انگار انگار تمامی

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود
بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار

دل تنگی و بی هم نفسی حال ست
روی دلم آوار و....توانگار نه انگار

دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار

جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار

با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...
من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار!
بی تو انگار دلم ...... بی تو هربار که من قصد رفتن داشتم از قفس قصد پ داشتم بی تو انگار دلم ؛ گیر هستو جان میکندو دست و پا گیر هستو بی تو انگار دلم بی سروسامان هستو د ی یک لحظه دیدار هستو بی تو انگار دلم غرق تما ده میلش انگار فقط دیدن دلدار شده بی تو انگار دلم در پی دنیا نیست در سرش هیچ تقلایی نیست بی تو انگار دلم هیچ هستو جای خالی اش چه دلگیر هستو بی تو انگار دلم ....... هیچ بی تو ای یار دلم ؛ ..... بگذریم بی تو من ای یار سفر کرده ...
دلم خون است خون بی تو ای یار دلم تنهاست دریاست بی تو انگار دلم .......
#یزدان_جلیلی

انگار که اینجایی انگار که حست میکنم انگار که من و خی تنهاییم انگار که تو رو فریاد میزنم انگار نه انگار که نوار احساست یک خط صافه
نویسنده: ناشناس
انگار تمام قاصدکها، برای بلندای گیسوی تو به پرواز در آمده اند. انگار تمام دریاها، در زیبایی چشمان تو خلاصه شده اند. انگار تمامی شقایقها، برای تماشای قامت زیبای تو ایستاده اند. انگار دلها، در انتظار بی قراری و دلتنگی رازی را باز گو کرده اند. انگار دلم، می خواهد تو را با آن پیرهن گلدار آن سالهایت را، در آغوش بگیرد. انگار دلم،.... انگار ... نه. بطور حتم میدانم که دلم، ترا و ان گیسو و آن چشمان را، عاشق است.
با تو بی ی برام معنا نداره
غیر تو هیچ کی تو قلبم جا نداره
با تو انگار بهشت است دمادم
به گمانم که از آن سیب نخورد حضرت آدم
با تو انگار که من مرغ ز باغ ملکوتم
بی تو بازنده شوم کیش شوم ماتم و کوتم
با تو انگار زمین ی ره فرش است ز گلهای بهشتی
بی تو انگار که سیل آمده و نوح سوار است به کشتی
با تو انگار نه انگار که من اهل زمینم
نتوانم که بجز خوبیِ تو هیچ ببینم
با تو انگار که جاویدم و من لا یتناهی
بی گمان نیست مرا جز تو دگر پشت و پناهی
در خود غرق شده ام و انگار نه انگار که نیستیبه تکراری مداوم دچارم و خیالاتی آنی در لحظه های تنهایی شلیک می شود در سرم...در شفق انتهای ذهنم،درخشش نور امیدی سوسو می زند،سفیدی و رنگ روشن عشق هویداست.هبوط می کنم و در اتتهای سقوطم.در این عمق و انتها نشسته و خو گرفته ام با خودم و هنوز را با شاید و اما ها گره می زنم.خودم هستم و خلسه و نور امید...و تو که انگار نه انگار نیستی و.....۱۸ تیر ۹۶
انگار برف می آمد
نگاهی به ساعتت کردی
نشستم بند کفش هایم را محکم کنم
حواسم به تو نبود
انگار تو برای من صبر نکردی
و رفتی
انگار تو انکار کرده بودی عشق من را
همان روزها
همان روزهای سرد
سرد و زمستانی
انگار ...

امضا.ناشناس آبی
سلام خدمت همه دوستان و فعالان فرهنگی اجتماعی و اقتصادی
یکی از اخلاق های بدی که رواج داره اینه که اگر ی بهمون دشنام بده شروع می کنیم به مقابله به مثل
انگار نه انگار که اجتماعی هست اخلاقی هست اسوه اخلاقی ای هست
انگار نه انگار همسرشون عایشه را از دشنام به یهودیان بنی قریظه حذر دادند


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

تنها ی که تو این سختیا به دادمون میرسه فقط خودشه دقت کردین با اینکه ماها خیلی بدیم اما خدا چقدر خوبه اصلا انگار نه انگار... شکرت

سحر ذکریا گفت: من فکر می کنم متاسفانه از زمانی که شبکه های جم آمده اند، تلویزیون ایران تعطیل شده است! از طرفی انگار که همه چیز گل و بلبل است. اخبار را که می بینی، انگار نه انگار که قیمت دلار روز به روز بالاتر می رود! انگار نه انگار که تورم وجود دارد!
ایران با بحران بی آبی روبرو است. انگار نه انگار که برف و باران کم باریده است. انگار نه انگار خش الی مانند ابر بر روی سر ایران سایه افکنده است.
خاصیت پاییز است انگار هوا که سرد شد خستگی از پیاده راه رفتن و قدم زدن های طولانی معنایی ندارد خاصیت پاییز است انگار هوا که سرد شد هر چه هندزفری در گوش و غرق شدن در آهنگ و سر درآوردن از جایی نا معلوم باشد باز هم می چسبد خاصیت پاییز است انگار! هوا که سرد می شود تنت گرمی آغوشی را می خواهد دستانت گرمای دستانی ماندگار را خاصیت پاییز است انگار هوا که سرد شد دلت قدم زدن دو نفری زیر باران سرد پاییزی را می خواهد قدم گذاشتن روی برگ های زرد و نارنجی پاییزی را خاصیت پاییز است انگار هوا که سرد شد دلت سر کشیدن یک چای داغ توی کافه کنار دلبر را می خواهد غرق شدن توی چشمان زیبا رویی را خاصیت پاییز است انگار هوا که سرد شد دلت ی را می خواهد که صبح تا شب یک ریز بنشیند پای حرف های تو و تو بگویی... هی بگویی... از آدم و عالم... از هیچ و پوچ... اما او غرق در لبانت باشد... خاصیت پاییز است انگار هوا که سرد شد دلتنگ ی باشیم که نیست که نبوده که می خواهیم باشد خاصیت پاییز است انگار... هوا که سرد شد... خاصیت پاییز است انگار...
به نام خدا سلام وبلاگ جونم سردرد دارم انگار دنیا رو سرم آوار شده احساس میکنم به شعورم توهین شده....حالم خوب نیست....دلم دریا میخواد رو سنگا بشینمو به دور دورا نگاه کنم..... امروز از صبح حس خلا دارم.....انگار هوا وجود نداره واسه نفس کشیدنم.... انگار ....انگار....انگار..... عصبیم کلی بد و بیراه آماده کرده بودم اینجا بنویسم ولی ترجیح دادم.دفن کنم تو قبرستان دلم...
دستم بى حسه انگار یخ انگار مشکوکم که بر نمیگردم این حسه تنهاى تلخو نفس گیره انگار این هجرت اجباره تقدیره انگار تو خونم ع تو معلومه چشمام از این تصویر افسوس محرومه رویایه روزهایه ابرو بارونى تو حاله دستامو شاید نمیدونى دستم بى حسه اینجا زمستونه اینجا به جز سرما چیزى نمیمونه اى کاش بودى تو میترسم این لحظه اخه نگاه تو ارامشه محضه دستم بى حسه انگار یخ انگار مشکوکم که بر نمیگردم
سکوت می کنی...اما سکوت هم درد مهربانی ت را تاب نمی اورد! وتو را بی رحمانه فراموش می کند؛تو را کوچک،تحقیر و د می کند،و زخم می زند و از درون می شکند؛انگار نه انگار... تو می مانی و ت یبی ناگزیر از درون،و قلبی که تا ابد به زور می تپد،همراه با دردی عجیب....
انگار که نمیدونم باید چیکار کنم
فقط تماشاچی شدم
فقط نگاه میکنم
میدونم هرچیزی چی هست اسمش چیه
ولی نمیدونم چرا هست
من چرا هستم؟
انگار اضاف ام توی این دنیا
از هر طرف نگاه میکنم میرسم به اضافه بودنم انگار یه عالمه آبم که داره اصراف میشه انگار یه عالمه نونم که می ن و نمیخورن خشک میشه کپک میزنه انگار غذای مونده ی توی یخچالم درستم میکنن ولی میریزنم دور انگار یه چیزی هستم که آفریده شدم ولی بهتره بریزنم سطل ی
انگار که نمیدونم باید چیکار کنم
فقط تماشاچی شدم
فقط نگاه میکنم
میدونم هرچیزی چی هست اسمش چیه
ولی نمیدونم چرا هست
من چرا هستم؟
انگار اضاف ام توی این دنیا
از هر طرف نگاه میکنم میرسم به اضافه بودنم انگار یه عالمه آبم که داره اصراف میشه انگار یه عالمه نونم که می ن و نمیخورن خشک میشه کپک میزنه انگار غذای مونده ی توی یخچالم درستم میکنن ولی میریزنم دور انگار یه چیزی هستم که آفریده شدم ولی بهتره بریزنم سطل ی
انگار که نمیدونم باید چیکار کنم
فقط تماشاچی شدم
فقط نگاه میکنم
میدونم هرچیزی چی هست اسمش چیه
ولی نمیدونم چرا هست
من چرا هستم؟
انگار اضاف ام توی این دنیا
از هر طرف نگاه میکنم میرسم به اضافه بودنم انگار یه عالمه آبم که داره اصراف میشه انگار یه عالمه نونم که می ن و نمیخورن خشک میشه کپک میزنه انگار غذای مونده ی توی یخچالم درستم میکنن ولی میریزنم دور انگار یه چیزی هستم که آفریده شدم ولی بهتره بریزنم سطل ی
انگار که نمیدونم باید چیکار کنم
فقط تماشاچی شدم
فقط نگاه میکنم
میدونم هرچیزی چی هست اسمش چیه
ولی نمیدونم چرا هست
من چرا هستم؟
انگار اضاف ام توی این دنیا
از هر طرف نگاه میکنم میرسم به اضافه بودنم انگار یه عالمه آبم که داره اصراف میشه انگار یه عالمه نونم که می ن و نمیخورن خشک میشه کپک میزنه انگار غذای مونده ی توی یخچالم درستم میکنن ولی میریزنم دور انگار یه چیزی هستم که آفریده شدم ولی بهتره بریزنم سطل ی
انگار که یک تکراری در حال پخش شدن باشد و ادامه اش یادت ننیاید. انگار که تکرارها برایت قابل پیش بینی نباشند.. انگار که هر صحنه اش آشنا باشد و حوصله ات سر برود از این همه تکرار مس ه. انگار که دکمه ی پاز را بزنی و منتظر باشی یکی بیاید را عوض کند.
انگار که یک تکراری در حال پخش شدن باشد و ادامه اش یادت نیاید. انگار که تکرارها برایت قابل پیش بینی نباشند. انگار که هر صحنه اش آشنا باشد و حوصله ات سر برود از این همه تکرار مس ه. انگار که دکمه ی پاز را بزنی و منتظر باشی یکی بیاید را عوض کند.
هیچ حس خاصی از این روزهای آ ندارم.انگار دور می بینم رفتن رو. انگار هنوز وقتش نیست. انگار نه انگار که همش دو هفته مونده! اصلا واقعا ها. واقعا انگار اصلا باور ندارم قراره برم و مامان و بابا و عزیزانم رو برای مدت طولانی حداقل یک سال نبینم!خیلی دارم ریل برخورد می کنم و می ترسم وقتی که باهاش رو به رو شدم یهو فشار بیاد بهم! یهو اذیت بشم.خودمو آماده نمیبینم. انگار قراره برم ساری و هر وقت بخوام می تونم برگردم.چرا انقدرررر بی خیال هستم؟!یا ساده تر اینکه، چرا روز به روز نزدیک شدن به تاریخ پرواز رو حس نمی کنم؟ انگار مثلا دو ماه مونده نه دو هفته.
بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی اصلاً خیال کن که تو اصغر نداشتی....
ادامه می دهد، می رسد به لالایی و شش ماهه، رباب و شش ماهه اش! انگار که برای رباب هم مانند باقی شش ماه بوده، انگار نه انگار که رباب از اولین جوانه های بودن علی لبخند زده و فکر کرده، به صورتش، به نرمی و بوی ِ تن اش، انگار نه انگار که چشم انتظار اولین تکان های علی بوده، در خواب و بیداری به یادش بوده و کرده:«فرزندم! دلبندم!» انگار که برای رباب هم شش ماه بوده، چونان دیگران، انگار نه که عمر مادری رباب بیشتر است، عمر بودنش با علی هم.....
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود......

http://maman.blog.ir/
انگار از یک خلاء مطلق پایم را گذاشته ام توی این مکان و این زمان.انگار از یک دالان نامرئی یکهو افتاده ام همین جایی که الان نشستم و روزهای قبلی خواب بوده ام.توی روزهایی که انگار حس می کنم در شرقی ترین قسمت خانه و روی تراس ایستاده ام. بعداز ظهر های ت بهاری و تابستانی انگار یک غمی با خود دارند. یک دلتنگی تلخ.همین طور توی تفریح های فضای باز. انگار جای خالی یک نفری که نمی دانم کیست و یک شرایطی که نمی دانم چیست؛ دنیایم را سخت و غیرقابل تحمل می کند.حالا که زورم به دنیا نمی رسد و کاری از دستم برنمی آید فقط می خواهم آرام روزگار بگذرانم
یه جوری نیستی انگار هیچوقت نبودی؛ و یه جوری هم نمیشه نبودنت رو باور کرد انگار هر لحظه قراره نوتیف پیامت تو گروه کلاس بیاد رو گوشیمون، یا قبل شروع امتحانا جلوی کلاس ببینیمت و همونقدر متین و موقر و آروم سلام کنی... انگار فرجه ها که تموم شه هرروز تو میبینیمت، و انگار نه انگار که قراره تمام روزهایی که امتحان داریم، یه صندلی با شماره دانشجوییت خالی بمونه...
بعضی وقتا هم هست که دلتنگی به اندازه یه دنیا میشه و گلوتو چنگ میزنه. انگار که اون طرف دیگه ک شون وایساده و انگار نه انگار یه روزم نشده که ندی .
پ.ن: اولین پستم در بیان!

میانــمــار آخـــر دنـــیـــاســت انگار در آن وجـــدان، نــابـــیــناست انگار صفیر مرگ با شـــهرش هــم آغوش خموش و سوت و بی فرداست انگار
انگار داشتم با تو حرف می زدم

انگار داشتم با تو حرف می زدم
نامه را که می نوشتم
و انگار روبرویم بودی
به کاغذ که نگاه می .
.
.

در پاکت را که بستم، پشت تمبر را
بوسیدم و چسباندم.
.
.
ببین
حالم اصلاً دست خودم نیست.
درست
مثل تو که پیشم نیستی
.
.
مهدی ذوالقدر
انگار که خوشحال باشد از ضعیف بودن ها، انگار که خوشحال باشد از دیدن ی که رنج های مشابهی را مزه می کند، انگار که دچار بودن آدم ها تحمل رنج ها را برایش آسان تر کند (که من تنها ی نیستم که رنج می کشم پس "آخیش")، انگار که تمام شعف دنیا را ریخته باشند توی جمله خبری "ولی از این به بعد دیگه نمی تونی، حالا می بینی". بعد، انگار که همه بغض های دنیا مال من باشند برای قورت دادن، و تمام تشکرهای دنیا مال من باشند تا تقدیمش کنم.
انگار من خود سیاهیم هیچ راهی به من نیست انگار هر جا برم تاریکیم هست انگار نور هست اما من توی نورم هستم خودم وسطش گیر نمیدونم ولی احتمالا طبیعی خیلی وقت این چیزا طبیعی شده.
دلم کشیده که از لحظه های تک خطی و ساده ام بنویسم. انگار که دفترچه ی خاطرات. انگار که حرف زدن با گلِ شمعدانیِ سرخِ گوشه ی حیاط. انگار که ضبط یک وُیسِ جدید برای تو و بعد مخفی ش لا به لای صفر و یک های گوشی و هیچ وقت ارسال ن ش ...
آهنگ جدید محمد آقاخانی به نام انگار نه انگار new song by mohammad aghakhani called engar na engar ادامه مطلب

در طول روز، هرچقدر هم که آروم باشی، هرچقدر هم که لبخند بزنی و شاد صحبت کنی، هیچ فرقی نمیکنه و هیچ تاثیری نمیذاره؛ شب که بشه انگار همه چیز برع میشه انگار همه چیز یادت میاد انگار حقیقت رو تازه میفهمی انگار که زورت برای بیشتر مخفی غم از ذهنت کم میاد و اون برنده میشه و.... شاید برای همینه که شب ها رو میخو م.

خانه فیروزه ای > یاسمن رضائیان: انگار که هم زمان دو در پیش رویمان باز می شود، انگار دو راه پیش رویمان وجود داشته باشد، بدون این که سر دو راهی مانده باشیم، انگار دو خورشید، دو ماه، دو منبع برای نور داریم.
سرِ کلاس فتوشاپ نشستم. استااااااد (!!) یه ساعته داره وارد و بزرگ ِ ع رو یاد میده. هوووووفففففففف... بعد جالبه بعضیا با هیجان حرفاش رو دنبال میکنن. انگار نه انگار که وارد ِ ع جزو ساده ترین کارهاست... + موقت :)
امشب انگار دلم بازهم بهانه گیر شده. انگار بازهم نمیخواهد قبل از شنیدن صدایت بخوابد انگار نه انگار که سالهاست صدایت را نشنیده . انگار برایش دیروز و پریروز و پارسال فرقی ندارد. او دلتنگ است و هرشبش بدون تو جهنم. اما بعضی شبها این جهنم گر میگیرد و میشود اسفل السافلین و وای به حال من تنها که باید در این آتش بسوزم و دم نزنم. نه دستم به تو میرسد که بازگردی و نه زورم به دلم که آرام گیرد. فقط و فقط باید صبر کنم و بسوزم که شاید دم دم های صبح خدایم از رحمتش ببارد بر سر این دل تا خاموش شود و لحظه ای آرام بگیرم. اما چه فایده روزگار صبح روشنم هم بدون تو بهتر ازین نیست.
اخم می کنی.... گفتن این روزا دلخور و ناراحتی... و انگار بار تموم این تقصیرها گردن منه و تو انگار نه انگار گاهی دوس دارم ول کنم... منم مثل همه.... چ نیازی هست به راست رفتن توی این جامعه پر پیچ و خم... اونوقت شاید گناه کج رفتنم دامن خیلی ها رو بگیره


باید برم سر کار.... شب تموت رو مینویسم
پاکت سیگار رو از کوله اش درآورد؛ ولی نه فندک داشت نه کبریت که سیگار بکشند. من بی تفاوت، انگار نه انگار که سیگار دستشونه فقط مثل همیشه لبخند می زدم. شب توی تختم تا صبح گریه با این که حتی نکشیدند.
من و دل هم نفس گشتیم انگار
به دنبال هوس گشتیم انگار
چنان پابست هم گشتیم گفتند
اهالی قفس گشتیم انگار
انقدر تند رد میشن از توی کوچه ها انگار نه انگار کوچه باریکه تاریکه پر چاله چولس مردمم خوابن:)
پ.ن:دندونم یه جوری ش ته انگار اول ابت ام تازه داره درمیاد هی ذوق دراومدنشو دارم:))
انگار کن مسجدی که سبز باشد... انگار کن مسجدی با پنجره های سرتاسری... پنجره های تمام قد،رو به درختان انبوه حیاط... انگار کن رو به پنجره ها قامت ببندی... آفتاب تا روی سجاده ات بیفتد و تو با صدای گنجشک های روی درختان گردوی مسجد تکبیر بگویی... تو،واژه واژه جان شوی با ذکر معشوقت،معشوقِ پیچیده لای گل های چادر ت... انگار کن مسجدی که سبز باشد... انگار کن مسجدی که بهشت باشد... +هر مسجدی رنگی دارد،رنگ مسجد رضای شهرم سبز بود...
باورم نمیشه هنوزم...انگار نه انگار فردا قراره راه بیفتم... انگار نه انگار دعوت شدم دوباره،اونم به این زودی لایق وصل تو که من نیستم... میدونی ... اوضاع درست میشه اگر که بزارن،چرا مردم توانایی فکر ن و قفل مغزشونو دارن؟! یه استرس و دلهره ای ته دلم هست که میگه بعدش چیکار کنیم اگر نشد...از اونور مغزم پشت هم ارور میده! که من خاطرات سه سال را دود ... :) اها...مورد آ برای امشب اینکه امیدوارم خانواده با این قضیه حداقل موافقت کنن که اوج دلخوشیه منه ^__^
از زمانی که تاریخ به یاد داره، غروبای همیشه یه چیزی شون می شده.. حتی اگه هیچ چیزی وجود نداشته باشه برای شدن! یعنی فرض بگیرید شما نه عاشقید، نه بی پولید، نه از دست ی ناراحتید، نه سردتونه، نه گرم تونه، نه شکم تون درد می کنه، نه دلتنگید.. خلاصه هیچ مرگ تون نیست! اما بازم که به غروب می رسه، انگار که غم دنیا آوار شده باشه رو دل تون.
انگار که عشق تون شما رو ول کرده باشه، رفته باشه با یکی دیگه. انگار که شپش ته جیب تون سه قاپ میندازه. انگار رفیق چندین ساله تون بهتون خیانت کرده باشه. انگار که عزیزترین تون رفته به یه سفر دور. انگار فردا شیفت صبح هستید و مشقاتونو ننوشتید حتی!
نمی دونم چه خاصیت مز فیه غروب داره.. ولی خاک تو سرش با این خاصیتش جدا!
باز کاش آدم بدونه چه مرگشه..
کاش یکی باشه که به آدم بگه چه مرگشه!

ی نیست بدونه من چه مرگمه؟
گذشته رو مرور میکنم، یادم میاد که همه اوایل یه سوال تکراری ازم میپرسیدن؛ ارزششو داشت؟! منم به همه میگفتم آره،خیلی!اون موقع ها داغ بودم، از اینکه به چیزی که میخواستم داشته باشم رسیده بودم راضی و مفت بودم...یه کم که گذشت انگار همه چی از سرم یا از دلم افتاد...راستش دیگه نمیدونم چی میخوام و نمیخوام، انگار که قصر رویاهام روی سرم اب شده باشه...انگار که تازه از خواب بیدار شدم. انگار همه چیز رو دیگه مثل روز اول نمیبینم.
خوابش می آمدنمی دانست چرا انقدر زیاد میخوابداگر خواب خوبی داشت، دلم نمیسوختخوابهایش پریشان تر از بیداری....شاید تنها تفاوتش این بود که میتوانست به راحتی زجه بزند.... ی ره خو ده بودهر چه سعی بیدارش کنم، انگار که نه انگار....هیچ وقت دیگر بیدار نشد...انگار خیلی زیاد خسته بود!