند ای کرد و گفت: ش تمام شد!
مرد که تعجب کرده بود،گفت: این چه ی بود؟؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم!
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت .
شب هنگام ، در عالم رویا پدرش را دید که روزگار خوب و خوشی دارد.
از پدر پرسید: چه شد که این گونه راحت و آسوده ای ؟
پدرش گفت: هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم.
مرد فردای ان روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازه پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده ؟
چوپان گفت : وقتی کنار جنازه آمدم ارتباطی میان من و خداوند بر قرار شد.
با خدا گفتم: خدایا، اگر این مرد امشب مهمان من بود، یه برایش زمین می زدم؛ حالا این مرد امشب مهمان توست، ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟

ب چوپانی را خواب دیدم که در گرگ و میش آسمان، در جستجوی گله اش بود. از تپه بالا رفت؛ احساس می کرد گله اش همان ست. گویا ص می شنید! ص مبهم که او را به بالای تپه می کشاند. آسمان دیگر تاریک شده بود و ماه، ماه کامل از آسمان بالا می رفت. به بالای تپه رسید و در سیاهی تازه رسیده ی شب، نی نی چشمانی را دید. نزدیکتر شد؛ بره ای بود_بره ای که ترسیده بود_. در آغوشش گرفت و اندامش را لمس کرد؛ داغ نا آشنایی بر تن داشت. ... بره ی او نبود، بره ی گمشده و ترسیده ای بود که حالا، در آغوش چوپان آرام گرفته بود. چوپان نشست، ساعت ها نشست.سحر که شد فکری از خاطرش گذشت. او دیگر چوپان ِ گله نبود، گله ای نداشت اما بره ای را یافته و پناه داده بود؛ می توانست چوپان بره های گمشده باشد. او هنوز چوپان بود. و من با چشمانی هشیار، بیدار شده بودم. ششم شهریور ۱۳۸۸. سیاوش
داستان دروغ سال:چرا چوپان دروغ گو راستگو بودبازخوانی یک پرونده !!
چوپان دروغگو یا راستگو!
...................چوپانی گاه گاهی به دروغ فریاد می زند: گرگ! و زمانی که مردم برای کمک به او می آیند، می خندد..............
امااما این خود داستان است که دروغ است ...
چرا که چوپان راست میگفت چون این گرک ها بودند که بر چوپان حمله می د و تا رسیدن مردم روستا ، میرفتند و خود را پنهان می د و چند بار این کار را تکرار د تا چوپان را دروغگو جا بزنند و شد آنچه که شد ( فوقع ما وقع )· چوپان اگر دروغ می گفت چوپان نبود، می شد هم دست گرگ.· چوپان برای نشاندادن مسیر بهترین چراگاه ها به گله و محافظت از آن چوپان شده نه دروغ و خیانت و گرنه چوپان نمی شد· اگر دروغگو بود خود فرار میکرد و گله را جا میگذاشت نه میماند و برای دفاع از گله خود نیز ط گرگ شودداستان,داستان های عاشقانه,داستان عاشقانه کوتاه,
برخی چیزها را نمی توان پنهان کرد. روزی روزگاری،بازرگانی بود که یک گله بزرگِ بز داشت.مردم باید از راههای دور و نزدیک می آمدند و بزهایش را می یدند.بازرگان سود زیادی از این تجارت می برد.او چوپانی را استخدام کرده بود که گله را صبح زود به چراگاه می برد و بعد از غروب آفتاب آنها برمی گرداند و در آغل قرار می داد. یک روز مطابق معمول، چوپان در حال برگرداندن گله بز بود که دید چند بز از گله جدا شده اند. تلاش کرد با صدا زدن و سوت زدن، آنها را جمع کند. تمام بزهای جدا افتاده از گله برگشتند و به گله پیوستند،اما یک بز لجوج از وی اطاعت نکرد. در نتیجه،چوپان سنگی به سمتش انداخت.سنگ به یکی از شاخهای بز خورد و آن را ش ت.چوپان ترسید او از بز خواهش کرد که چیزی در این مورد به بازرگان نگوید. چوپان ساده بود،زیرا شاخ خودش واقعیت را هویدا می کرد.
مردی باپدرش در سفر بودکه پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه ی برای مرده های شما می خواند؟». چوپان گفت: «ما ی را برای این کار نداریم».خودم آنها را می خوانم. مرد گفت: «خوب لطف کن پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستادویکی دو کلمه کرد و گفت: « ش تمام شد!» مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه ی بود؟ چوپان گفت:بهترازاین بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟» پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!» مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خداوند گفتم: “خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی؟».
نی بزن چوپان که امشب بیقرارم نی بزن خسته جان از بازی این روزگارم نی بزن
گرچه آوای نی ات غم را مضاعف می کند نی بزن امشب خیال گریه دارم نی بزن
من که عمری می زدم لاف دورزی و عقل عشق بد جوری در آورده دمارم نی بزن
شیخ صنعان بودم و سجاده ام مشهور بود دختری ترسا ربوده اعتبارم نی بزن
گوییا پاشیده اند بذر مرا در شوره زار مثل آفت خورده باغی بی بهارم نی بزن
منی اندوختم اما چه بی حاصل شبی شعله ای افتاد در دارو ندارم نی بزن
اشک می ریزم که شاید آب بر آتش زنم نی بزن چوپان که امشب بیقرارم نی بزن
شعر ایران
خاطره عباس برزگر چوپان و کارآفرین برتر روستایی از سفر به ژنو
گزارش کارآموزی کارخانه شیر و لبنیات چوپانگزارش-کارآموزی-کارخانه-شیر-و-لبنیات-چوپانگزارش کارآموزی رشته صنایع غذایی در شرکت محصولات لبنی چوپان، مقدمه: شیر بطور کلی، عبارت است از تراوشهای غدد ی حیوانات دار- معمولاً - که عاری از کلستروم می باشد و در اثر دوشش کامل یک یا چند حیوان سالم به دست می آید. کلیۀ داران پس از تولد نوزاد خود، قادر به تولید شیر هستند. در عصر ... فایل


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
رئیس جمعیت هلال احمر بهاباد گفت:چوپان کر و لالی که به همراه 110 راس مفقود شده بود پس از دو شبانه روز نجات یافت.
توفان در داشلی برون گلستان ، جان یک چوپان را گرفت.

بود چوپانی در ایّام قدیم
پشت کوهی در دهستانی مقیم

روزها می برد از بهر چرا
ان را به سوی دشتها

ناگهان یک روز با فکری پلید
تا کند تفریح ، داد اینسان کشید:

گرگ آمد ، گرگ آمد ، ای هوار
گلّه ام را خورد گرگ نابکار

ای کشاورزان به فریادم رسید
گرگ نا انم درید

چند صد متری ز چوپان دورتر
از کشاورزان ده چندین نفر

شادمان با اعتقادی راستین
کار می د بر روی زمین

بانگ چوپان را شنیدند و به دو
سوی او رفتند با داس درو

چون که صف بستند پیش چشم او
یکصدا گفتند : پس آن گرگ کو؟

ناگهان خندید چوپان قاه قاه
با تمس کرد آنان را نگاه

جمله فهمیدند چوپان مثل دوغ
یا که مثل ریگ می گوید دروغ

یک دو روز بعد هم مانند پیش
کرد چوپان شیطنت نامد به خویش

حرفهای کذب را تکرار کرد
«گرگ آمد» گفت و بعد انکار کرد

مرد چوپان نزد مردان رشید
شد چون پیشانی سفید

بود هم در روستا هم در محل
در دروغ و در خطا ضرب المثل

عاقبت یک روز گرگی سر رسید
چند رأس از ان را درید

مرد چوپان ، مضطرب ، وحشت زده
رفت روی تپّه ای نزدیک ده

زد به صورت گفت با افغان و داد
گرگ آمد گله ام بر باد داد

آی ای مردم بیاییدم کمک
نیست این فریاد از روی کلک

یک نفس از خانه ها سر بر کنید
واقعآ گرگ آمده باور کنید

داد زد چوپان و افتاد از نفس
بهر امدادش نیامد هیچ

مرد و زن پنداشتند آن بی فروغ
مثل سابق باز می گوید دروغ

ان را یکایک گرگ کشت
کلّه هاشان کند از ریز و درشت

مرد چوپان بعد از آن دیوانه شد
از د چون راستی بیگانه شد

توی ده می گشت و می گفت ای دریغ
اشکها می ریخت چون باران ز میغ

دم به دم می گفت فریاد از دروغ
هستی من رفت بر باد از دروغ

گلّه کی می رفت از دستم به در
گر که بودم راستگو ، خاکم به سر

رفت از حرف دروغم هر چه بود
حال دیگر از پشیمانی چه سود؟
***
جان من ! عبرت بگیر از داستان
در حیات خویش باش از راستان

هر بلایی از دروغ آید به سر
راستگو باشی نمی بینی ضرر

ای عزیزان ! هر که پرهیز از دروغ
کرد ، جان او نباشد بی فروغ.
همشهری آنلاین: یک چوپان روز ۶ اکتبر (۱۴ مهر) ۲۰۱۷ در ارتفاعات منطقه وان ترکیه چرای انش را متوقف کرده است تا تلفن همراهش را که با یک پنل خورشیدی شارژ می شود، چک کند.
چوپان مراوه تپه ای در آتش جنگل های شرق گلستان جان باخت.
رعد و برق شدید در شهرستان میاندوآب جان یک چوپان را گرفت و دو رأس از انش را تلف کرد.

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید چه ی بر مرده های شما می خواند. چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم آنها را می خوانم.

مرد گفت خوب لطف کن پدر مرا هم بخوان! چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای کرد و گفت ش تمام شد! مرد که تعجب کرده بود گفت این چه ی بود. چوپان گفت بهتر از این بلد نبودم مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟ پدرش گفت هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم! مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی *به نام خدای آن چوپان ...* *گاهی دعای یک دل صاف، از صد یک دل پرآشوب بهتراست...* هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمی کند رودخانه ها آب خود را مصرف نمی کنند درختان میوه خود را نمی خورند خورشید گرمای خود را استفاده نمی کند گل، عطرش را برای خود گسترش نمی دهد
*زندگی یعنی در خدمت دیگران* پس اگر دیدی ی گره ای دارد و تو راهش را میدانی سکوت نکن *معجزه زندگی دیگران که باشی* *بی شک ی معجزه زندگی تو خواهد بود.*

خیلی زیباست

معلم سر کلاس به یکی از شاگردان
گفت درس چوپان دروغگو را بخوان.
بچه زد زیر گریه و گفت : نمی توانم آقا معلم!
معلم پرسید: چرا؟
بچه پاسخ داد: آقا! پدرم این صفحه را از کتابم کرده.
معلم بر آشفت و جویا شد: به چه دلیل؟
پسره با لحنی لرزان گفت : آقا معلم!
پدرم چوپان است. از خواندن این درس سخت خشمگین
شد و رو به من گفت:
من و پدرم و پدر بزرگم و بسیاری از ان چوپان
بودیم و هیچ ی دروغگو نبوده است.
اما یک نفر در ده ما پیدا شد و گفت به من رای بدهید
تا برای شما مدرسه بسازم، خانه بهداشت درست کنم ،
به روستا جاده کشی کنم وبرای فرزندانتان شغل ایجاد کنم.
ما هم باور کردیم و به او رای دادیم و آقا شد مجلس
و به هیچیک از حرف هایش هم عمل نکرد
و جواب سلاممان را هم نمی دهد.
.
به معلمت بگو این صفحه را تا
به جای چوپان درغگو درس جدید:

" دروغگو "
را تدریس کنند
این داستان کوتاه رو حتما بخونید
روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.
مار میگفت: ادما از ترسِ ظاهر ترسناک من میمیرند؛ نه بخاطر نیش زدنم!
اما زنبور قبول نمى کرد.
مار هم برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى خو ده بود؛ نزدیک شد و رو به زنبور گفت:
من چوپان رو نیش مى زنم ومخفى میشم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن!
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع کرد به پرواز بالاى سر چوپان.
چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش و تخلیه زهر کرد.
مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد.
سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه دیگه اى کشیدند:
اینبار زنبور نیش زد و مار خودنمایى کرد!
چوپان از خواب پرید
و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت!
او بخاطر وحشت از مار، دیگر زهر را تخلیه نکرد وضمادى هم استفاده نکرد...
چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد!
خیلى ازبیمارى ها و مشکلات هم همین جورین؛ و ادما فقط بخاطر ترس از آنها، نابود میشوند. پس همه چى بر مى گرده به برداشت ما از زندگى و شرایطى که توشیم. واسه همین بهتره دیدگاه مون و به همه چى خوب کنیم.

"مواظب تلقین های زندگی خود باشید...!"


بسم الله الرحمن الرحیم خدایا اگر این مرد امشب مهمان من بود ... جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه ی بر مرده های شما می خواند؟». چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم آنها را می خوانم». مرد گفت: «خوب لطف کن پدر مرا هم بخوان!».
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای کرد و گفت : « ش تمام شد!».
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه ی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم.
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟».
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!».
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟». تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی برچسب ها: ، دعای صادقانه، کرامت خدا

بسم الله الرحمن الرحیم خدایا اگر این مرد امشب مهمان من بود ... جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه ی بر مرده های شما می خواند؟». چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم آنها را می خوانم». مرد گفت: «خوب لطف کن پدر مرا هم بخوان!».
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای کرد و گفت : « ش تمام شد!».
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه ی بود؟
چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم.
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟».
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!».
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟». تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی برچسب ها: ، دعای صادقانه، کرامت خدا

«عیلرضا» کودک چوپانی که دوره سم ز را می گذراند: صاحب کارم روزی ٣بار به همه چوپان ها شیشه می داد تا موقع چرانی خوابمان نبرد و مراقب گله باشیم.
???? داستان کوتاه معلم سر کلاس به یکی از شاگردان گفت درس چوپان دروغگو را بخوان. بچه زد زیر گریه و گفت : نمی توانم آقا معلم! معلم پرسید: چرا؟ بچه پاسخ داد: آقا! پدرم این صفحه را از کتابم کرده. معلم بر آشفت و جویا شد: به چه دلیل؟ پسره با لحنی لرزان گفت : آقا معلم! پدرم چوپان است. از خواندن این درس سخت خشمگین شد و رو به من گفت: من و پدرم و پدر بزرگم و بسیاری از ان چوپان بودیم و هیچ ی دروغگو نبوده است. اما یک نفر در ده ما پیدا شد و گفت به من رای بدهید تا برای شما مدرسه بسازم، خانه بهداشت درست کنم ، به روستا جاده کشی کنم و برای فرزندانتان شغل ایجاد کنم. ما هم باور کردیم و به او رای دادیم و آقا شد مجلس و به هیچیک از حرف هایش هم عمل نکرد و جواب سلاممان را هم نمی دهد. . به معلمت بگو این صفحه را تا به جای چوپان درغگو درس جدید: " دروغگو " را تدریس کند.
پسر نوجوان که پس از عضویت در گروه تلگرامی دبیرستانی ها در دام چوپان دروغگوی مجازی گرفتار شده بود، ماجرا را شرح داد.
هادی چوپان هفته آینده برای شرکت در مسابقات دویست و دوازده پوندی راهی کویت می شود.
دشتمان گرگ اگر داشت ، نمی نالیدم نیمی از گله ی ما را سگ چوپان خورده ! مجتبی سپید
نشان چوپان و ان


عزیزان توجه کنید پازل درست و کامل چوپان با عصا و خورجین میباشد و چون بدون این موردها مفهومیت چوپان مجهول ولی به صورت کلی اول تحلیل چوپان بعد به تفسیر نماد ذکر شده میپردازیم .
نظر اول: چوپان پر محبت، مهر و دقت گر به مکانهایی که می رود، هشیار و با گله اش به خوبی رفتار و از آنها محافظت می کند. در پشتش خورجینش و در دستش عصایش ویا در انتهایه عصایش خورجین ولی به طور کامل از امانت یا گله اش محافظت می کند.

اگر از دید دفینه ی و یا از پنجره مخفی کنندگان گنج و انسانهای قدیم نگاه کنیم چوپان دو خصیصه مهم دارد. یکی از اینها عصای چوپان است، و دیگری خورجین پشتش می باشد.

از این دو عنصر مادر خواهیم فهمید که خورجین چوپان به معنی دفینه، و عصایش جهت و مسافت را مشخص خواهد کرد. به همراه اینها، گاها شکل چوپانی است که گله اش را پیش می برد و خورجین دار یا بدون خورجین است و با عصای دستش یک یا چند را حفاظت می کند. از این ح ، جهت نگاه چوپان و جهتی که عصایش دارد مهم است.

نظر دوم: نشانه مهمی می باشد. منطق این نشانه شبیه موضوع مرغ و جوجه هایش یا خوک و بچه هایش می باشد. چوپان فردی مادی است که به گله اش مهربانی می کند. چوپان را از طریق خورجین و عصایش می توان شناخت. به همین دلیل جهت عصایش خیلی مهم می باشد. خورجین نیز نشانه دفینه می باشد. زمانی که چوپان در حال استراحت است گله نیز باید استراحت کند هریک از ان، بنابه روایات نشانه یک مرده است. یعنی گله نشان از یک مزار خانوادگی می باشد.

نزدیک به این نشانه باز هم سنگ هایی وجود دارد که مثل خو ده اند. اما این سنگ ها طبیعی نمی باشند. با ابزار الکترونیکی این سنگ ها باید به خوبی بررسی شوند. اگر نقش چوپان به شکل نشسته روی تخته سنگ باشد، نشان این است که شئ مخفی زیر نقش می باشد. ولی باید طرف پشت تخته سنگ نیز بررسی شود.

به دلیل اینکه چوپان بیشتر در بین مردم ارمنی رایج است، عصا را اندازه گرفته و ضربدر ۶۸ تا ۷۲ سانتی متر می شود و جستجو انجام می شود.
مثال چوپانی که عصایش ۸۰ سانتی متر می باشد، عصایش تقریبا به ۵ تا ۶ متر آن طرف تر را اشاره می کند. شکلی مربوط به اوایل یت نیز بیان می شود.
تروریست های اخیرا ی از سر ب یک چوپان نگون بخت که به دام آن ها افتاده را منتشر د.