ازبس که جان ندارد

واقعاااااااااا چراااااااااااااااا؟خب من الان ازکجابدونم خونده یاااا نههههه؟!!!!!! خب ازبس بیشعوری دیگهازززززبس بیشعوری حالا امروز باز امتحان کن ببین چجوریاست!!! :| هوووووف ای باباع اااای باباع! :/ اخه یکی نیست بگه به توچه بشین سرجات دیگه ازبس فضولی میکنه بیااینم نتیجش!
بی ربط نوشت: دوستان ۺمابرای درسنامه ی عربی۳ کدوم کتاب رو میخونید؟ی ین؟(اونایی که جدیدا کنکوردادن). بنظرتون درسنامه ی کدوم کتاب بهتره؟
واقعاااااااااا چراااااااااااااااا؟خب من الان ازکجابدونم خونده یاااا نههههه؟!!!!!! خب ازبس بیشعوری دیگهازززززبس بیشعوری حالا امروز باز امتحان کن ببین چجوریاست!!! :| هوووووف ای باباع اااای باباع! :/ اخه یکی نیست بگه به توچه بشین سرجات دیگه ازبس فضولی میکنی بیااینم نتیجش!
بی ربط نوشت: دوستان ۺمابرای درسنامه ی عربی۳ کدوم کتاب رو میخونید؟ی ین؟(اونایی که جدیدا کنکوردادن). بنظرتون درسنامه ی کدوم کتاب بهتره؟
ازبس مامان من منفی نگره آدم دقش میگیره
+امشب میرم بیرون؛)
خوبیاتونوچرا! ولی خوشبختیاتونوانقدجارنزنید لطفاً!به این فکرکنید ی مُرده باشه ازبس دنبال خوشبختیاگشته ُ ندارش.که دسته شمائه!
+نظرهر متفاوته!
از اول مرداد یه رو مه محلی یدن که کارا دوبرابر بو دقبلا الان شده چهاربرابر .یعنی فقط دوس دارم کور نشم ازبس تایپ میکنم و یه لحظه بیکار نمیشم محل کار.خستگی های خیلی آزاردهنده ای که هم جسمی هستش هم روحی...هنوز خونه رو ی اجاره نکرده.دارم به پارسال فک میکنم که سه سوته اجارش .چندمورد زنگیدن و اومدن دیدنو و منم هنوزم که هنوزه دلم راضی نیست....وقتی حرف حرف ننه ام باشه دیگه باید تا ا ش با حرف اون بری جلو..پارسال موقع خونه یدن هم اینجوری شد یعنی هرچی واحد دیدیم ا ش گفت :میخای تنها زندگی کنی و داستانهاایی که قبلا نوشتم و دیگه نمیخاام بنویسم ...نمیکشه مغزم وروحم...هنوز لباساو چمدونام و کامپیوترم وسط اتاقم پخش و پلان و جمعشون ن ...انگاری قرار نیس دیگه کامپیوترمو وصل کنم یا لباسامو بذارم تو کمد..فقط ازبس کارمیکنم دارم داغوون میشم ....خداصبربده...
همه ی روزها روز- خداست قبول, اما روز-بودن تو گرچه هدیه خداست اما روز- من ست.
مرده بودم تاچهارصبح!ازبس غصه خوردم ازدست خودم . خیلی بهترم.
یاحسین عشقوندن ازبس مست وشیدا اولمشام بی خیالِ هستیِ امروز و فردا اولمشام ادامه مطلب
میدونین هر جوانی ک ازدواج میکنه اولین ی ک از دستش راحت میشه کیه؟









. . . . . حافظ
ازبس فال میگیرن والا



ساعت سه شد. حالا گیرم که نوا و زیر و بم گرفتیم که «ما را همه شب نمی برد خواب»، بعد چی؟ فردا که باید قبلِ آفتاب، آب یخ به صورتمان بزنیم و لرزان لرزان سجده و رکوع برویم چی؟ تست های شیمی را، دلشوره امتحان را، آزمون قلمچی و کنکور را چه کنیم؟ صبح های های نامروت تنهایی را، که بین خواب این و آن با صورت ورم کرده باید دو ایستگاه برویم و بدوییم و سر آ وقت معارفمان برود چه کنیم؟
بخواهی نخواهی شش ماه دیگر باید بنشینی روی صندلی حوزه کنکور، هی دست هایت به شیوه همیشه خیس خیس باشند، هی نفست بالا نیاید، هی دودوتا چارتا را ندانی که پنج تا نمی شود.
زمان نمی فهمد که من دلتنگ توئم. حالا تو بگو من خود این شش ماه را بیدار بمانم. ببین! ده دقیقه گذشت. آن مال قدیم ها بود که بیدار صبح نمی شدند. مال قدیم هایی که آسمان ستاره داشت. از زیر در سوز زمستان می آمد و بغل لحاف هم خنک بود. حالا من هرچندشب بیدار بمانم، نه تویی هستی، نه صبح خواب می ماند، نه من آرام می گیرم. این شب ها فرق می کنند. تمام های ازین پس، قرار است ت کنند وقت گرم شدن آرام چشم هات به رؤیایی کوتاه، که تست های شیمی ات دیر شد! که قلمچی شروع شد و ربع ساعت دیر رسیده ات، یعنی معارفِ صفر.

دلتنگِ توئم. این را چندنفری که این دوسه روزه چشم هایم را دیده اند می دانند. نه که من حرفی زده باشم؛ من اتفاقا مدام گلایه کرده ام از آرامش نداشته وجودت. اما آن ها که چشم هام را دیده اند فهمیده اند. ازبس که غوغایی و دیوانه اند. ازبس که نمی دانند این رازهای مگو گفتن ندارد. ازبس که نمی ترسند..


+ آدمی تنهاست...آدمی حیوانِ ناطق نیست! حیوانِ تنهاست، و اصلا فلسفه خلق عقل هم، فهم عمق این تنهایی ست. + کاش می شد از تنهایی بنویسم. کاش می شد قبلِ اینکه آدم های زرد، با آن شعرهای مز ف و موسیقی های زیر خط فقر و داستان های بی حقیقت عشقی، مفهوم تنهایی را آلوده کنند، از تنهایی بنویسم.. + داستان همینقدر غریبانه است؛ تحمل ِ آن ها که دوستشان نداری، حتی آن ها که دوستشان داری، حتی خودت! بیش از همه رنجِ تحملِ خودت. تا وقتِ آن سفرِ آ ..
معده ی لعنتیم درد گرفته دوباره.. ازبس عصبانی شدم وحرص خوردم-_- ینی شک ندارم ا ش براساس سرطان معده میمیرم:/ اولش که زخم معده ب آآآ میده اساسی-_-
رفتم باشگاه و حالم خیلی اوکی شد! اما وقتی میم زنگ میزنه وغر میزنه عصبیم میکنه میگم سه کیلو کم ،میگه ازبس بی تحرکی میگم توادمو حرص نده-_- هوووف اعصابم خوردشد
فندق بجای مغز تو دارد خج ی ازبس پری تو از خلع بی اص ی یعنی بجای ارزن فهمت بیا بگیر یک مغز منفصل که پذیرد وک ی توحید ناب.ساحت درک کلاغ نیست اما کلاغ هم نشود چون تو پاپتی مجلس تمام گشت و به آ رسید عمر حتی برای هجو تو تنگ است فرصتی
وقتی بخاطرِ پول وثروت زنش میشدی باید فکرِ اینجاشم میکردی! دلم میخواد اونقدرررررررر بزنمش که همونجا بیوفتی بمیری دختره یِ ...... ! خونوادتن گدا گشنه تشریف دارین! خاعک عالم تو سرِ تک تکتون!✋ ازبس پولِ حروم خوردین به این وضع افتادین! سپردمتون به خدا...
#عصبانی_نوشت
اینروزا اعصاب ندارم!
جهان پر از مین است..مین هایی مخوف که کارشان منفجر است.. بنظرم مین ها را با آن همه انواع مختلف میتوان به دو دسته تقسیم کرد: 1-مین های آسمان برنده. 2-مین های زمین زننده. دسته اول:مین های آسمان برنده را معمولا زیر زمین کار میگذارندوکارشان نابودی جسم است. دسته دوم:مین های زمین زننده هستند،که امروزه به وفور از آن استفاده می شود. محدودیت مکانی هم ندارد،هرجایی میتوانی وجودش را حس کنی..حتی در همین لحظه. مین های زمین زننده هدفشان منفجر روح است.کافی است،خواسته یا ناخواسته قدم بگذاری رویش یاحتی کلیک کنی یا شایدهم مشاهده کنی و روبه رویش پلک بزنی.اگرضامنش جدا شود،تو می مانی ویک روح منفجرشده ،روحی که ازبس نامربوط بخوردش رفته،ازبس ترکش ی خورده، منفجرشده است. مین آسمان برنده کارش را در آن واحد انجام می دهد، اما مین زمین زننده، بمرور مرگ را جلوی چشمانت می آوردوزجر کشت میکند،چگونه؟اینگونه که مجبورت می کند روی تمامی مین ها قدم بگذاری ومنجر به نابودی ومنفجر شدن بیشتر خودت شوی. در جهان امروز دو دسته مین داریم . مین های آسمان برنده که شهیدت می کند. ومین های زمین زننده که ی ات می کند. شهید آوینی جنگ رفته وتجربه داربود.مین های آسمان برنده را خوب می شناخت ،در عصر امروزی هم زیسته بود ودغدغه مین های زمین زننده را داشت، ازهمان موقع متوجه این تکنولوژی مین گذاری شده بود،برای همین روایت فتح را ادامه داد تا توجه مان را جلب آن مین های آسمان برنده دتایادبگیریم مین های زمین زننده را خنثی کنیم..خواست یادمان بدهدتا بتوانیم از بین این دو گزینه،گزینه ی درست را انتخاب کنیم..نمیدانم چه یادگرفتیم، اما جواب را خودش اعلام کرد وقتی که روی مین های آسمان برنده رفت. امروز سالروز شهادت سید مرتضی آوینی است. ی که جواب درست راباشهادتش به همه رساند.
اهواز هوا ندارد. کرمانشاه پناه ندارد. ارومیه آب ندارد. تالاب حیات ندارد. کشتی نجات ندارد. جنگل درخت ندارد. فرهنگ بها ندارد. هنر اثر ندارد. علم ثمر ندارد ... ندارد ... ندارد... ایران هوای خوش ندارد.
دیوونه شدم ازبس به دیوار زل زدم پاشدم رفتم بساط چرم دوزیمو اوردم دارم چرم دوزی میکنم الانم دارم یه کیف موبایل درست میکنم :)
شاعر بیت:
من نگویم مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
اگر قبل از سرودن این بیت در باغی که من دیروزکار می بود هیچ وقت این بیت رو نمی سرود ازبس که باغ شلوغ و ش ه ای بود با درختان هرس نکرده،نه میتونستی توش درست و حس راه بری نه میتونستی نردبان رو راحت جا به جا کنی خلاصه خیلی دلگیر و نفس گیر و خسته کننده بود
در قبض و بسط من! امروز رباعیات مولانا! امروز شوق او را می آموزم . از باده ی ناب لعل شد گوهر ما آمد به فغان زدست ما ساغر ما ازبس که همی خوریم می بر سرمی ما در سر می شدیم و می در سر ما کنارتر بنشینم.چیزهایی را نمی دانم.چیزهایی که ندیده ام.کنارتر بنشینم.
و به قول اون هم کلاسی یه تخته کم دار، ازبس که من رد داده ام، رد داده ام، رد داده ام. یادت بخیر سجاد صادقی! و بعد؛ یکی بیاد لیوانمو بزنم به لیوانش، بلکه در فقدان جان فرسای مسکرات، آب آلبالو مستم کنه، و برم رو دنده رندی که: دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! جز این هم نیست؛ دست مریزاد شیخ قونیه! از این شاگرد حقیرترین.

ازبس هم اخلاقتون کپکه آدم نمیتونه مث خودتون باهاتون برخوردکنه چون قطعا تریپ اینومیگیرین وعین بچه هااخلاق قهرقهری میگیرین. من خودم انقدازهرطرف زخمی هستم که زبون نازکشیدن نداشته باشم.مگ برای یه نفر.

+خیلی عصبیم.واصلاهم نمیدونم چرا.همین باعثه دوساعت تلاش کنم بخوابم ولی نتونم.نتونم.وبمیرم از حال بهم ریخته م.



این گذشت وهمچنان دلواپس مشتاق تو ،خیل عاشقان ،دلواپس دیدیم نیامدی سر وعده وُ باز گشتیم دوباره ما همان دلواپس * هر شیعه عاشق شما دلواپس مانده ست دودست بردعا دلواپس دلتنگ تو تا دیگر،باشد هنگام غروب ها دلواپس * هرمنتظر است این زمان دلواپس هم ماه، زمین، هم آسمان دلواپس ازبس که پراست عالم از فتنه وشر هستند همه جهانیان دلواپس
با اینکه نفرت دارم از طعم پنیرم هر صبح کودن تر شدن را می پذیرم مزمزه خواهم کرد تاشب -هسته ای-را (طرح غنی سازی اوقاتی که سیرم) چل سال سرگردانیم ازچیست؟وقتی- ایراد ی از چیزی نگیرم ازبس صدای موش مغزم را جویده - مشتاق مردن زیر دندانهای شیرم فتحعلی جعفری چرمهینی بعد از خواندن شعر حتما نظرتان را در قسمت نظرات بنویسید
آنجاصورت هجده ساله ای سیلی می.خورد ، ازبس که میماند پایِ زمانه اش!

و اینجا (بعضی )هجده ساله ها سیلی می.زنند به صورت زمانشان،از بس که می دَوَند دنبال نفسشان!

آنجا سال 11هجری ست،
و اینجا 1425 سال بعد...
سلام سلام دوست جونیای باحال و عشقولی خودم❤ چندوقته میخوام اینو بگم هی یادم میره ازبس که فکرم مشغوله!
مینا ومریمو که یادتونه؟بجز اونا امسال۴دوست جدید پیدا که عشقناصلا حرف ندارن اولیشون اسمش سارا س،چشم گربه ای خودمه اصلا عاشقشم هرچی بگم بازم کمه از بس که این دختر دوست داشتنیه بمب انرژی اکیپمونه نفس منی تو سارا جونی دومیشون الیکاس که اونم عاشقشم،سگ اخلاقه خودمه(!) (لقبشو گذاشتم سگ اخلاق!)خیلی دخمل خوبیه فکر نمی که یه روز دوستای صمیمی هم بشیم. جگرمنی الیکاجونم.جگرت رو سومیشون پریسا س که اونم ع ولک خودمه و بمب شادیه اکیپمونه ازبس که باحاله و بازم عشق خودمه عشقی پریسا❤❤❤ چهارمیشون مائده س که من بهش میگم رومخی اکیپ(چون بعضی وقتا یکم میره رومخ)ولی درهرصورت دوست جونی عشقولکی خودمه.عشخ منی تو مائده اره خلاصه نگم براتون(از تیکه کلامای ساراس که افتاده تودهنم،کمال ه نه دیگه چه میشه کرد!!) اره و اینا خلاصه که بهترین رفیقای دنیارو دارم ممممننن چاکرم ، مخلصم توروخدا خج م ندید بابا(الکی مثلا رفیقام دارن ازم تچکر میکنن!!) ارادتمندیم رفیقای گل و سنبل و جِگرو دل و قلوه خودم خلاصه ته ته ته ابراز احساساتم این بود دیگه شوما به بزرگی خودتون ببخشین
منبع: جمشید سرمستانی، گزیدهٔ شیوه نامهٔ جامع ویرایش و نگارش، تهران، نشر سرمستان، ۱۳۹۲؛ در: آموزشگاه مجازی ویرایش و نگارش، با نشانی www.virastari.persianblog.ir حرف ها در زبان فارسی سه دسته اند: «حرف ربط»، «حرف اضافه» و «حرف نشانه».
۱ـ حرف اضافه
حرف اضافه کلمه ای است که معمولاً کلمه یا گروهی از کلمه ها را به «فعل» یا «صفت بر تر»، یا «اسم جمع» و یا نظایر این ها نسبت می دهد، و آن ها را متمم یا وابستهٔ فعل، صفت بر تر یا اسم جمع و مانند این ها قرار می دهد.
حروف اضافه نیز دو دسته اند:

(۱) حروف اضافهٔ ساده: شامل از، الاّ، الی، اندر، با، بدون، بر، برای، به، بهر، بی، تا، جز، چون، در، ضد، علیه، غیرِ، مانند، مثل، مگر، واسه‎ی. (۱: ص ۲۵۶)
(۲) حروف اضافهٔ مرکب: شامل غیراز، به‎غیراز، به‎مجرد، به‎محض، به‎عنوان، به‎مثابه، به‎وسیله‎ی، به‎واسطه‎ی، دربرابر، درقبال، درمیان، ازجمله، درخصوص.
۲ـ حرف ربط
حرف ربط کلمه ای ا ست که دو ساژه را به هم پیوند (ربط) می دهد.
حروف ربط دو دسته اند:
(۱) حروف ربط ساده: شامل اگر، اما، باری، پس، تا، چه، خواه، زیرا، که، لیکن، نیز، و، ولی، هم، یا.
(۲) حروف ربط مرکب: شامل آن جاکه، آن گاه که، از آن جا که، از آن که، ازاین روی، ازبس، ازبس که، بس که، ازبهر آن که، اکنون که، چنان چه، اگرچه، الاّ این که، بااین حال، باوجوداین، به شرط آن که، چنان که و....
۳ـ حرف نشانه
حرفی است که برای تعیین مقام و نقش کلمه در جمله می آید و نقش آن را مشخص می ‎کند. برای مثال «را» در جملهٔ «علی را دیدم» نشانهٔ مفعول است. حروف نشانه عبارتند از: ا، ای، یا، را ـِ ( ره).
ویراستار زبانی (نگارشی) باید کاربرد درست این حروف را فرا گیرد تا بتواند نادرستی های (خطاهای) احتمالی در به‎کار بردن آن‎ ها را تشخیص دهد، آن ها را برطرف کند، و آن‎ ها را به‎جای یک‎دیگر به‎کار نبرد.
آن‎چه د ی می آید، توضیحاتی دربارهٔ کاربرد درست این حروف است:
رو مخ ترین موجود عالم الف هستش-_- که خیلیم خنگه ومیزان تاخیری وجودش بالاست اوندفه میگه منو ب ی چی تشبیه کن،گفتم اسپری تاخیری;d کلا متولد۷۹ ب بعد رو اصلانمیتونم تحمل کنم و از بخت بدم،هرچی بچه مچس جذب من میشه عصن دیونه وار عاشقم میشن:|||| این الفم ازهمون دستس که مخ منو میساد وحوصلم وخیلی سرمیبره-_- میم هم سایید مارو،ازبس دم ب دیقه هی زنگ میزنه اسمس دادم ونوبت دندون پزشکی رزرو واس فردا
یارب بحق مهدی خوشحال شیعیان کن/پر نور از ولایت تصویرآسمان کن/پایان بده به غصه ازبس که گریه کردیم/درد فراق او را پایان به هرمکان کن/صدمژده وبشارت از آل احمدآمد/مملو م مهدی پهنای ک شان کن/یارب عنایتی کن روز ظهورآید/جمعی بساط باکل دشمنان کن/درمحضر ولایت آماده دررک م/چشمان مامنور بر صاحب ا مان کن/
آ ای بخت چرا اینهمه کج افتادی گوئیا باما سر دنده ی لج افتادی هرکجابخت دخیل است زبدبختانم همه ی عمرازاین بخت سیه نالانم کاتب بختم اگرهرکه بود جلاد است ظالم است آنکه زآزارخلایق شاد است گرغرض پخته شدن بود که من سوخته ام هرچه درس است دراین رابطه آموخته ام گرهدف تمرین صبر است مگر ایوبم گرنبرداست که فریاد زنم مغلوبم ای خدا بنده ی ناشکر وپلیدی نیستم لیک دیگرخسته ام ازبس که بادرد زیستم همه گویندخدارحمت بی پایان است رحم کن بنده تو خسته دگر ازجان است
توپذیرایی نشسته بودم ساعتای یازده ونیم شب،که یهوگوشیم زنگ خورد،تعجب سین بود! رفتم سمت اتاق خودم وجواب دادم،مامانمم که طبق معمول پرسیدکیه؟ وگفتم دوستم:)) ازبس هیشکی ب من نمیزنگه وقتیم باگوشی میحرفم تعجب میکننی خورده حرف زدیم،رفته بوددنبال میم تابرن بستنی بخورن... گفته بودم سین صدای خیلی خیلی جذ داره؟؟؟ مثل قیافش:))))
حالم ازاتاقم بهم میخوره ،ازبس توش گریه ... حالم ازکتابام بهم میخوره چون به زوردارم تحملشون میکنم ومیخونمشون ... حالم ازاین حس وحال بهم میخوره به زورخودمونگه میدارم ... ازنقطه نقطه این زندگی خاطره بددارم کدومویادم بره؟کدومومیتونم فراموش کنم؟! فقط همین یه باروفرصت دارم.لعنت به همین یه بارها. لعنت بِ حس ِ منکه نمیتونم ازجام بلندشم!!! قلب یخ زده ...لعنت بهت که دروغی ...
خُرّم، تن آن که دل ریش ندارد
و شه ی یار ستم ش ندارد

گویند رقیبان که ندارد سر تو، یار
سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد

او را چه خبر از من و از حال دل من
کو دیده ی پر خون و دل ریش ندارد

این طرفه که او من شد و من او و ز من یار
بیگانه چنان شد که سر خویش ندارد

هان ای دل خون خوار، سر محنت خود گیر
کان یار سر صحبت ما بیش ندارد

معشوق چو شمشیر جفا بر کشد از خشم
عاشق چه کند گر سر خود پیش ندارد

بی چاره دل ریش «عراقی» که همیشه
از نوشِ لبان، بهره به جز نیش ندارد
به چشمانت بیاموز که هر ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد
به انگشتت بیاموز که هر مو ارزش نازش ندارد
به افکارت بیاموز که هر ارزش نقشی ندارد
به شبهایت بیاموز که هر شور شی ندارد
به پاهایت بیاموز که هر جا ارزش رفتن ندارد
به لبهایت بیاموز که هر نام ارزش گفتن ندارد
به خ رت بیاموز که هر اسم ارزش کاغذ ندارد
به غمهایت بیاموز که هر ارزش غصه ندارد
به گیتارت بیاموز که هر ارزش سازش ندارد
به خورشیدت بیاموز که هر تاب ت دن ندارد
به وجدانت بیاموز که هر ارزش بودن ندارد
به ایمانت بیاموز که هر بت ارزش وردت ندارد
به دریایت بیاموز که هر موج ارزش ساحل ندارد
به رویایت بیاموز که هر ارزش وقتت ندارد
به اشکهایت بیاموز که هر عشق با ندارد
به قلبت هم بیاموز که در کنج دلت هر ی جایی ندارد
. کلمه ها هر کدام اص دارند. هر کدام رنگ و بوی خاص خود را دارند. هرچقدر معنای شبیه به هم داشته باشند، باز هم با همدیگر فرق دارند. غم با غصه فرق دارد! غصه با اندوه! دلیل علاقه ی من به یک نویسنده، مقدار زیادی به علم او از کلمات و تصویر سازی های متن اش است. مثلا چطور می شود پرویز دوایی خواند و لذت نبرد؟! ازبس خوب بلد است با کلمات تصویر بسازد و حال خوب ایجاد کند. دوست دارم بتوانم همینقدر کلمه ها را بشناسم و درست استفاده کنم
به چشمانت بیاموز که ھر ارزش دیدن ندارد به دستانت بیاموز که ھر گل ارزش چیـــــدن ندارد به انگشتت بیاموز که ھر مـو ارزش نازش ندارد به افکارت بیاموز که ھر ارزش نقشی ندارد به شبھایت بیاموز که ھر کـس شور شی ندارد به پاھایت بیاموز که ھر جا ارزش رفتـــــن ندارد به لبھایت بیاموز که ھر نام ارزش گفتــــــن ندارد به خ رت بیاموز که ھر اسم ارزش کاغذ ندارد به غمھایت بیاموز که ھر کـس ارزش غصه ندارد به گیتارت بیاموز که ھر کـس ارزش سازش ندارد به خورشیدت بیاموز که ھر کـس تاب ت ـدن ندارد به وجدانت بیاموز که ھر کـــس ارزش بودن ندارد به ایمانت بیاموز که ھر بــــت ارزش وردت ندارد به دریایت بیاموز که ھر موج ارزش سـاحل ندارد به رویایت بیاموز که ھر کــس ارزش وقتت ندارد به اشکھایت بیاموز که ھر کــــس عشق با ندارد به قلبت ھم بیاموز که در کنج دلت ھر ی جایی ندارد
یکی ازبهترین جمله هایی که ازروؤسای جمهورجهان شنیده ام. فارغ ازهرجهت گیری ،من عاشق این جمله ام،شیفته ی این ایدئولوژی... هربارمی خوانمش یاجایی می شنومش ازبس که دوستش دارم گریه ام می گیرد... :بگذاریم که ها از کینه ها پاک شود. بگذاریم که آشتی به جای قهر، و دوستی به جای دشمنی بنشیند. بگذاریم که با چهره رحمانی اش، ایران با چهره عقلانی اش، انقلاب با چهره انسانی اش و نظام با چهره عاطفی اش هم چنان حماسه بیافرینند. + _مرداد۹۲
همین چنددقیقه پیش فرشته ی سمت راست شونم بهم پیشنهاددادکه پاشو یه ده خونه روجمع وجورکن.به ناگاه فرشته ای که روی شونه ی چپم نشسته زدروشونم وگفت:بشین دخترم،حوصله داری؟ فعلا که نشستم....فرشته ی سمت راست شونمم داره غمگین نگام میکنه ولی خوب ازبس نجیبه هیچی نمیگه... اون یکی هم بالبخندپیروزمندانه ای داره نگاش میکنه! بیشتروقتاحرف فرشته ی سمت چپ شونم روگوش میدم..خوب خودمونیم پیشنهادهای بهتری میده....شماچطور؟
چیزی به دل ندارم ، جز مهربانی ای، دوست ازبس که می کُنددل, خانه تکانی ای دوست
دیروز رفت و بگذشت،اکنون به وقت ِامروز (فردا) خبرندارد از زندگــــــانی ای دوست
از کی کنم شکایت، تا کی هــــوای گریه؟! از هیچ ندیدم نامهربـــانی ای دوست
شـــــاید به قدر کافی ، یادت نکرده باشم دلخـــور نباش هرگز،تا می توانی ای دوست
هرشب که می نشیند ، ماه ِتو در خیــــالم باشــــوق آن پُرم از، شور جوانی ای دوست
درفصل برگ ریزان صــــاحبدلی چنین گفت بادوست میتوان رفت،تا بی خزانی ای دوست
محکوم غایبت باز ، در دادگاهت ای دوست تبعید می شود تا،بی همزبانی ای ، دوست

95/11/26 م.ج
ای وای که راه دل ما راه ندارد
در پرتوی دنیای طمع،شاه ندارد

خورشید اگر بر دل من،نور عَلَم کرد
بر دفتر معشوق خودش،ماه ندارد

شاید که من آوازه ی ثروت نشنیدم
چون عاشق ثروت زدلم،جاه ندارد

باران ز بیابان چو دلی بی زر و برق است
ای وای که رویای دلم آه ندارد

این حوض دلم ماهی شب تاب ندارد
یک گله ی عصیان ز علف،کاه ندارد

جان ندارد طالقان
آب ، بابا ، نان ، ندارد ، طالقان دیگر اکنون ، جان ندارد ، طالقان
زین هجوم فصل سرد و بی ی سبزه ، گل ، ریحان ندارد ، طالقان
آب را بردند تا نان آورند در دهان دندان ندارد ، طالقان
کفر چون آمد یقین در هم ش ت بر خودش ایمان ندارد ، طالقان
سفره هامان را به غارت برده اند زین سبب ، مهمان ندارد ، طالقان
غربتی افتاده در شهر قریب شهر ما سامان ندارد ، طالقان
آفتی آورده ، پیغامی غلطسرفه اش درمان ندارد، طالقان
اینکه گفتم ، اندکی از درد ماستمشکلی آسان ندارد ، طالقان
چشم ها را گر نشوید کدخداغصه اش پایان ندارد ، طالقان
س007_3.png (717×496) همون طورکه دراینجاداشتم می گفتم،سوارماشین شدیم وحرکت کردیم. توی راه،کلی صحبت کردیم. حسین دائم جوک ولطیفه تعریف می کردو نمی گذاشت چندلحظه آروم بگیرم ومناظر زیبای اطراف جاده رو نگاه کنم! ازبس که من رو خندوند وخندیدم،گونه هام درد می کرد!!البته بخش زیادی ازاون جوک ها+50بودن!! ونمیشه اینجاگفت :))) جاده ی سرسبز و انبوه درختان پربرگ،بیشه زارهای سبز وچمنزارهای به رنگ سبز یشمی . . ادامه مطلب
ی به دادم برسد
شمارو بخدا کمکم کنید
میخواهم فراموشش کنم اما چطوری؟
احساس میکنم دیگر غروری ندارم ازبس که برای ماندن ماسش کرده ام
باور کنید دوستش دارم بدون او تمام روز بسختی نفس میکشم.
میدانم نمیمیرم اما زندگی نمی توانم م
کمکم کنید اگر میدانید چطور میشود فراموشش کرد
میگوید دوستم دارد اما رفتارش خلاف گفته هایش هست
چکار کنم؟
شما رو خدا کمکم کنید سهم من از او فقط گریه س ......
تو رو خدا ی به دادم برسد...................
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو یدار بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد
"او صبر خواهد از من"، بختی که من ندارم "من وصل خواهم از وی"، قصدی که او ندارد
با شهریار بی دل ساقی به سرگرانی است چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد #شهریار

اباعبدالله الحسین ع - 116
لَو رَاَیتُمُ الّلوم َ رَاَیتُموهُ سَمِجاََمَشوَّهاََ تَنفِرُ مِنهُ القُلوبُ وَتَغُضُّ دونَهُ الاَبصارُ.
اگرتنگچشمی به صورت آدمی درمی آمد می دیدید که ازبس زشتروی وکریه استدلها ازاو بیزارمی شود وچشم ها ازو برمی گردد.
if miserliness were personified as a man he would be so ugly that hearts of men would be disgusted and their eyeswould hurt looking at it. گرنا ی وبخل درآید به نظرباصورت واندام چویک فرد بشربینی که چنان زشت وکریه است کزودل راست ملال ودیدگان راست حذر=ترجمه شعری وانگلیسیابوالقاسم ح =گردآوری : م.الف زائر

جان ندارد طالقان
آب ، بابا ، نان ، ندارد ، طالقان دیگر اکنون ، جان ندارد ، طالقان
زین هجوم فصل سرد و بی ی سبزه ، گل ، ریحان ندارد ، طالقان
آب را بردند تا نان آورند در دهان دندان ندارد ، طالقان
کفر چون آمد یقین در هم ش ت بر خودش ایمان ندارد ، طالقان
سفره هامان را به غارت برده اند زین سبب ، مهمان ندارد ، طالقان
غربتی افتاده در شهر قریب شهر ما سامان ندارد ، طالقان
آفتی آورده ، پیغامی غلطسرفه اش درمان ندارد، طالقان
اینکه گفتم ، اندکی از درد ماستمشکلی آسان ندارد ، طالقان
چشم ها را گر نشوید کدخداغصه اش پایان ندارد ، طالقان