حت ی حت ی نتونستم

اون خیلی لاغر شده و خیلی چشماش غمگینه... . . . . . . . . -› نتونستم ناراحت نباشم.. -› نتونستم..
‏به همه آدمایى که تا امروز توى زندگیم اومدن یه عذر خواهى بد ارم
ببخشید که نتونستم بى تفاوت باشم ببخشید که نتونستم تظاهر کنم ببخشید که خودمم


قدیم تر ها، عادت داشتم به تنهایی. همه کارهام و غالب تفریحاتم رو تنهایی انجام می دادم. اما از وقتی مزه انجام دادن همون کارها با گروه / آدم خاصی رو چشیدم، دیگه هرگز نتونستم تنهایی اون کار رو انجام بدم. مثل همین کوه رفتن - همین پایین و تا اردوگاه، نه که قله ها! - که از وقتی با گروه رفتم، دیگه نشد تنها برم و همین پیاده روی های گاه و بیگاه که تنها می رفتم و بعد از اون که باهم رفتیم، دیگه هر کاری نتونستم تنها برم. که از روز اول تعطیلات نیت تنهایی برم و نتونستم که نتونستم......خدا رو شکر اقلا کتاب خوندن و آشپزی و کوزت خانه بودن رو باید تنهایی انجام داد و تجربه همکاری درش نیست؛ وگرنه که دیگه راستی راستی دق می از بی حوصلگی تنهایی.........



از ساعت ۴صبح بیدارم.نتونستم بخوابم.فقط غلت زدم..خیال بافتم..ساعت ۷صبح هم از دل درد وحشتناکی پیچیدم به خودم..حتی نتونستم از تخت بیام پایین.وقتی اروم شد قرص خوردم و کمی خوابم برد و باز شدت گرفت..مثل گچ سفیدم الان و حس میکنم داخل بدنم خالیه و فقط یک اسکلت تو خالیه:-|
خدایا قضیه چیه؟
اینقدر عرق صبح از شدت درد که تمام بالشت و پتو خییس شد!نتونستم از خونه برم بیرون یا حتی تلفنی حرف بزنم یا حتی گوشی دستم بگیرم...
الان کمی بهترم که بهتر شدنم به درد ام میخوره..
زمانم از دست رفت!!!برم ببینم چیکار کنم....
خدایا ماذا فاذا؟
عزت نفس به ساده ترین کلام ممکن یعنی دوست داشتن خود و این دوست داشتن خود از کودکی و از بازخوردهایی که ما از اطراف میگیرم شکل می گیره . . . علیرغم اینکه هدف وبلاگی مسائل کاریه اما نتونستم اینو ننویسم و نتونستم آه نکشم
واقعا هیچ متنی نتونستم برا این ع بنویسم . اگه شما میتونید کمک کنید .ممنون
هیچ وقت متوجه نشدم تو این شرایط باید چی کار کنم. مثه همیشه عقب بکشم یا اهمیت ندم؟ قرار گذاشته بودم این دفعه اهمیت ندم ولی باز وقت عمل رسید نتونستم، مثل هر بار نتونستم! ولی می دونی کجاش درده؟؟ فکر این که، کوتاه اومدن ها ارزش هدر رفتن عمرمو نداره! ارزش نداره و آدم دیگه ای ازم ساخته!
هیچ وقت متوجه نشدم تو این شرایط باید چی کار کنم. مثه همیشه عقب بکشم یا اهمیت ندم؟ قرار گذاشته بودم این دفعه اهمیت ندم ولی باز وقت عمل رسید نتونستم، مثل هر بار نتونستم! ولی می دونی کجاش درده؟؟ فکر این که، کوتاه اومدن ها ارزش هدر رفتن عمرمو نداره! ارزش نداره و آدم دیگه ای ازم ساخته!
موهاشو دم گوشی بسته و سوار یه سه چرخه ی کوچولو داره دور میشه. دور و دورتر. تند تند رکاب میزنه. عجله داره.به چی میخواد برسه؟ یا میخواد چی بهش نرسه؟! داره میره و من نمیتونم برم دنبالش. من نتونستم برم دنبالش.نتونستم نگه دارمش.رفت و گم شد. گم شد .رفت.
❤❤ سلام به تمام دوستانی که خبرشون رو نگرفتم شرمنده ام اگه نتونستم بیام پیشتون واقعا معذرت میخوام ازتون . مخصوصا رفیق خوبم اقا سید مهدی حسینی واقعا ازت عذرمیخوام اگه نتونستم خبرت رو بگیرم چون راه ارتباطی باهات نداشتم و نمیدونستم چطور باهات در ارتباط باشم . ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
از وقتی رفتی،یه چیزی توی زندگیم کم شد،یه جای خالی هم به اندازه ی یه رفیق،یه دوست،یه همراه ته ته قلبم خالی شدمن حافظه ی خیلی خوبی ندارم،ولی اون عصر تابستون که بهم زنگ زدی و بااسترس بهم فهموندی که چیکار کردی و میخوای چیکار کنی رو هیچوقت یادم نرفت....هیچوقت یادم نرفت که خود من خود خود من بهت کمک که چیکار کنی و چی رو برداری و فلان چیزو یادت نره،باورت نمیشه ولی بعد از هرکمکی که بهت می میرفتم یه گوشه کنار کمدم مچاله میشدم و به دیوار نگاه می ،نمیدونی که چقدر سخت بود که بهت بگم نتونستم کاری درباره چیزی که خواستی انجام بدم و من،من لعنتی نتونستم آ ین خواستتو انجام بدم برات...نمیدونی چقدر د شدم وقتی نتونستم آ ین تماستو جواب بدم،نمیدونی چقدر برام سخت گذشت.هیچوقت نتونستم اینکارارو برات م،هیچوقت نتونستم آ ین جعبه رو ازت بگیرم،نه با قهر و نه با داد وبیداد و نه با ماس و گریه نتونستم جلوتو بگیرم،نشد که بشه،از اونموقع تا الان،تاهمین ثانیه و لحظه دارم خودمو سرزنش میکنم،نیستی،حیف که نیستی،حیف که این نوشتنای من به دردی نمی خوره،آ ین تماستو نتونستم جواب بدم،آ ین جعبه رو نتونستم ازت بگیرم،نمیدونی چقدر دارم تلاش میکنم،نمیدونی چقدر برای سه سال دیگه دارم تلاش میکنم نمیدونی....آ ین تماستو نتونستم جواب بدم،آ ین جعبه رو نتونستم بگیرم.... از اون موقع به بعد وقتی دیدم یه جایی خالیه دیگه نتونستم و نخواستم که یه رفیق خوب باشم،ما آدما رفتنی ایم،اگه منم مثل تو می رفتم،نمیخواستم یه جای خالی برای دوستام بمونه،نمیخواستم اوناام مثل من برن گوشه ی کمد و مچاله بشن و چشماشونو ببندن و نتونن آ ین جعبه رو ازم بگیرن و نتونن آ ین تماسمو جواب بدن.... هنوزم مثل اون عصر دارم توزندگیم میدوام و میدوام و میدوام،ولی همین که آ ین پله رو برمیدارم،دیگه روی این خاک نیستی...همین که دارم از خستگی نفس نفس میزنم،میبینم دیر و دیر رسیدم....
تو این 19 سال زندگی که داشتم هیچ وقت نتونستم آدمای اطرافمو آروم کنم از همون اول آدم منطقی بودم . خشک نه ولی منطقی با اتفاقات کنار میومدم. اگه دوستم مینشست پیشم و درد دل میکرد فقط گوش می و سرمو پایین مینداختم حرفی نمیزدم نه اینکه براش ناراحت نباشم ولی می دونستم حرفام ارومش نمیکنه چون فکر میکنه درکش ن . اعصابم از دست خودم خورده. همین :)
دیروز بدترین روز زندگیم بود.ذره ذره نابود شدنم رو احساس ،حس خیلی خیلی بدی بود .دلم میخواد بنویسم کل ماجرا رو اما بعد سه سال دور بودن از نوشتن نتونستم کلمات رو بصورت مناسب کنار هم بچینم. هنوزم حالم ابه تنهایی مطلقی که هنوز نتونستم باهاش کنار بیام
درود فراوان به بهترین و پاک ترین عشق دنیا منو بخاطر همه بدیام ببخش هیچوقت نتونستم واست خوب باشم و بهت آرامش بدم همیشه باعث شدم اذیت بشی و عذاب بکشی من نتونستم عشق خوبی واست باشم و خیلی بد خیلی دوست دارم نازنینم وبرای داشتنت با دنیا میجنگم
ناجی بدونه اول میخواستم بهش بگم و ازون کمک بگیرم ولی نتونستم یعنی دلم نیومد که دوباره مزاحمش بشم...برای همین مجبور شدم رو بندازم به قدیمیا یعنی انی که اذیتم کرده بودند.....مجبور شدم.ناجی بدونه ....که هنوز هم می خواستم فقط از اون کمک بگیرم ولی نتونستم چون به خودم قول دادم ..
جوانی هستم ۲۵ساله مجرد هستم دلم میخواد ازدواج کنم من توی زندگیم رابطه دوستی ثابتی بادخترخانمی نداشتم.فقط یک مورد که اون هم یک ماه و خیلی راحت خاتمه دادیم رابطه دوستی رو الان تو این سن که احساس میکنم به نقطه ای از زندگیم از نظر شخصیتی و اخلاقی و مسئولیت پذیری رسیدم که میتونم زندگی تشکیل بدم.اما متاسفانه تا الان نتونستم با دختری چه حرف بزنم یا دوستی ایجاد کنم. اعتماد بنفسم نه پایینه نه خیلی بالا بعضی وقتها شده از یکی هم خوشم بیاد ولی نتونستم پیش قدم بشم یا اصلا نمیتونم رابطه با دختری ایجاد کنم دیگه اون ادم رو نتونستم پیداش م.
یکی از ویژگیهای فریزر اینه که به اونچه در داخلش هست چیزی اضافه نمی کنه ولی در عوض چیزی هم ازش کم نمی کنه، باید دعا کنیم خدایا ما را فریز بنما، یعنی خب از خدا نخوایم از کی بخوایم؟ چند سال پیش 13 تا شنای یک دست رفتم تا چند سال دیگه نتونستم این رکوردم رو تکرار کنم، آخه میگن تکرار خوبه. امروز تونستم 12+1 تا شنای یک دست برم. ربطی به نحسی 13 نداره، اگر بخوام دقیق تر توضیح بدم 12 تا رفتم، سیزدهمی رو نتونستم (وسط راه پکیدم)، بعد با خودم گفتم حالا من چطوری پست امروزو بنویسم در حالی که نتونستم 13 تا برم؟ اومدم نشستم یه خورده استراحت یه انارم خوردم بعد یه فکر درخشان به ذهنم رسید، یکی دیگه رفتم شد 12+1 تا. رکوردم رو تکرار ، تو گویی از فریزر آوردنم بیرون.
یکی از ویژگیهای فریزر اینه که به اونچه در داخلش هست چیزی اضافه نمی کنه ولی در عوض چیزی هم ازش کم نمی کنه، باید دعا کنیم خدایا ما را فریز بنما، یعنی خب از خدا نخوایم از کی بخوایم؟ چند سال پیش 13 تا شنای یک دست رفتم تا چند سال دیگه نتونستم این رکوردم رو تکرار کنم، آخه میگن تکرار خوبه. امروز تونستم 12+1 تا شنای یک دست برم. ربطی به نحسی 13 نداره، اگر بخوام دقیق تر توضیح بدم 12 تا رفتم، سیزدهمی رو نتونستم (وسط راه پکیدم)، بعد با خودم گفتم حالا من چطوری پست امروزو بنویسم در حالی که نتونستم 13 تا برم؟ اومدم نشستم یه خورده استراحت یه انارم خوردم بعد یه فکر درخشان به ذهنم رسید، یکی دیگه رفتم شد 12+1 تا. رکوردم رو تکرار ، تو گویی از فریز آوردنم بیرون.
یادتونه که من چه جوگیری بودم توی ید سبزیجات و صیفی جات .حالا مغازه باعث شده کمتر جو گیر بشم و دونه دونه کارهامو انجام بدم .ظهر که میرم خونه تا عصری که بیام مجدد مغازه فرصت طلایی منه .امروز سر راه رفتنم به خونه نتونستم خود داری کنم و بساط ترشی و یدم و ترشی انداختم با این که حتی به اندازه یک چرت زدن هم نتونستم استراحت کنم ولی وقتی ظرفای خوشرنگ ترشیو نگاه کیف بعدشم تند تند لباس پوشیدم و اومدم مغازه
چی بگم که دیگه من تنها عزادار نیستم ، یه ملت عزادارن ، خدا فقط میخواستی بهم بگی بازم ایمان بیارم ، من با هچ کدوم از کارات ایمانمو از دست ندادم ولی نتونستم هیچ وقت چیزیو از ته دل باور کنم ، حتی فرو ریختن ساختمان پلاسکو ، حتییییی آتش نشانهایی که مفقود اثرن خیلی چیزا رو هنوز نتونستم باور کنم، هیچ وقت اونی نبودم که خودم ازش راضی باشم:|من این وقت شب و تنهایی توی اتاق تاریک ...بعد از مرگ خالم دیگه شبا خو دن برام کابوسه ...مگر اینکه ناگهانی خوابم ببره خودمم ندونم
اسم تو شعره بلنده وسط نامه ی کوتاه
نامه را یک خط نوشتم پر حسرت و پر آه
اما اسم تو رو صد بار با خودم خلاصه
هر دفعه به میم رسیدم
نتونستم ...
ننوشتم , بغض
تک تک خاطره هاتو با مدادم هیجی
همه ی روزهای خوب و من فدای هیچی
تو همون واژه ی خط خطی مبهم
در میان نامه ها و شعرهایم
نامه های نا نوشته شعرهای بی کلام
حس آغاز دوباره با سلام
بعد از این من ماندم و شکوای دل
دست من خالی و پیش دل خجل
چطوری نامه ها رو بفرستم
که رو نامه اسمت رو نتونستم ... ننوشتم
خیلی تلاش که با سختی کار جدیدم کنار بیام و کنار اومدم اما نتونستم محیط بدی که داشت رو تحمل کنم و بعد از چند روز کار دوباره بیکار شدم.البته من بیشتر از اینکه بخاطر پول این کار رو قبول کنم بخاطر سرگرمی قبول تا از وضعیت روحی بدی که توش گیر افتادم بیام بیرون.وضعیت روحیم افتضاحه و الان دو ماهی هست اصلا نتونستم راحت بخوابم و هر کاری هم میکنم حالم بهتر نمیشه.
هیچوقت نه تونستم فلسفه رو درک کنم و نه منطق رو تنهاچیزی که از فلسفه یادمه شهاب الدین سهروردی اونم بخاطر اینکه اسم و فامیلش یه اهنگ خوبی داره علاوه بر اینکه نتونستم فلسفه و منطق درک کنم معلم فلسفه و منطق رو هم نتونستم نامبره شدت صداش از یک صدم دسی بل هم کمتر بود بعضی وقتا فکر میکردیم داره اهنگ بذار تو حال خودم باشم میکنه مام میذاشتیم تو حال خودش باشه :| ادامه مطلب
من سال ها خوانده ام. بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: " را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید "! مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم، بی آن که خ داشته باشم! کتاب: "هنوز در سفرم..."، شعرها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری

کلی چیز نوشتم اما نتونستم تمومش کنم. نتونستم. من نمیدونم واقعا نمیدونم . و متنفرم از این که نمیدونم و به نتیجه ای هم نمیرسم. انگار معلقم بین زمین و هوا . حس مز فیه. میترسم از این وضع.
خب خیلی دلم گرفته از دیروز تا حالا فقط ناراحتم به دوست صمیمی و قدیمیم زنگ زدم اونم از من ناراحت تر بود و تو بحران شدید مالی بسر می برد. دیروز عصر رفتم دیدن برادرم حالش اصلا خوب نبود چشماش رو بسته بود و دیگه حتی نگاه نمی کرد دیگه نتونستم ببوسمش و بگم خوب میشی چون از دروغ گفتن خج می کشیدم فقط گفتم به خدا توکل کن ,و با شوخی گفتم تشکت مث پفک نمکیه,آدم رو گول میزنه و اومدیم بیرون ,خواهرم همش باهام حرف میزد فقط با آره و نه جوابش رو دادم و بنی پیام داد آ شب,نتونستم ناراحتش کنم بهش چیزی نگفتم .
همه چی تموم شد حالا من قشنگ گند زدم به اون ضرب و المثل و شدم کوری که دو بار عصاشو گم کرد اشکالی نداره،اصلا تا سه نشه بازی نشه مگه نه؟؟ شاید اصلن این اتفاقات لازم بود نه؟؟؟ حالا که همه چی تموم شد میخوام اعتراف کنم؛اعتراف میکنم دروغ گفتم که گوشیم شارژ نداشت ،چرا داشت خیلی ام داشت اما ع ها جان دارند ،حس دارند، ع هایی که تو توشونی چی دارن؟چیزی غیر از تنفر و یک عالمه حرف ناگفته ای که گیر کرده تو دلم؟؟ ع یادگاری را با عزیز میگیرند اما هر کاری نتونستم باور کنم عزیزمی نتونستم نتونستم نتونستم:/ این از من،اما تو،قضاوتت ن چون همین چند وقت پیش قضاوتم کردی و ناراحت بودم اما به رویت نیاوردم حقیقت این است من نمی تونم جواب بدی را با بدی بدهم ببخشید!!/ وحقیقت دیگر این است تو یک بی لیاقتی درست خوندی یک بی لیاقت که دلخور انی که نگرانت اند فقط یکی از چشمه های کار های جذابت است:/ شعور و ادب یدنی نیست اما به عنوان یک انسان که قرار است چندی بعد با تو و امسال تو، تو جامعه در تعامل باشم میتوانم آرزو کنم به دستشان بیاوری ؛شعور و ادب را میگویم../ در نهایت ارزش این زندگی خیلی بالاست ، ارزش این زندگی بالاتر از دراوردن این مس ه بازی هاست ،خودنمایی ، آسیب به خود و ادای ش ت خورده ها را دراوردن روش خوبی برای تخلیه انرژی نیست:/ مخاطب دارد برسد به دستش
وقتی اون هنوز صاحب یه تیکه از قلبمه، نمی تونم تمام وجودمو در اختیار همسرم بذارم. و این منو آزار میده. تمام روزهای قشنگ جوونی و زندگی مشترک تند و تند عبور می کنن و من هنوز نتونستم وقتی تنهام یا وقتی موسیقی گوش می دم یاد اون نیوفتم. مثل همین امروز که تا فردا تنهام و همسر رفته مسافرت و من... مثل همیشه موفق نشدم فکر اونو نکنم. چقدر دلم براش تنگ شده. برای بداهه شعر گفتناش، برای... نه نباید اینارو یاداوری کنم. این اندوه ته نداره. عمقش انقدر زیاده که می تونه آدمو ببلعه. انقدر میری تو خودت که بدون اینکه متوجه بشی همه چیزتو از دست می دی. زندگیتو، همسرتو، همه چیزو همه چیز. فراموش ش غیر ممکنه. فقط میشه بهش عادت کرد. چیزی که میکشتم این درد نیست. دردناکتر از اون اینه که نتونستم هیچ وقت تمام قلبمو مال همسرم کنم. نتونستم نهایت عشقی که توی وجودم دارم اهاش تقسیم کنم. نیمه دیگه عشق که توی دلم تلنبار شده میکشتم!
به نام خدااز گذشته ام هیچ چیزی به جز اسم یه دختر ناراحتم نمیکنه! اسم دختری که میخواست دستمو بگیره و باهام کلی حرف بزنه و نشد...! اسمش که میاد بهم میریزم... و میتونم بگم چقد دلتنگشم!با اینکه هیچ وقت نتونستم اون حسی که میخوامو بهش بدم! من دور نزدم! هیچ وقتم نخواستم هیچ کدوم از ادمای قبلیو برگردونم! تموم شدن برام! مخصوصا نگین! تموم شده ترین فرد زندگیمه اصن! و نتونستم بهش اینو ثابت کنم!و پیام ا ش...! مهم نیست راستش دیگه اصلا مهم نیست نمیخوام به هیچ چیز دیگه ای جز اینکه الان تو یه خونه مجردی نشستم و فردا روز اول دانشگاس فک کنم خدایا دوست دارم...
برادر شوهر ....واسه من از همون قدم اول توی فرهنگ لغت من به شارتلان تغییر واژه داد.. خب من خیلی با خانواده م توی مجردیم خوب نبودم .... نه با مادرم نه با خواهرام .... خواهرام که هیچ وقت پایه نبودن که مذهبیای افراطی رو اعصاب رو
ولی الان هرشب هر شب هرشب بهشون فکر میکنم ع خواهرزاده مو بغل میگیرم گریه میکنم از ته دل
من دوسشون داشتم ولی هیچ نتونستم بهشون بگم...
هیچوقت نتونستم کوتاه بیام
هیچ وقت نشد ک حرف نزنم
صدای خنده و قهقه هاش با داداشش میاد و کوبیده شدن ورقهای رو زمین ....

منی که هیچ وقت تسلیم حرف هیشکی نشدم
یه زور گوی واقعی بودم
حالا ببین چه خفه شدم:)
خدایا دلت نمیسوزه برام؟
جزء بدترین هایی بود که دیدم..از نظر نامه و بازی خوبه اما بشدت اذیت کننده است.... .با دیدن این حالم بشدت بد شد..جای مریم بودین میبخشیدین؟
من جای مریم بودم؟
من هنوز نتونستم تصمیم قاطع بگیرم.چون با کور شدن پاشا من خوب نمیشم.اما بشدت حق دارم که زندگیشو ازش بگیرم که زیباییمو نابود کرد!!فقط با یک چیزی خیلییی موافقم که تا لحظه ا باید قصاص کرد و اگر بخششی هست لحظه ا ببخشی! مثل مریم.چون مجرم تا اون لحظه اونقدر درک نمیکنه چه بلایی سرطرف اورده... .
نتونستم صحنه قصاصو نگاه کنم..چشمهامو بستم و و جلو زدم.. .
یادتونه گفتم میخوام تدریس رو رها کنم و درسمو ادامه بدم؟ یادتونه میخواستم به اصطلاح طلاقش بدم؟ واقعا نتونستم....دوباره این ترم برای یکروز از ساعت یک عصر تا بوق هاپو -منظورم همون 21 خودمونه- برام کلاس گذاشتن! خود کرده را تدبیر نیست، از ماست که بر ماست، توبه گرگ مرگه و هزار تا ضرب المثل دیگه مصداق منی هست که نتونستم عشق به تدریس رو از کله ام بیرون کنم! همین جا حکایتی به ذهنم رسید که بد نیست براتون تعریف کنم: میگن ملانصرالدین همسر بسیارزیبایی داشت..هی طلاقش میداد هی باهاش ازدواج میکرد! بهش میگن چه کاریه یا طلاقش بده یا باهاش ازدواج کن...ملا گفت: والا اخلاقش که قابل تحمل نیست ولی چون خوشگله میترسم یکی دیگه بگیرتش برای همین خودم سریع باهاش ازدواج میکنم! حالا شده حکایت من....البته در مثل مناقشه نیست...تدریس رو فقط برای دل خودم انجام میدم.. دیگه منم یه جورشم دیگه..نه؟

# دلم میخواد یه آهنگ غمگین ِِ غمگین ِِ غمگین گوش بدم ... گریه کنم ... حس خالی بودن دارم .. :( شرمنده هستم که نتونستم به نظرات و هم چنین سوالات تون جواب بدم و تموم سعیمو میکنم تا جواب بدم شاید پست آموزشی هم نتونستم بذارم ..
دلم برای پست های شبانه ، اون انرژی مثبت ها تنگ شده ... :(( مراقب خوبی هاتون باشین دلم میخواد کلی حرف بزنم ولی وقتی فکر میکنم حرفی نیست ... راستی بگم مشکله حل شد ولی ...:(( #فکر نکنم تا حالا غمگین تر از این پست ِِ گذاشته بوده باشم :( دلم میخواد یکی بغلم کنه و گریه کنم
امروز تمام دلنوشته ام رو از ابان تا به امروز مرور تمام کامنتات ک سیوشون از کجا به کجا رسیدیم از کلاغ پر شروع شد تا پناه من چ حس بدی داشت امروز حتی به اون ع های یادگاریت هم نگاه امروز چقد دلتنگ بودم دارم واسه رفتن اماده میشم جایی ک حتی اگه خودتم بخوای نتونی پیدام کنی شاید این برای هردومون بهتر باشه همش نگران این بودم ک تو دلتنگ نبودنم نشی ک من خودمو با اومد و رفتنت اروم کنم اما هیچ چیز ترو تغییر نمیده البته من هم تغییری نمیکنم من تا همیشه همونم ک هستم همون عاشق و دلداده نمیتونم ....نتونستم مثل تو عوض بشم ....نتونستم ...نمیتونم ....
ب تا صبح خوابم نبرد. عمومی هارو خوب زدم. دفترچه تخصصی رو دادن، ریاضی رو فکر کنم ۵۰-۶۰ زدم، حدود ۲۰-۳۰ درصد کمتر از چیزی که فکر می می تونم. تا یه جایی ش رو که زدم حالم بد شد و کلا شاید ۱۰ درصد فیزیک زدم.. حدود ۱ ساعت هم مونده بود به تموم شدن جلسه دیگه نتونستم (حالم به شدت بد بود و هوا به شددددت گرم بود. می خوندم نمی فهمیدم چی می خونم. مقنعه مو درآوردم که گفت بپوش) و پا شدم اومدم. اینطوری بود که حتی تست مبحثی که فوق العاده برام ساده بود و ۵۰۰-۶۰۰ تا تست ازش زده بودم، همه رو هم خودم، و درست، نتونستم بزنم..
از دعاهای همه تون ممنون.. فکر کنم ۵۰۰۰-۶۰۰۰ بشم که حتی با سهمیه مدالم هم به هیچ دردم نمیخوره.. بنابراین انگار موندم برای سال بعد..
سلام همه دوستان
مدتهاست این وبلاگ به روز نشده و یا اگرم به روز شده مطالبی بوده که یا کپی یا بازنشر بوده و خودم نتونستم مطلبی بنویسم.
درسته که نتونستم بروز کنم ولی تقریبا هر روز اینجا سر می زنم و بعضا پیام های دوستان رو می خوانم.
انسانها گاهی اینگونه می شوند.. اسیر .. آره اسیر می شن ، و بعد وقتی نگاه می کنن می بینن افتاده بین خودشون و خودشون!
حالا اسیر چه و چی بماند...
فقط در جواب دوستانی که می فرمودند چرا بروز نمیکنی این وبلاگو باید بگم این وبلاگ هنوز زندس و داره نفس می کشه منم همیشه بهش سر می زنم و بعضی وقتا شروع به نوشتن می کنم و دوباره پاک می کنم آخه فقط 1 جمله بگم و ال ...
دلی نمانده که دلبر بخوانمش..
ب تا صبح خوابم نبرد. عمومی هارو خوب زدم. دفترچه تخصصی رو دادن، ریاضی رو فکر کنم ۵۰-۶۰ زدم، حدود ۲۰-۳۰ درصد کمتر از چیزی که فکر می می تونم. تا یه جایی ش رو که زدم حالم بد شد و کلا شاید ۱۰ درصد فیزیک زدم.. حدود ۱ ساعت هم مونده بود به تموم شدن جلسه دیگه نتونستم (حالم به شدت بد بود و هوا به شددددت گرم بود. می خوندم نمی فهمیدم چی می خونم. مقنعه مو درآوردم که گفت بپوش) و پا شدم اومدم. اینطوری بود که حتی تست مبحثی که فوق العاده برام ساده بود و ۵۰۰-۶۰۰ تا تست ازش زده بودم، همه رو هم خودم، و درست، نتونستم بزنم..
از دعاهای همه تون ممنون.. فکر کنم ۵۰۰۰-۶۰۰۰ بشم که حتی با سهمیه مدالم هم به هیچ دردم نمیخوره.. بنابراین انگار موندم برای سال بعد..

+ یا ۳۰۰۰-۴۰۰۰ ..
هفت روز بعد از فوت خواهرم که اومدم سرکار، یکی از همکارام اومد و برای تسلی دل و کلی برام حرف زد و از مزایای فراموشی گفت و گفت و گفت و گفت. امروز عموی یکی از همکارام فوت شده (خدا رحمتش کنه، خد امرز زندگی کرده و زن و بچه ی بزرگ داشته) همون همکارم برگشته بهم میگه: الان برای باباش خیلی سخته خودش هست بچه ش نیست.هر چی با خودم کلنجار رفتم این حرفشو هضم کنم نتونستم که نتونستم. برای بابا مامان من سخت نیست بچه ی 22 ساله ش نیست برای دیگران هست. (والا عزیز هر ی براش عزیزِ حالا هر سنی که میخاد داشته باشه. بعضی از حرفها مثل خنجر می مونه. من اعتقاد دارم مزه مزه برای حرف زدن چیز خوبیه)
با این که یک روز از این هفته مهم :) باقی مانده اما می خواستم یه گزارش از نتیجه تصمیمی که گرفتم بهتون بدم،و اما بعد:
راستشو بخواید من واقعا نتونستم سه تا کتاب رو با هم بخونم و فکر کنم نتونم هیچوقت اینکارو م لااقل فعلا اما حداقلش تونستم یه کتاب رو بخونم و اونم چون حجمش زیاد بود(تقریبا 620 صفحه) نتونستم کامل بخونم ولی به نظر خودم همینکه تونستم شروع کنم به کتاب خوانی خودش خیلی خوبه،ولی سعی خودمو می کنم که بتونم این روند رو ادامه بدم و کتاب های بیشتری بخونم،برای مطالعه بعدی میخوام رمان{ در برابر باد} احمد شاکری،روشروع کنم به مطالعه.
چی شد انقد سخت شد؟
چی شد من دیگه نتونستم گوش بدم؟
چی شد ؟
نتونستم از اینجا دل م وب جدیدمو حذف
سلام
دختری 19 ساله هستم و برادری 13 ساله دارم. به تازگی متوجه شدم برادرم در اینترنت ع های سرچ کرده. نتونستم بهش بگم کارش اشتباست. رابطمون خیلی خوبه و همه چیزو به هم میگیم با اینکه تفاوت سنیمون زیاده و نیستیم.
به خاطر ابن بهش نگفتم چون میترسم دیگه بهم اعتماد نکنه و خودش سعی کنه مشکلاتشو بر طرف کنه. اینو میگم چون خودم کل زندگیم سعی داشتم تنهایی مشکلاتمو حل کنم و گاهی ش ت میخوردمو صدمه میدیدم.
راستش خودم از 12 سالگی خود یی می . ولی خدا رو شکر هفت ماهه ترک . خیلی تو این مدت سختی کشیدم. وقتی من همسن برادرم بودم ی رو نداشتم که بخواد کنارم باشه و منو از این مسایل آگاه کنه و من بدون اینکه خبر داشته باشم ، روز به روز تو این دنیای فاجعه بار غرق میشدم.
پدر و مادرم با اینکه تحصیل کرده هستن و همه چیزو خوب درک میکنن ولی هیچ وقت نتونستم باهاشون راحت باشم. نمیخوام برادرم به سرنوشت من دچار بشه. نمیخوام درگیر خ.ا بشه و زندگیش نابود بشه. هر کاری نتونستم بهش بگم. ازتون میخوام بهم کمک کنید تا بتونم بهتربن و درست ترین کار و انجام بدم.
ممنونم.
دلم گرفته از اینکه همیشه دلخوریام مثل خوره به وجودم می افتن ، دلم گرفته از اینکه همیشه سکوتم باعث رنجش عزیزام میشه ، دلم گرفته از اینکه هیچ وقت نتونستم با گفتن چیزی که آزارم میده باعث بشم اطرافیان فک نکنن که حتما حق با اوناست وگرنه من قیافه حق به جانب گرفتم!!!!!!!!!!!! همیشه خواستم بگم اما نتونستم هیچ وقتم ی اصرار نکرده بگو!!!!!!!!!!!!! ب ناراحت شدم اما نفس بازم خیال کرد حق با خوووووووودشه !!! شاید، سکوتم واسش مهم نیست یا اگر هست زیاد علاقه ای به ش تنش نداره................ این یه عادت بیخوده یا یه خصلت ارثی نمیدونم اما خوب میدونم ربطی به زن بودنم نداره کاش اینطور نبودم
فکر نمی یه روزی عاشق تنهایی هام شم یه هفته ای میشه اومدم به اتاق آروم آرزوهام، خیلی رویا براش داشتم ولی خب یه سری از رویاها تا ابد رویا می مونن و جای خالیشون تا ابد روی قلبت حک میشه... اینم غروب اتاق آروم شمالی منه، خیلی تو سکوت بهم آرامش میده، مدتها به آسمون خیره میشم ت ت، امروز خونه آروم و خالیه و تنهام... آهنگ شنیدم ازدواج کردی مهسا انگار همدمم شد الان... مثل همیشه مونا برزویی ترانه هاش معرکه ست شنیدم ازدواج کردی

از هر کی که پرسیدم شنیدم ازدواج کردی

از هر کی که پرسیدم

ولی باور نمی تا با چشم خودم دیدم

نگاش با دقت که چی پوشیده واسه تو

دیدم چه ساده می ه با لبخندش حواستو

نذاشتم هیچ عیبی روش

نگفتم بی لیاقت بود

نتونستم با اینکه ته قلبم حسادت بود

نذاشتم هیچ عیبی روش

نگفتم بی لیاقت بود

نتونستم با اینکه ته قلبم حسادت بود

شاید کنار اون خوبی

بهت می بخشه خاطر جمع

تمام اون چیزایی که نداشتم یا نتونستم

تا استخونمو لرزوند هوای این شبای سرد

با هیچ دین و دعایی هم

نمیشه دردمو کم کرد

دیگه هرگز نمیبینی

نیاز به امتحانم نیست

ی که عاشقش بودم

میدونم نگرانم نیست

نذاشتم هیچ عیبی روش

نگفتم بی لیاقت بود

نتونستم با اینکه ته قلبم حسادت بود..
چقدر سخته ح از یکی بهم بخوره ولی «بلد» نباشی یا «عادت» نداشته باشی که باهاش بد حرف بزنی. چقده سخته... یک سری اتفاقات که افتاد و یک سری دست ها که رو شد، مطمئن بودم مادربزرگِ مادری رو ببینم، رفتار خوبی نخواهم داشت و نمی تونم که رفتار خوبی داشته باشم. ولی راستش اصن عادت نداشتم. و نتونستم بی محلی کنم حتی. :| الان زنگ زد. هیچکی جز من نبود برای جواب دادن. جواب دادم. اصلا نتونستم بی محلی کنم :| سخته دیگه. سخته. + خیلی حرف داشتم و دارم. ولی الان، استرس بیش تر دارم تا حرف. من تحلیل میخوام حیدر! تحلیل! ولی به شدت تحلیلش سخته.




بسم رب المهدی(عج)
هرگز عین آدم نفهمیدم چمه دلتنگم؟ خسته؟ عشق! یا شاید نفرت! هرگز نتونستم در لحظه بفهمم که دلم تنگ شده یا بیخیالم هرچی گفتم خلافش پیش اومد پس ترجیح دادم به همه بگم نمیدونم حالم چطوره! مثل حالا نمیفهمم برای چی؟ برای کی؟ کی؟ کجا! چرا؟ چرااا؟
پ.ن: داشتم به حوا می گفتم بعضیا غرور سرشون نمیشه! مگه میشه طرف اینقدر راحت عزت نفس رو فدا کنه!؟ پ.ن: دوست قرآنی هرچی رو نفهمم گشنگی رو میفهمم:) پ.ن: امروز یه جوری نبود!؟
پ.ن: سه نقطه معروف برای حرفایی که نمیدونن چطور باید ظاهر بشن...فقط سه نقطه.نه کم تر.نه بیشتر.