داستان آموزنده اردوی مدرسه با اتوبوس


مجموعه: داستانهای خواندنی (2)







داستانهای کوتاه آموزنده
مدرسه ای دانش آموزان را با اتوبوس به اردو می برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می شود اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می شود و پس از به وجود آمده ص وحشتناک در اواسط تونل توقف می کند.
پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص می شود که یک لایه آسف جدید روی جاده کشیده اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسف و دیگری به ب ل با ماشین سنگین دیگر و غیره. اما هیچ کدام چاره ساز نبود تا اینکه پسربچه ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می دانم!»
یکی از مسئولین اردو به پسر می گوید: «برو بالا پیش بچه ها و از دوستانت جدا نشو!»
پسربچه با اطمینان کامل می گوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتون باشه که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می آورد.»
مرد از حاضر جو کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاهی معلم مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»
پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.
خالی درون از هوای کبر و غرور و نفاق و حسادت رمز عبور از مسیرهای تنگ زندگی است.منبع:yekibood.ir


داستان کوتاه و خواندنی و آموزنده جنبه داستان کوتاه و خواندنی و آموزنده جنبه داستان کوتاه و خواندنی و آموزنده جنبه داستان کوتاه و خواندنی و آموزنده جنبه برخی اوقات خواندن داستان کوتاه میتواند تاثیر زیادی روی ما بگذارند, درس های موجود در این حکایت ها می توانند سرمشق زندگی شوند. مردی می خواست زنش را طلاق دهد. دوستش خاطر را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همۀ وقت} می خواست من را عوض کند. مرا وادار کرد سیگار و … را ترک کنم. لباس بهتر بپوشم, بازی نکنم, در سهام سرمایه گذاری کنم و حتی مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم! دوستش گفت: این ها که می گویی که چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی اکنون حس میکنم که دیگر این زن در شان من نیست!
داستان کوتاه و بسیار آموزنده کادوی کم درد داستان کوتاه و بسیار آموزنده کادوی کم درد داستان کوتاه و بسیار آموزنده کادوی کم درد داستان کوتاه و بسیار آموزنده کادوی کم درد از میان داستان های بسیار خوشگل و تاثیرگذار امروز برای شما مخاطبین گرامی ماجرای کادوی کم درد را آماده نموده ایم که خواندنش خالی از لطف نیست. بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود رفت. همۀ خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای د راکه هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از منزل خارج شد. وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا! یه کمربند میخواستم. آخه فردا تولد پدرمه. مغازه دار میگه: به به! مبارک باشه! چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی، مشکی یا قهوه ای… پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت. – فرقی نداره. فقط … فقط دردش کم باشه!
[ad_1]
داستانک؛ علت خلقت مگس!
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط



کلماتی برای این موضوع
داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه حکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموزنده، حکایات …حکایت،حکایات،حکایات کوتاه،حکایات عبید زاکانی،حکایات عرفانی کوتاه،حکایات آموزنده داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز داستان کوتاه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز نوشته های خواندنی روح اله یکشنبه ‏ ‏ سه نفر یی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
[ad_1]
مفیدستان: روباهی از شتری پرسید:
«عمق این رودخانه چه اندازه است؟»
شتر جواب داد: « تا زانو»
ولی وقتی روباه توی رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا می زد به شتر گفت:
«تو که گفتی تا زانو! »
شتر جواب داد: « بله، تا زانوی من، نه زانوی تو »
هنگامی که از ی م می گیریم یا راهنمایی می خواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم. وما" هر تجربه ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست.نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط با این موضوع
داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه عاشقانه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه عاشقانه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنزداستانک


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
داستان کوتاه و آموزنده سگ حریص داستان کوتاه و آموزنده سگ حریص داستان کوتاه و آموزنده سگ حریص داستان کوتاه و آموزنده سگ حریص داستان کوتاه و دیدنی میتواند روی ذهن و تغییرات تفکرتان کارساز باشد, در زیر یک حکایت کوتاه و تاثیرگذار برایتان قرار داده ایم. حکایت سگ حریص , با شتاب به طرف کلبه پیرزن می دوید. و برای رسیدن به منزل باید از روی پل چوبی عبور می کرد. در حین عبور در درون آب رودخانه ع خودش را دید اما او نمیدانست آن ع متعلق به خود اوست. او دید یک سگ پایین پل, استخوانی بزرگ در دهان دارد. استخوانی احتمالا بزرگتر از استخوان خودش. سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید. سگ حریص به سختی و تلاش چندان جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد. اکنون او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود. بدین شکل سگ خیس تمام شب را گرسنه ماند.
برچسب ها : بی ادبی
ع های بی ادب
بی تربیت ترین تصاویر دنیا
پسران بی ادب
سایت دختر های بی ادب
زن های بی ادب
جوک بی ادبی
ع دختران بی ادب

داستان کوتاه بی ادب تحریکیاین داستان کوتاه ک نه ، برای رده . داستان آموزنده میمون بی ادب برای بچه ها، با هم . داستان فارسی و آموزنده میمون بی ادب با کاردستی …این داستان کوتاه ک نه ، برای . داستان فارسی و آموزنده میمون بی ادب. داستان ک نه و . داستان فارسی و آموزنده میمون بی ادب" بی وفا اونیه ک از روی . مبارک " "داستان های کوتاه خنده دار+داستان های جالب و خنده دار . اس ام اس جدید 96 - ارشیو اس ام اس sms - - طنز بی ادبی …حکایت جوان بی ادب. . داستان ها و حکایت های کوتاه . داستان آرایشگر امریکایی و . داستان و حکایت: داستان ها و حکایت های کوتاه - …داستان کوتاه سیب خاطرات . حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد؟ داستان کوتاه مرد بی ادب - داستان کوتاهداستان های کوتاه داستان های کوتاه و . خانه / داستان مذهبی / داستان کاسب بی ادب. داستان کاسب . داستان کاسب بی ادب – داستان های کوتاهداستان ادب و تواضع (طرح کرامت پایه دوم ) میمون بی ادب. دبستان زمزم - داستان ادب و تواضع (طرح کرامت پایه …داستان جالب و طنز ((طوطی بی ادب)) سلام به همگی !!! . داستان کوتاه چه کشکی، چه . داستان خنده دار - ××وبلاگ باحال××. خواندنی,داستان های کوتاه,داستان های کوتاه جدید,داستان کوتاه,داستان کوتاه جالب,داستان . داستان های کوتاه و جالب - مطالب ابر داستان تاریخی …داستانهای بی تربیتی !,داستانهای بی تربیتی !,داستانهای بی . بقیه ی داستان در ادامه ی مطلب داستانهای بی تربیتی ! - rozst.rozblog.comتست
اتوبوس دانش آموزان دختر یک مدرسه حین اعزام به یک اردوی دانش آموزی واژگون شده و در داخل یک کانال آب افتاده است.
[ad_1]
روزی مردی از یک دختر پرسید: آیا با من ازدواج می کنی؟.....
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط



کلماتی برای این موضوع
داستان کوتاه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه داستانک،داستان کوتاه جالب، داستان های کوتاه، …داستانک،داستان،داستان من و،داستانک های زیبا،داستان کوتاه،داستانک جالب،داستانک شعر نو داستان کوتاهحمایت ، معرفی شعر نو با قرار دادن لوگو زیر در سایت و یا وبلاگ خود از شعر نو حمایت کنیدیکی از داستان های عشقی، تلخ و شیریناین یکی از داستان های عشقی، تلخ و شیرین است پسری به نام دارا در یکی از روستاهای کوچک حکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموزنده، حکایات کوتاه مطلب زیبا و کوتاه خواندنی آدم ها گزیده ای از داستان های کوتاه ِ نویسندگان جهانداستان های کوتاه و خواندنی، جالب و مفید حکایتها داستان های کوتاه و خواندنی، جالب و مفید حکایتها داستانهای کوتاه و آموزنده داستان مطالب طنز مطالب طنزنوشته های طنزمتن طنزمطلب خنده دارجملات طنزخنده دارطنزشعر طنزمطلب طنز ادبیات،شعر و داستان ادبیاتشعرداستانداستانکداستان طنزداستان عاشقانهشعر عاشقانهداستان های زیبا


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
[ad_1]
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و...
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط



کلماتی برای این موضوع
داستانک،داستان کوتاه جالب، داستان های کوتاه، …داستانک وقتی که الاغ شدم – بخشیدن هنر است داستان عبادت بجز خدمت خلق نیست داستان داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز حکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموزنده، حکایات …حکایت،حکایات،حکایات کوتاه،حکایات عبید زاکانی،حکایات عرفانی کوتاه،حکایات آموزنده سخنان پند آموز منشور زندگیسخنانپندآموزخدایا آنــگونه زنــده ام بــدار که نشــکند دلی از زنــده بودنم و آنــگونه بمیــران فهرست پایان نامه های ادبیات فارسی سبوی تشنهفهرست پایان نامه های ادبیات فارسی آب و جلوه های آن در شعر فارسی تا آغاز قرن هفتم هادی


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
[ad_1]
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و...
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط



کلماتی برای این موضوع
داستانک،داستان کوتاه جالب، داستان های کوتاه، …داستانک وقتی که الاغ شدم – بخشیدن هنر است داستان عبادت بجز خدمت خلق نیست داستان داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز حکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموزنده، حکایات …حکایت،حکایات،حکایات کوتاه،حکایات عبید زاکانی،حکایات عرفانی کوتاه،حکایات آموزنده سخنان پند آموز منشور زندگیسخنانپندآموزخدایا آنــگونه زنــده ام بــدار که نشــکند دلی از زنــده بودنم و آنــگونه بمیــران فهرست پایان نامه های ادبیات فارسی سبوی تشنهفهرست پایان نامه های ادبیات فارسی آب و جلوه های آن در شعر فارسی تا آغاز قرن هفتم هادی


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه داستان خوشگل و آموزنده از شاه سرشناس ایرانی ناصرالدین شاه قاجار برای شما داریم که واقعا خواندنی هست و میتواند درس زندگی به ما دهد. ناصرالدین شاه سالی یکبار آش نذری می پخت و خودش در مراسم طبخ آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای بالکن می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در اتمام کار فرمان می داد به در منزل هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد انی راکه خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آن ها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح هست آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر میکرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حس بدبخت می شد.به همین علت در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او میگفت بسیار مفید بهت حالی میکنم جهان دست کیه… آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.
سقوط اتوبوس مدرسه به عمق دره 30 متری در ای هیماچال پرادش هند جان 30 نفر از جمله 27 کودک را گرفت. بر اساس گزارش ها همه ک ن کشته شده در این حادثه زیر ده سال سن داشتند. همچین راننده اتوبوس و دو معلم مدرسه در این حادثه جان باختند.
داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه داستان خوشگل و آموزنده از شاه سرشناس ایرانی ناصرالدین شاه قاجار برای شما داریم که واقعا خواندنی هست و میتواند درس زندگی به ما دهد. ناصرالدین شاه سالی یکبار آش نذری می پخت و خودش در مراسم طبخ آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای بالکن می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در اتمام کار فرمان می داد به در منزل هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد انی راکه خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آن ها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح هست آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر میکرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حس بدبخت می شد.به همین علت در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او میگفت بسیار مفید بهت حالی میکنم جهان دست کیه… آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.
داستان آموزنده طمع
مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

داستانهای کوتاه
داستانهای آموزنده

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد

و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید

ماشین بهش زد و فرار کرد …

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید

پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم

خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب فراهم می کنم و براتون میارم

پرستار : با ی که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید

اما بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت : این قانون بیمارستانه اول پول بعد عمل … باید پول قبل از عمل پرداخت بشه

صبح روز بعد همان سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می شید

واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟
سید محمد فخار: نخستین خط «اتوبوس مدرسه» با ۷۳ دستگاه اتوبوس و مینی بوس در پایتخت راه اندازی شد. ناوگان این خط با تردد در مسیر مدارسی که در مناطق ۴ و ۸ قرار دارند، دانش آموزان تهرانی را از مسیر خانه تا مدرسه جابه جا می کنند.
داستان کوتاه و آموزنده پیرمرد فقیر و همسرش داستان کوتاه و آموزنده پیرمرد فقیر و همسرش داستان کوتاه و آموزنده پیرمرد فقیر و همسرش داستان کوتاه و آموزنده پیرمرد فقیر و همسرش داستان خوشگل برای شما حاضر نموده ایم که در آن درس هایی برای زندگی بهتر نهفته هست, حکایت پیرمرد فقیر و همسرش را با هم میخوانیم. ﭘﯿﺮﻣﺮدی ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮش در ﻓﻘﺮ زﯾﺎد زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮدﻧﺪ ﻫﻨﮕﺎم ﺧﻮاب , ﻫﻤﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮد از او ﺧﻮاﺳﺖ ﺗﺎ ﺷﺎﻧﻪ ای ﺑﺮای او ﺑﺨﺮد ﺗﺎ ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ را ﺳﺮو ﺳﺎﻣﺎﻧﯽ ﺑﺪﻫﺪ.ﭘﯿﺮﻣﺮد ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺣﺰن آﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮش ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮاﻧﻢ ﺑﺨﺮم ﺣﺘﯽ ﺑﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﭘﺎرﻩ ﺷﺪﻩ و در ﺗﻮاﻧﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺑﻨﺪ ﺟﺪﯾﺪی ﺑﺮاﯾﺶ ﺑﮕﯿﺮم .. ﭘﯿﺮزن ﻟﺒﺨﻨﺪی زد و ﺳﮑﻮت ﮐﺮد. ﭘﯿﺮﻣﺮد ﻓﺮدای آﻧﺮوز ﺑﻌﺪ از ﺗﻤﺎم ﺷﺪن ﮐﺎرش ﺑﻪ ﺑﺎزار رﻓﺖ و ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮد را ﻓﺮوﺧﺖ و ﺷﺎﻧﻪ ﺑﺮای ﻫﻤﺴﺮش ﺧﺮﯾﺪ.وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺷﺎﻧﻪ در دﺳﺖ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ دﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮش ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ را ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮدﻩ اﺳﺖ و ﺑﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻮ ﺑﺮای او ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ ﻣﺎت و ﻣﺒﻬﻮت اﺷﮑﺮﯾﺰان ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ را ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮدﻧﺪ.اﺷﮑﻬﺎﯾﺸﺎن ﺑﺮای اﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺎرﺷﺎن ﻫﺪر رﻓﺘﻪ اﺳﺖ ﺑﺮای اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ را ﺑﻪ ﻫﻤﺎن اﻧﺪازﻩ دوﺳﺖ داﺷﺘﻨﺪ و ﻫﺮﮐﺪام ﺑﺪﻧﺒﺎل ﺧﺸﻨﻮدی دﯾﮕﺮی ﺑﻮدﻧﺪ.
[ad_1]
مجله اینترنتی برترین ها برترین ها: قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد.سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما ی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.مردی در را باز کرد و شروع به دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه اســت. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته اســت که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.پائولو کوئلیو
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط



کلماتی برای این موضوع
داستانک،داستان کوتاه جالب، داستان های کوتاه، …داستانک،داستان،داستان من و،داستانک های زیبا،داستان کوتاه،داستانک جالب،داستانک داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …هرماشینی که دوست داشتید قسطی ب ید رونق ب و کار شما از طریق طراحی وبسایت یک راه داستان کوتاه سایت تفریحی و کلیه حقوق مادی و معنوی و قالب این وب سایت متعلق به جذاب می باشدحکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموزنده، حکایات …مطلب زیبا و کوتاه خواندنی آدم ها گزیده ای از داستان های کوتاه ِ نویسندگان جهانریشه ضرب المثل ویکی بلاگریشهضربالمثلدر زمانهای قدیم که مردم نذر می د و غذا می پختن ، مردم برای گرفتن غذای نذری صف می چهار ستاره مانده به صبحگل آقا؛ مهدی حجوانی نویسنده و پژوهش گر ادبیات کودک و نوجوان به تازگی کت را با نام


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
داستان کوتاه آموزنده , داستان آموزنده اخلاقی , داستان آموزنده کوتاهداستانهای آموزنده بهلولبهلول و صاحب حساب
روزی بهلول به شهر بصره رفت و چون در آن شهر آشنایی نداشت اتاقی اجاره نمود و لی آن اتاق از بس کهنه ساز و م وبه بود به کمترین باد یا بارانی تیرهایش صدا می کرد. بهلول پیش صاحب خانه رفته و گفت: اتاقی که به من دادی بی اندازه خطرناک است. زیرا به محض وزش مختصر بادی صدا از سقف و دیوارش شنیده می شود.
صاحب خانه که مرد شوخی بود در جواب بهلول گفت: عیبی ندارد. البته میدانید که تمام موجودات به موقع حمد و تسبیح خدای را می گویند و این صدای تسبیح و حمد خدای است. بهلول گفت: صحیح است، ولی چون تسبیح و تجلیل موجودات به سجده منجر می شود من از ترس سجده خواستم زودتر فکری بنمایم. داستان کوتاه آموزنده
بر اثر برخورد اتوبوس مدرسه با ساختمانی در «ابرباخ» در غرب آلمان که اوایل وقت امروز رخ داد، دست کم ۴۳ دانش آموز و ۵ بزرگسال زخمی شدند. پلیس اعلام کرده است که عامل تصادف حرکات خطرناک اتوبوس در بزرگراه بوده است.
ید این محصول
پکیج داستان ها وحکایات آموزنده وپند آموز بیش از 3000 حکایت جوراجور در موضوعات قرآنی کوتاه باستانی آموزنده عرفانی ادبی ...... گردآوری شده از سایتها وکتب معتبری بحارالانوار مثنوی قرآن سایتهای گوناگون ......... این پکیج چهره به ابداً وجه ازدست ندید ...
دریافت فایل
ید این محصول
داستان آموزنده : دختر زیبا و مردان هوس باز : می گویند پسری به پدرش گفت که می خواهد ازدواج کند و دختری زیبایی را دیده است پدرش گفت کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ وقتی پدر دختر را دید عاشقش شد و گفت این دختر به درد تو نمی خورد باید با فردی که تجربه این دنیا را دارد زندگی کند. ادامه مطلب

داستان آموزنده «ظرف عسل»
مجموعه: داستانهای خواندنی (2)


داستانهای جالب,داستان ظرف عسل
داستان های آموزنده

روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود

و به بازرگان گفت :

از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن رفت ..

سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد ...
آن مرد تعجب کرد وگفت

ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی .

تاجر جواب داد :

ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم ..
اگر ی که صدقه میداد به خوبی میدانست ومجسم میکرد که صدقه ی او پیش از دست نیازمند در دست خدا قرار می گیرد، لذت صدقه دهنده بیش از لذت گیرنده بود.

این یک معامله با خداست.

برای مشاهده داستان مورد نظر بر روی عنــــوان آن کلیک را انتخاب کنید. کپی این مطالب برای همگان مجاز است. داستان آب کوثر داستان آبدارچی در مایکروسافت داستان آتش بر فراز کوه داستان آتش گرفتن خانه داستان آ ین آغوش داستان آ ین کمک داستان مکار داستان و مرد روستایی داستان آداب دعا داستان آدرس بهشت و جهنم داستان آدم هفت خط داستان آدمخواران داستان آرام ترین انسان داستان آرام کودک داستان آرامش داستان آرایشگر امریکایی و ایرانی داستان آرایشگر ناشی داستان آرایشگر و خدا داستان آرزو داستان آرزو داستان آرزو - 2 داستان آرزوهای بزرگ داستان آرزوهای شب کریسمس داستان آرزوی پر ماجرا داستان آرزوی پیرزن داستان آرزوی زن داستان آژی دهاگ (آستیاگ) داستان آسانسور داستان آشپز و مگس داستان آفرینش داستان آ ایمر دوست داشتنی داستان آلفرد نوبل داستان یا روسیه؟ داستان آموزش تیراندازی داستان آموزگاران ما داستان آموزنده برای جوانان داستان آهنگر داستان آهنگر 2 داستان آهنگر 3 داستان آهنگری خدا داستان آیا تا به حال پلی ساخته ایم؟ داستان آیا شما خدا هستید؟

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
واژگونی اتوبوس دختران اردوی فرزانگان + ع اعلام عزای عمومی در هرمزگانواژگونی اتوبوس دختران اردوی فرزانگانواژگونی اتوبوس دانش آموزان دختر هرمزگانیاطلاعات بیشتر کلید کنیدواژگونی اتوبوس دانش آموزان دختر هرمزگانی
[ad_1]
وقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را باز و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده...
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط



کلماتی برای این موضوع
داستانک،داستان کوتاه جالب، داستان های کوتاه، …داستانک،داستان،داستان من و،داستانک های زیبا،داستان کوتاه،داستانک جالب،داستانک داستان خواندنی عجب خوش شانسیداستان سرگرمی داستانک پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت روزی اسب داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه حکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموزنده، حکایات …حکایت،حکایات،حکایات کوتاه،حکایات عبید زاکانی،حکایات عرفانی کوتاه،حکایات آموزنده داستان منو زن همسایه منوزنهمسایهتبادل لینک با قرار دادن لوگو زیر در سایت و یا وبلاگ خود از داستانک حمایت کنیدداستان های کوتاه بسیار زیبا و جدیدداستانهایکوتاهبسیارداستان کوتاه قشنگداستانک آموزندهداستان کوتاه خنده دارجدیدترین داستان های کوتاه افشاگری بازیگر زن درمورد به وی توسط تهیه …افشاگریرز مک گوآن بازیگر سرشناس هالیوودی به افشای ماجرای مورد قرار گرفتن توسط یک تهیه داستان های کوتاه و خواندنی، جالب و مفید حکایتها داستان های کوتاه و خواندنی، جالب و مفید حکایتها داستانهای کوتاه و آموزنده داستان وبلاگ روانشناسی شفای درونوبلاگ روانشناسی شفای درون وبلاگ روانشناسی شفای درونع های خنده دار ع های خنده دار و دیدنیع های خنده دار یترول های خنده دارع های طنزع های


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
[ad_1]
مفیدستان: تاریخ انتشار : دوشنبه 02 / 01 / 2017 مشاهده : 365 سایر خبرهای : داستان کوتاه rss اشتراک گذاری: یکی از مدیران یی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود.. چقدر کارمان را دوست داریم! داستان چقدر کارمان را دوست داریم , یکی از مدیران یی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که : روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. داستان چقدر کارمان را دوست داریم , داستان خواندنی و کوتاه داستان چقدر کارمان را دوست داریم مرد جوان پس از …. تمیز ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت
و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟»
نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت:
«من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است.
دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.» عصرایران داستان چقدر کارمان را دوست داریم , داستان خواندنی و کوتاه
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط با این موضوع
داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستانهای کوتاه و آموزنده بعد از جنگ با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستانهای کوتاه و آموزنده بعد از جنگ با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه عاشقانه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنزداستانک داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه عاشقانه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اتوبوس شباتوبوس شب، بازیگرانداستان اتوبوس شبکتاب اتوبوس شب اتوبوس شب با حجم کم سینمایی اتوبوس اتوبوس شب با کیفیت بالا تلویزیونی اتوبوس


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
بر اثر برخورد یک اتوبوس مدرسه به ساختمانی در غرب آلمان، ۲۱ دانش آموز مجروح شدند. این حادثه در شهر «ابرباخ» در ای بادن-ووتمبرگ رخ داد.
در حادثه سقوط اتوبوس مدرسه از کوه های هیمالیا، 30نفر از جمله 27 دانش آموز کودک کشته شدند.

جملات آموزنده بزرگان, آموزنده ترین جملات جملات آموزنده وزیبا ادامه مطلب
مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

داستانهای خواندنی,امتحان,امتحان دانش آموزان
داستان های آموزنده

مدیر مدرسه ای در کلکته هندوستان، این نامه را چند هفته قبل از شروع امتحانات برای والدین دانش آموزان فرستاده است:

والدین عزیز
امتحانات فرزندان شما به زودی آغاز می شود.

من می دانم شما چقدر اضطراب دارید که فرزندانتان بتوانند به خوبی از عهده امتحانات بر آیند.
اما لطفا در نظر داشته باشید که در بین این دانش آموزان یک هنرمند وجود دارد که نیازی به دانستن ریاضیات ندارد.

یک کارآفرین وجود دارد که نیازی به درک عمیق تاریخ یا ادبیات انگلیسی ندارد.

یک موزیسین وجود دارد که ب نمرات بالا در شیمی برایش اهمیتی ندارد.

یک ورزشکار وجود دارد که آمادگی بدنی و فیزیکی برایش بیش از درس فیزیک اهمیت دارد.

اگر فرزندتان نمرات بالایی ب کرد عالی است. در غیر این صورت، لطفا اعتماد به نفس و شخصیتش را از او نگیرید.

به آنها بگویید مشکلی نیست آن فقط یک امتحان بود و آنها برای انجام چیزهای بزرگتری در زندگی به دنیا آمده اند.

به آنها بگویید فارغ از هر نمره ای که ب کنند شما آنها را دوست خواهید داشت و آنها را قضاوت نخواهید کرد.

لطفا این را انجام دهید تا ببینید چگونه فرزندانتان جهان را فتح خواهند کرد. یک امتحان یا نمره پایین نبایستی آرزوها، استعداد و اعتماد به نفس آنها را فدا کند.

و در پایان، لطفا فکر نکنید که ها و ین تنها انسان های خوشحال و خوشبخت روی زمین هستند.

با احترام فراوان / مدیر مدرسه
تصاویر دوربین های مدار بسته در بزرگراهی در سیدنی استرالیا نشان می دهد که راننده یک کامیون برای جلوگیری از برخورد با یک اتوبوس مدرسه چگونه از مسیر خود منحرف می شود.
یک دانش آموز هندی داخل سرویس مدرسه قرار داشت و هنگامی که اتوبوس در حال حرکت بود، ناگهان تصمیم می گیرد از اتوبوس پیاده شود.
پکیج داستان های آموزنده برای ک ن (صوتی+pdf) /مجموعه اول پکیج داستان های آموزنده برای ک ن (صوتی+pdf) /مجموعه اول سال هاست که خانواده های ایرانی از در دسترس نبودن داستانهای مناسب کودک و نوجوان گله مند هستند و براستی هنگام دنبال این داستانهای مناسب و نیافتن آن ها آشفته می شوند و گاه اصل کار را کنار می گذارند. کتاب های کودک و نوجوان از جمله پدیده های فرهنگی است که نقش خانواده یا آموزگار و مربی در تهیه آن انکارناپذیر است. در این مورد این کودک نیست که انتخاب می کند بلکه بزرگترها برای او کتاب را انتخاب می کنند. در حقیقت کار ما از یک سو کار ...
دریافت فایل

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
[ad_1]
مجله اینترنتی برترین ها برترین ها: روزی بهلول به رفت ولی خدمه به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.با این حال وقت وج از بهلول ده دینار که همراه داشت را به داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی د.
بهلول باز هفته دیگر به رفت ولی ….این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع وج از بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، ی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟بهلول گفت: مزد امروز را هفته قبل که آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط



کلماتی برای این موضوع
داستانک،داستان کوتاه جالب، داستان های کوتاه، …داستانک،داستان،داستان من و،داستانک های زیبا،داستان کوتاه،داستانک جالب،داستانک حکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموزنده، حکایات …حکایت،حکایات،حکایات کوتاه،حکایات عبید زاکانی،حکایات عرفانی کوتاه،حکایات آموزنده داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز گلچین صفاسا ★ آپارات چند میلیون حقمو نمیدهگلچین صفاسا بهترین وبلاگ سایت ع عاشقانه عشقولانه جدید ویژه مخصوص داستان کوتاه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز داستان های کوتاه و خواندنی، جالب و مفید حکایتها داستان های کوتاه و خواندنی، جالب و مفید حکایتها داستانهای کوتاه و آموزنده داستان نوشته های خواندنی روح اله یکشنبه ‏ ‏ سه نفر یی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در شگفت انگیز دهلران ☆شگفت انگیز دهلران ☆ اطلاعات و دانستنیهایی در مورد جوجه ، مرغ و وس ღღ


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
دست کم شش دانش آموز در این حادثه که منجر به دو نیم شدن اتوبوس سرویس مدرسه شد کشته و 18 دانش آموز دیگر مجروح شدند که حال برخی از آنها وخیم گزارش شده است.
هر چی این داستان رو می خونم سیر نمی شم: http://www.sariolghalam.com/?p=989 قبلا داستان های تضاد و تقابل و تعارض زیادی خوانده بودم، به نظرم این نوع داستان ها خیلی آموزنده اند، خیلی. مهم نیست که چه ی راست می گوید؛ این چه مهم است درگیری فکری و زبانی دو نفر است، مخصوصا اگر هر دو بسیار بدانند و هر دو هم به زبان بسیار ساده سخن بگویند، وقتی نشست ها و میز گردها و گفت وگوهای کارشناسی را می بینم که سرشار از اصطلاحات و عبارات دشوار است؛ حالم خوب نمی شود، که این دشوارگویی شان احتمالا به این دلیل است که نمی دانند چه می گویند! به هر روی که برویم خواندن چندباره این نوع داستان ها که هم لذت بخش است و هم آموزنده، و این لذت بخش بودن حتی برای ی که به جنبه آموزشی آن اهمیتی نمی دهد برای گذران وقتش هم که شده مفید است. بهترین نمونه از این نوع داستانی که دیده ام از معلمم محمدرضا شعبانعلی است: که داستان و فرشته را نوشته است، من اصلا علاقه به موعظه گری ندارم اما این داستان را بخوانید! کتاب « و فرشته» محمدرضا شعبانعلی با
[ad_1]
مفیدستان: داستان های شیوانا معنای عشق واقعی داستان های شیوانا معنای عشق واقعی روزی یکی از خانه های د ده شیوانا آتش گرفته بود زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش آتش به سوی خانه شتافتند وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید: چرا بیکار نشسته ای و به کمک نین کلبه نرفته ای ؟ جوان لبخندی زد و گفت : من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول ن د در تمام این سالها آرزو می که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیردو اکنون آن زمان فرا رسیده است شیوانا پوزخندی زد و گفت : عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش آتش منزل یک غریبه به ج می دهند آنها نین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو! اشک از چشمان جوان سرازیر شداز جا برخاست لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس د و به داخل آتش پ د و نین کلبه را نجات دادند در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید اما هیچ از بین نرفت روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت : نام این شاگرد جدید معنای دوم عشق است حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست! این مطلب مفید بود ؟ امتیاز 4.40 ( 5 رای )
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط با این موضوع
داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز داستان کوتاه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه …داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه جملات کوتاه زیبا داستان کوتاهجملات کوتاه زیبا داستان کوتاه جملات کوتاه زیبا داستانکنوشته های خواندنی روح اله شنبه ‏ ‏ اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه عاشقانه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنزداستانک داستان کوتاه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنزداستانک داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه عاشقانه داستان عاشقانهداستان کوتاه عاشقانهداستانکداستان های کوتاه عاشقانهداستان کوتاه طنز جملات کوتاه زیبا داستان کوتاه جملات کوتاه زیبا داستان کوتاه جملات کوتاه زیبا داستانک نوشته های خواندنی روح اله شنبه ‏ ‏ با ارسال دانسته ها،معلومات و مطالعات جدید خود در زمینه های


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
داستان کوتاه و آموزنده در مورد خوش شانسی یا بدشانسی! پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می زد. روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد. همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند: “عجب بد شانسی ای آوردی.” پیرمرد جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ ی چه می داند؟” چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت. ادامه مطلب
مجموعه: داستانهای خواندنی (2)

داستان آموزنده مداد سیاه,داستان جذاب
داستانهای آموزنده

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه شان در مدرسه شنیدم.

مرد اول می گفت:

«چهارم ابت بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم . وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی مسئولیت و بی حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه ام را عملی . هر روز یکی دو مداد کش می رفتم تا اینکه تا آ سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می دادم ولی کم کم بر ترسم غلبه و از نقشه های زیادی استفاده تا جایی که مدادها را از دوستانم می یدم و به خودشان می فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی ی حرفه ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک حرفه ای شدم!»

مرد دوم می گفت:
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به ماردم گفتم مداد سیاهم را گم . مادرم گفت خوب چه کار بدون مداد؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد می یم، یکی برای خودت و دیگری برای ی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به ی که مدادش گم می شود می دهم و بعد از پایان درس پس می گیرم. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می شناختند و همیشه از من کمک می گرفتند. حالا که بزرگ شده ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته ام و تشکیل خانواده داده ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
در پی برخورد یک اتوبوس مدرسه به ساختمانی در غرب آلمان، ۲۱ دانش آموز زخمی شدند.
سفرهای علمی یا اتوبوس مدرسه جادویی(به انگلیسی: the magic school bus) انیمیشنی تلویزیونی است که از روی اتوبوس مدرسه جادویی|کت به همین نام به نویسندگی جونا کول توسط ساتردی مورنینگ ساخته شده است.بنابر مقاله ای در مجله جهانی انیمیشن به قلم آنه ماریا مودی، تهیه کننده اتوبوس مدرسه جاویی - دبورا فورت - چنین می گوید : این انیمیشن به دلیل ترکیب زیبایی که از آموزش و سرگرمی ساخته، مورد توجه قرار گرفته است.
براد تینگ اند کیبل می گوید : این انیمیشن در میان بالاترین رده های پی بی اس برای ک ن دبستانی قرار داشته است. برای دیدن انیمیشن به دنباله نوشته سر بزنید . ادامه مطلب
برخورد یک قطار با یک اتوبوس مدرسه در جنوب فرانسه دست کم ۴ کشته و ۱۹ زخمی برجای گذاشت.
داستان کوتاه ها از موضوعات مختلفی از جمله داستان کوتاه عاشقانه، داستان کوتاه آموزنده، داستان کوتاه طنز و… تشکیل می شوند که هر فردی با توجه به سلیقه و پسند خود یکی از موضوعات را انتخاب می کند. در این مطلب از مجله بانوان صورتی ها داستان کوتاه طنزی را با عنوان داستان کوتاه مرخصی از همسر آماده کرده ایم که امیدواریم مورد پسند شما عزیزان قرار گیرد. داستان کوتاه مرخصی از همسر داستان کوتاه مرخصی از همسر ادامه مطلب