تمام روز های مانده اش با من

وسوسه؛

باقی مانده های احساس توانایی است.
باقی مانده های خودمحوری است.
باقی مانده های جنگ طلبی های ما است.
باقی مانده های بی اعتمادی است.
باقی مانده های نا امیدی است.
باقی مانده های بی ی است.
باقی مانده های رنجش ها است.
باقی مانده های احساس ش ت ها است.
باقی مانده های احساس ترس از آینده است.
باقی مانده های سو استفاده گری هاست.
باقی مانده های احساس قربانی شدن هاست.
باقی مانده های احساس حقارت هاست.
باقی مانده های خود سرزنش گری هاست.
باقی مانده های احساس زرنگی هاست.
باقی مانده های ٬ پیچاندن خود مون است.
باقی مانده های رفتارهای بی سرانجامی هاست.
باقی مانده درگیری با دیگران است.
باقی مانده های احساس قضاوت ماست.
باقی مانده های عذاب وجدانی است که هنوز تسویه نشده است.
باقی مانده های غرور ماست.
باقی مانده های منیت ماست.
باقی مانده های سهم تراشیدن هاست.
باقی مانده بی نظمی هاست.
باقی مانده تبلی هاست.
باقی مانده بی خدای هاست.
باقی مانده خواب های چندین ساله ای است که شهامت برخواستن از ما را گرفته است.


همدرد ما توانستیم ٬ تو نیز می توانی .
دلم از سواران جدا مانده است سواران کجا، دل کجا مانده است؟ دل وحشی لاابالی من خدایا! مگر بی خدا مانده است؟ نمی بینم از آن سواران اثر از آنها فقط ردّ پا مانده است نہ ساز و نہ یک نغمہ ے دلنواز و باز این دلم بی صدا مانده است فقط حسرت و وحشت و غصّہ است پس این دل در اینجا چرا مانده است؟ الا ای سواران مقصد رسیده دلی خستہ دور از شما مانده است ی از شما هیچ آیا نگفت کہ از ما ی دور جا مانده است؟ حسین شادمهر
بهار آمده و برگ ریز مانده دلم دلم ش ت خدا ریز ریز مانده دلم
هوای عربده در کوچه های شب دارم ولی خمار ی غلیظ مانده دلم
سرم هوای “سرم چرخ می زند ” دارد در آرزوی ” عزیزم بریز!” مانده دلم
به این امید که شاید به دیدنم آیی به رغم حرف پزشکان مریض مانده دلم
به آن هوا که بلندش کنی مگر از خاک هنوز روی زمین خیز مانده دلم
تو آمدی و به زندان عشق افتادم به لطف نام تو اما عزیز مانده دلم
صدای تو ، نفس تو، نگاه تو هنوز عاشق این چند چیز مانده دلم
هنوز مانده تصرف کنی دلاور من تنم لبم غزلم مانده، نیز مانده دلم
به خنده گفت: تنت نه! لبت نه! شعرت نه! گزینه ای است که بر روی میز مانده دلم


آرش شفاعی
بهار آمده و برگ ریز مانده دلم
دلم ش ت خدا ریز ریز مانده دلم هوای عربده در کوچه های شب دارم
ولی خمار ی غلیظ مانده دلم سرم هوای “سرم چرخ می زند ” دارد
در آرزوی ” عزیزم بریز!” مانده دلم به این امید که شاید به دیدنم آیی
به رغم حرف پزشکان مریض مانده دلم به آن هوا که بلندش کنی مگر از خاک
هنوز روی زمین خیز مانده دلم تو آمدی و به زندان عشق افتادم
به لطف نام تو اما عزیز مانده دلم صدای تو ، نفس تو، نگاه تو
هنوز عاشق این چند چیز مانده دلم هنوز مانده تصرف کنی دلاور من
تنم لبم غزلم مانده، نیز مانده لیم به خنده گفت: تنت نه! لبت نه! شعرت نه!
گزینه ای است که بر روی میز مانده دلم آرش شفاعی
نمی از سوز و اشک و آه، مانده کمی از خنده های ماه، مانده سحر، افطار ، قرآن ... آه ، افسوس
دلم چون تشنه ای در راه مانده ... "ابر"

بوی لعنت شده ات روی تنم جا مانده یا نه بر بوی تنت این بدنم جا مانده
عطر تو، چنگ من و عادت پرخاشگری این سه چیز از تو و فارغ شدنم جا مانده
گرگ خونین دهنی بر سر انگشت خودم یوسفی در قفس پیرهنم جا مانده
غربتی داده به من محنت دوری که مپرس کنج آغوش تو گویی وطنم جا مانده
هی نگو بعد تو آن آدم سابق بشوم مزه ی سیب لبت در دهنم جا مانده
ما شدن حادثه ای نیست که از یاد رود تو ندیدی که چه چیزی ز منم جا مانده
دود و خا تر در باد و دم گرم شما یادگاری که از آتش زدنم جا مانده !
شاعر: عرفان پاکزاد **** با تشکر از دوست عزیز: мдjid ××آریایــــــــیها××
پیشِ ما هم چیزی انگار از شما جا مانده است آنچه فکرش را نمی همانها مانده است از تمام ِ خاطراتِ غالبا کوتاهمان بیشتر چیزی شبیه ِ یک معما مانده است . . .
شهر آیینه های قُر مانده، شهر افکار فولکلور مانده، عمق آرامش بم بلمش در تن تنگه ی تِنور مانده. مستی از قصه ها گریخته است. داستان هاش نیم خور مانده. استکان های خالی اش پیداست، چندتا استکان پر مانده؟ چند بازیگر جدید هنوز پشت آرامش دکور مانده؟ قبل از این چند بغض مشت شده، چند تار لند و غُر مانده؟ طاقت خار طاق شد، اما قدری از طاقت شتر مانده همچنان هر دو سوی این سیلان در میان بر میانه بر مانده خون خورشید سایه ها را شست، توی چشمانت آب کُر مانده؟ یا سکوتت مهیبِ مهبانگی ست توی آیینه های قُر مانده؟ اااااااا اااااااا اااااااا اااااااا اااااااا عاقبت بر غرور تهران هم رد محتومی از ترور مانده…
از آن روزی که فهمیدم دلم پیش تو جا مانده دهانِ زخمم [از بس که تعجّب کرده] وا مانده خلأ کلّ وجودم را گرفته توی آغوشش چونان کهنه سه تاری که غریب و بی/نوا مانده بلاتکلیف و بی تابم ، شبیهِ تخته ای که از کشتی جدا گشته ست و بر دریا رها مانده اگر آتش گرفتن سرنوشت شومِ پروانه ست خوشا بر حال آن کِرمی که توی انزوا مانده عاشقی اگر سرمایه می خواهد هنوزم در وجود من پشیزی از وفا مانده از آنجا که نفس از ام بیرون نمی آید یقین دارم دل بیچاره ام در زیر پا مانده کاوه احمدزاده

می روم امّا بدان جانم کنارت مانده است تا قیامت یا اخا، دل بیقرارت مانده است گرچه این گلبرگ ها را می برند از گلشنت غم مخور یک باغ پ ر در کنارت مانده است می روم با ساربان همراه خسته کاروان دست یاران بسته امّا اقتدارت مانده است بر گلویت جای بوسه، کار خود را کرده است لااقل بر حنجرت جای زیارت مانده است جسم خورشیدیت ای سالار زینب شد کبود بس که این بدن زیر حرارت مانده است کوفه در راه است و ما آماده ی آوارگی روز روشن رفته امّا شام تارت مانده است هر یکی از دختران با دیگری نجوا کند روی گوشت جای زخم گوشوارت مانده است وقت توزیع غنائم هستی ام تقسیم شد در حرم امّا صدای شیرخوارت مانده است بردن نام شریفت جرم زینب شد ولی با دعای خواهر شب زنده دارت مانده است نعش های و و بی سر جای خود بر غم ما خنده های نیزه دارت مانده است خطبه هایت گرچه این جا سنگباران شد ولی ترجمان خطبه های آشکارت مانده است ای تنت با خاک ی ان از هجوم اسب ها هر طرف عضوی ز نعش خا ارت مانده است ای تمام آرزوی انبیا و اولیاء رفتی و عالم هماره داغدارت مانده است مانده بر لب نغمه ی یا لیتنا کنّا معک عقده بر دل ها از این ترک مزارت مانده است «محمود ژولیده»
اربعینی در دلم حال و هوایت مانده است پس شمیم سیب سرخ روضه هایت مانده است اربعینی گریه من برایت روز و شب تا به حالا بر تنم رخت عزایت مانده است می شود اینجا نسیم کربلا را حس کنم بین هیئت جلوه ی لطف و صفایت مانده است مادرم از کودکی من را نمک گیر تو کرد هر که نذری خورد عمری مبتلایت مانده است لحظه هایم پر شده از ماتمی بی انتها چون به قلبم حسرت کرب و بلایت مانده است... محسن_زعفرانیه
برای خاطر تو چشم من به در مانده به مادری که نداری نگو پدر مانده شبیه معجزه بودی که مدتی با تو ... ز روزگار بدم خوشترین اثر مانده کنون که رفته ای از دیار تشنگی ام ز خیل حادثه ها خطی از خبر مانده نمی رسد به هوایم هوای تازه ز تو برای بارش باران دو چشم تر مانده زندگی ام را من از تو می دانم برای لغزش من از تو یک نظر مانده اگر نزول من از منتهای پرواز است کجای وسعت راهم نشان پر مانده ؟ « وصالِ » خاطره ها را ورق زدم دیدم ز قصه های گذشته نه ته نه سر مانده محمد علی رستمی
رفته ام لیک دلم پیش تو جا مانده هنوز من کجا مانده ام و دل به کجا مانده هنوز بُعد این فاصله ها درد مرا می فهمد خاطراتم همگی یاد ترا مانده هنوز اگر از دست قَدر من برهانم دل خویش پیش رویم خطر دام قضا مانده هنوز در دیاری که پُر از همهمه ی تنهایی است بعد تو کار دل من به خدا مانده هنوز باد پیچید اثرت رفت زمان بی تو گذشت راه هموار شد و پیچ به جا مانده هنوز گفتنی ها همه اش مال شما بود که من خوب قانع نشدم چون و چرا مانده هنوز بر «وصال» تو مرا فرصت اگر یار شود می توان گفت که سهمم ز دعا مانده هنوز وصال میانه ای پی نوشت : این شعر از کناب خورشید خاموش شاعر (محمد علی رستمی ) نقل شده است.
بدرقه و رفتی و دلم جا مانده پیش احساس تو هر شب تک و تنها مانده خیمه ی خاطره هایت وسط اشعارم با همان شور و حرارت به تو ب ا مانده گرچه موسیقی دیدار تو بی پایان است لب من بر لبه های ملودیکا مانده تجربه تو پشت غزلها جاریست بهترین حادثه در عمق غزلها مانده باز هم فصل بهارست و دلم عاشق تر بر تنم شاخه ی شعر تو شکوفا مانده بدرقه می کنم اینبار تو را با بوسه می فرستم به هوایت ..چه شد امضا مانده!؟ علی خوش گفتار - قیطریه – ساعت 12 – 22/1/94
چند سالی در فراق کربلایت مانده ام در فراق گنبد و صحن و سرایت مانده ام بار سنگین گناهانم بُوَد بر شانه ام لطف تو بوده که در حال و هوایت مانده ام این همه پیمان ش تنهای من را دیده ای من فقط در حسرت لطف و سخایت مانده ام
این همه نا مهربانی ها تو از من دیده ای
در تعجب ز آن همه مهر و وفایت مانده ام جان زهرا گوشه چشمی بر دل زارم نما هر چه هم بد باشم اما در عزایت مانده ام
یا حسین ارباب ، من را هم دگر راهی نما
من به عشق مرقد و پایین پایت مانده ام
بس که دل از دوریت غمگین و تنها مانده است از تو تصویری فقط در قاب رویا مانده است چون شهاب آرزوها از تو و یادت فقط رد نوری در دل تاریک شبها مانده است کاش می شد در بهاران یافتن بار دگر خاطراتی را که زیر برف و سرما مانده است آتشی در منم انداختی ب به خواب از من اینجا پیکری بیمار بر جا مانده است می روی ؟ باشد ، ولی دیگر شتابت بهر چیست صبر کن یک قلب عاشق پیش تو جا مانده است منصوره نوروزی
از بهاران جلوه ی روی تو یادم مانده است از شبستان شام گیسوی تو یادم مانده است با نفسهایم صدای ناله ای خو کرده است نای نی در باغ مینوی تو یادم مانده است سر خوشم در جنگل انبوه و گلشنهای راز در مشامم عطر خوشبوی تو یادم مانده است مهر ومه بیهوده می گردند دور خانه ام ماه وخورشید گل روی تو یادم مانده است خوابهایت غرق نور و شادی ایامت به کام ای که تنها روی نیکوی تو یادم مانده است
از آن روزی که فهمیدم دلم پیش تو جا مانده دهانِ زخمم [از بس که تعجّب کرده] وا مانده خلأ کلّ وجودم را گرفته توی آغوشش چونان کهنه سه تاری که غریب و بی/نوا مانده بلاتکلیف و بی تابم ، شبیهِ تخته ای که از کشتی جدا گشته ست و بر دریا رها مانده اگر آتش گرفتن سرنوشت شومِ پروانه ست خوشا بر حال آن کِرمی که توی انزوا مانده عاشقی اگر سرمایه می خواهد هنوزم در وجود من پشیزی از وفا مانده از آنجا که نفس از ام بیرون نمی آید یقین دارم دل بیچاره ام در زیر پا مانده کاوه احمدزاده
نه قایقی خواهم ساخت و نه از این شهر میروم
این شهر با تمام نامهربانی هایش تو را دارد مانده ام
و در خیالاتم تو را به آغوش کشیده ام


در من غزلی به اسم تو جا مانده
در بیت نخست ، عشق رسوا مانده

یخ کرده نگاهم لب پاییز لبت
بی بوسه فقط فرصتِ هاها مانده

رفته است هیاهوی جوانی دیروز امروز نشد قسمت و فردا مانده
من رفتم و تو رفتی و ایام خوشی پیری و کمی سوال و اینها مانده

قصد صدفی زدیم دریا و نشد
آن گمشده در خنده ی دریا مانده

از سیب فقط قصه ی آدم بودن
آن هم نشد و هوای حوا مانده

اینجا که ی نیافتیم و طی شد
آن خواستنی گمانم آنجا مانده

در قربت این دیار ، یک مرد غریب
همصحبت سنگ و چوب ، تنها مانده

باری به چنین دیار بی یار، فقط
تندیس یخ آلوده ی سرما ، مانده

گفتیم بپرسیم سوالی از دوست
بی پاسخ و بی جواب " آیا " مانده

دنیا شده بود آرزو ، طی شد عمر
افسوس که می رویم و دنیا مانده
رفته تصویرت ولی با من صدایت مانده است زخم دیروز منی فردا که جایت مانده است من دلم دریاست، موسی باش! حتّی برنگرد تا نبینی در دلِ من ردِّ پایت مانده است عشق آن روزی که ما را آشنا می کرد گفت: کاش فردا هم ببینی آشنایت مانده است! ماهی و افسوس با هر برکه قسمت می کنی خاطراتی را که از دریا برایت مانده است «کِی تو را از یاد خواهم برد؟» گفتم؛ عشق گفت بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت مانده است مژگان عباسلو
تقدیم به ی گمنام که امروزفضای ارا معطرکرده اند سهمم ای دوست پلاکیست که اینجا مانده گردن آویز تو در قاب دل وامانده رفته بودی بزنی دل به شط عشق ولی تن تو در دل تاریخ به دریا مانده من بیچاره بدون تو چه بی سامانم تن من شاخه خشکیست به سرما مانده شهدشیرین ازلی سهم تو شد سهم من حسرت دیدار به عقبا مانده تو کجا و من وامانده ازعشق بری تو کجا ومن شوریده رسوا مانده تاابد حسرت این عشق به دل دارم من تا ابد چشم دلم خیره به دنیا مانده
و از تمام توتنها شب برایم مانده استو چشم هایمکه خی را بهم می بافندو در این تاریکینمی توان رمان های عاشقانه خواندو آرام گرفتاز چشم هایم سیاهم همین برمی آیدکه پشت پلک هایم پنهانت کنمگریه کنمگریه کنمگریه کنم...
در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام کوچه اما انتهایش بی ی بن بست اوست
کوچه ای از بی ی را بیقرارت مانده ام مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام خوب می دانم ی بیش این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام شاعر:صبا آقاجانی
از ح قدم زدنش حدس میزنم چشمان ضرب دیده او تار مانده است کمترشده تورم پلکش ولی هنوز بر پیکرش جراحت بسیار مانده است حتی نفس که میکشد ازار میکشد بدجور بین آن در و دیوار مانده است از پارگی پیرهنش چند رشته نخ با رنگ سرخ برنوک مسمار مانده است ای فضه، لااقل تو جواب مرا بده این جای پای کیست که به دیوار مانده است؟!...
حی علی العزا فی ماتم اماه...... امت بی مادر شد..................................
اگرچه رفته ای از پیشِ من، جا مانده ای اینجا دو پلکِ بسته پشتِ این درِ وا مانده ای اینجا دو چشمِ خیس و لبهایی که غمگینانه می خندد میانِ گریه و خنده، معما مانده ای اینجا تو را حس میکنم هرچند جایت سالها خالی ست پُر از بغضِ نبودن، غرقِ حاشا مانده ای اینجا سراپا درد و برگِ زرد و درگیرِ "چه باید کرد" دلی رنجیده از غمهایِ دنیا مانده ای اینجا چرا این قدر آشوبی؟ به تو من که حواسم هست تصور میکنی شاید که تنها مانده ای اینجا فدایِ خستگی هایت، بیا بنشین، بزن حرفی چرا در قابِ تصویرت سرِ پا مانده ای اینجا؟ بنوش این چایِ نارنجِ بهار و خستگی در کن چرا محوِ خزانِ آرزوها مانده ای اینجا؟ یکی بود و یکی هرگز نبود، این که نشد قصه! تو هم مانندِ من در حسرتِ "ما" مانده ای اینجا نگاهت خیس و آهت خیس و راهت خیسِ باران است به فکرِ رفتنی و غرقِ نجوا مانده ای اینجا اگرچه خش خشِ گامت خداحافظ ترین شعر است ولی در خاطراتت همچنان جا مانده ای اینجا


این پلاک و استخوان از من به صف جا مانده است / نقطه پرواز سرخى بود، آنجا مانده است من خودم از شوق مى ‏رفتم، تنم افتاده بود / در مقام وصل فهمیدم که سر جا مانده است بى نشانى را خود من خواستم باور کنید / نام گمنامى اگر دیدید تنها مانده است من رفیقى داشتم همسنگرم جانباز شد / دستهایش یادگارى پیش مولا مانده است آن بسیجى هم که معبر را برایم باز کرد / دیدمش آن روز در تشییع بى ‏پا مانده است یادتان باشد سلاح و کوله و فانسقه ‏ام / زیر نور ماه سرخ، از بهر فردا مانده است پاسداریدش مبادا غفلتى خا ترى / گیرد عزمى را که آن از راز زهرا مانده است «شاعر ناشناس» برای مطالعه «اشعار شهادت» لطفاً اینجا را کلیک کنید.

مرا بالے است از پرواز مانده قدمهایی اسـت در آغاز مانده! شهیدان دستهایم را بگیرید منم همراه از ره باز مانده شهیدم ع حرم حمیدرضا فاطمی اطهر مسجد گوهرشاد @jamondegan

کار از یقین گذشته و مشکوک مانده ای
در ازدحام آینه، متروک مانده ایدر پنجه ای که با دل تو شور می زند
مانند ساز مشقی ناکوک مانده ایشبها ستاره با تو به افلاک می رسید
خا تر شه و مفلوک مانده ایوقتی زمان رویش پروانه می رسد
در انزوای پیله خود پوک مانده ایمن با تمام آنچه توئی عاشق توام
حتی اگر به من،به تو، مشکوک مانده ای ...
افشین یداللهیخواننده: کاووس کمالی
آهنگساز: حسین جلیلیکاووس کمالی
تنظیم کننده: حسین جلیلیکاووس کمالی
می و مستر: آرش پاکزاد
طراح: پیام قربانیلطفا اینجا بشنوید
به انتهای شب دوخط
به روز یک هزار سطر مانده است
ولحظه لحظه چشمها
به انتظار واژه ای نخوانده است
□□□□ نه صبح می دمد نه شب به انتها
واین سکوت مرگ زای مستمر
تمام عمر می کشد مرا
به سوی وهم شعله ای
که هیچ از آن نمانده است □□□□ عجب حکایتیست
این که آدم ازحوالی گذشته نیست
ودم به دم به اشتیاق دیدن
دمی که رفته مانده است
زین بام تا به آسمان ، چه قَدر راه مانده است
رفته است،سالهای عمر و مگرماه،مانده است.
آن روزهای یوسف ماهم گذشت وآه.
افکارمان درانتهای همان چاه مانده است...

#مسلم_آهنگری
لنز دوربین را روی چشم هایش زوم ...
ف را روی چشم هایش گذاشتم و هر چیز جز آن بود تار شد ....

و این ع ،
شد آیینه ی تمام نمای زندگی من ....

هر چه هست چشم های توست .....
و بقیه،
انگار که نیست .....

فقط بخند ...


+رفیقم میگفت این چند روز،
لحظه ای نبوده که نگاهم کند و اشک را در چشمم نبیند ...

++دو هفته مانده تا در هوای تو نفس بکشم دوباره ...
دو هفته مانده به تو برسم اما از همیشه دل گرفته ترم ....
بی حال ترم ...
و خسته تر ....
اصلا نمی دانم جانی برایم مانده که از نجف تا تو را پیاده بیایم یا نه .....؟؟
شاید محتاج آن یک قدمی ام که پدرم می گفت ...
شاید ....
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
گله ها را بگذار!
ناله ها را بس کن!
روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را…
فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود!
تا بجنبیم تمام است تمام!!
مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت….
یا همین سال جدید!!
باز کم مانده به عید!!
این شتاب عمر است …
باورمان نیست که نیست…!❣

اختصاصی از یاری فایل چرا کشورهای ی ضعیف و عقب مانده ‏اند؟ با و پر سرعت .
چرا کشورهای ی ضعیف و عقب مانده ‏اند؟ موضوع : چرا کشورهای ی ضعیف و عقب مانده‏اند؟تعداد صفحات : 2فرمت : pdf - کاملا آماده
با
چرا کشورهای ی ضعیف و عقب مانده ‏اند؟
مرکز فعالیت های بشردوستانه در یمن هشدار داد تنها شش هفته تا تمام شدن مواد غذایی در یمن باقی مانده است.
یک شکده یی گزارش کرد از آنجایی که نظرسنجی های قبل از انتخابات حکایت از آن داشت که کمپین « » به دردسر افتاده است، دو هفته مانده به انتخابات خود را یک اصلاح طلب تمام عیار معرفی کرد.
«شعر برگزیده»
چیزی از تو در من مانده است نی وحشی است شاید که در جنگلی مه آلود می دود گربۀ بازیگوشی شاید که وقتی خوابم با موهایم بازی می کند
چیزی از تو در من مانده است که چون دارکوبی بر خش خشِ ات درونم نوک می زند و صدایش در درختزاری دور می پیچد
چیزی از تو در من مانده است که سرش را چون مادیانی به گونه ام نزدیک می کند بخار نفس هایش بیدار می کندم
«راستی، تو با شیهه از خواب من پریدی یا شیهه تو را از خواب من پراند؟»
چیزی از تو در من مانده است که مرا به دندان گرفته کجا می برد؟؟ مهدی تدینی
مانده طبق دفاتر شرکت مانده طبق صورتحساب 680 (125) واریز دیگران 210 وجه بین راهی 415 اشتباه حسابدار 750 (375 در 2 ضرب شد) کارمزد (15) چک معوق جمعا (365) ااشتباه در چک (200 )(همون اختلاف 420 و 220 ) مانده واقعی 675 برا دو تاشون .


زین بام ، تا به آسمان ، چه قَدَر راه ، مانده است !رفته است ، سال های عمر و مگر ماه ، مانده است
آن روز های یوسف ما هم گذشت و ، آهافکارمان ، در انتهای همان چاه ، مانده است
دورورز مانده به تمام شدن این مس ه بازی سمینار
و من سخت مشغولم
چه رها و دل آزاد بنویسم پنجشنبه شب!
الحمدلله که روز هفتم رهایی است از پایان دوره ی دوم رهایی 6 روز مانده
یک 4 روز رهایی یک 10 روز رهایی تر یک 25 روز رهایی تر تر!
داشتم به اصرار مامان دستی روی سر و صورت این اتاق نیمه جان میکشیدم. اتاقی که یک سال و نیم است نیمی از روح صاحبش رفته و جسم صاحبش مانده در همین چهار دیواری سفید! اتاقی که کتابهایش رفته. عروسکهایش رفته. ماگ هایش رفته. شعر هایش رفته... نامه ها ، برچسب های رنگی ، جعبه های کادو ، روبان های قرمز و حتی لباس های نو... به جای تمام اینها کلمه مانده و حرف. دلتنگی مانده و اشک. انتظار مانده و تردید. امتحان مانده و عصر های به قول خودم پُست امتحان! داشتم به همین چیزها فکر می ... بیشتر از همه به این تخت! این تخت مظلوم تک نفره ی ت. این تخت که پنج سال است بیشتر از هر دیگر با من بوده! پا به پای من در آن سالها جوانی کرده. درس خوانده. استرس کشیده . فکر کرده... پا به پای من ساعتها به سقف خیره شده. حرف نزده... پا به پای من در تمام روزها و شبهای بیماری آقای پدر اشک ریخته و دستمال پشت دستمال در سطل زباله انداخته... پا به پای من در تمام شبهای قبل از ازدواج فکر کرده و حالش بد بوده .... پا به پای من عاشقی کرده . دلتنگ شده . بالشت و ملحفه اش از اشک خیس شده... و حالا در این روزهای بی تفاوتی و انتظار و انتظار و انتظار ، این تخت پا به پای من دارد سکوت میکند... داشتم به این فکر می که ما آدمها خیلی چیزها را به اشیا مدیونیم... خیلی جاهای زندگی و خیلی صحنه هایی که از چشمان بقیه مخفی مانده اند... ما آدمها خیلی خاطرات و حرفها و فکر ها را با اشیا شریک هستیم...
*صدای مهدی احمدوند
تشنه ای محتاج یک قطره ز باران مانده ام شاخه ای افسرده در خشک بیابان مانده ام شد نصیبم ابر استرون به پهنا آسمان در فرود شبنمی از چشم جانان مانده ام
دلم گرفته هوای بهشتم چقدر جریمه مانده تا اولین بوسه چند ستاره راهست تا اولین شب چند ترانه تا اولین شعر دلم گرفته تارو پود سرشتم چند نگاه آهو مانده تا اولین دیدار چند نت مانده به آهنگ رسیدن چند گام تا ترا شنیدن دلم گرفته تیغ خورشید روزهایم چند شب مانده به طلوع دوباره چند سحر تا آفتاب نگاهت؟ چند نفس مانده به آغوشت کشیدن دلم گرفته و نمیدانی......... یک آسمان گریه پیشکش راهت یک آرزو نشسته به خی این کابوس سکوت را بردار دلم گرفته از اینهمه نشنیدن دلم گرفته ................... #مژگان_مهر @mozhgan_mehrr
22:00 تمام شب را به دردی عمیق و جانکاه گذراندم. تا درد کهنه ی ناسور را بزایم. همانجا ته دلم مانده است. جا خوش کرده است. روزی مرا از هم می پاشد و بیرون می آید.
22:00 تمام شب را به دردی عمیق و جانکاه گذراندم. تا رنج کهنه ی تاریک را بزایم. همانجا ته دلم مانده است. جا خوش کرده است. روزی مرا از هم می پاشد و بیرون می آید.